نتایح جستجو

  1. ملیسا

    رمان"سال های بی کسی"

    - شيرين خواست بيام. - پس تو خودت رو پشت اون قايم كردي ! چقدر با ارامش تحقيرم مي كرد بغض گلويم را فشرد.او روي صندلي مقابلم نشست وادامه داد - نمايشنامه قشنگيه دختر سراغ مادرميره و مادر پشت سرش قايم مي شه و به ديدن پدر مياد اميدوارم انتظار نداشته باشي باور كنم. - مجبوري باور كني چون حقيقت همينه. او...
  2. ملیسا

    رمان"سال های بی کسی"

    تهران سال 1374 چقدر زمان زود مي گذرد انگار همين ديروز بود باور نمي كنم چهل و چهار ساله باشم. هنوز به عذاب اين همه سال عادت نكرده ام و با ياداوري گذشته قلبم به هم فشرده مي شود خدايا توبه ! ديگه كافيه ! از من راضي شو.ايا دوران تقاص من به سر نيامده ؟ ديروز دختر جواني به ديدنم امد كه ابتدا او را...
  3. ملیسا

    رمان"سال های بی کسی"

    - قصه اش طولانيه. - مي دونم همه چيز رو مي دونم .ديديد اخر چه به روزتون اومد؟ - نگوباجي سرزنشم نكن به حد كافي زجر مي كشم. - الهي دشمنتون زجر بكشه الهي من براتون بميرم كه... گريه مجالش نداد گريه براي دختري كه در خانواده محبوب او بود.قسم مي خورم دلش به حال من سوخت دلش به حال بي كسي ام سوخت براي...
  4. ملیسا

    رمان"سال های بی کسی"

    هنگامي كه شمار سالهاي تنهايي و بي كسي ام به هشت رسيد اتفاق مهمي در زندگيم افتاد ان روز به مطالعه مشغول بودم كه صداي تلفن مرا به خود اورد ارام گوشي را برداشته و گفتم - بله ؟ - منزل اقاي روشن؟ - بله بفرماييد. حتي شنيدن اسمش هم عصبي ام مي كرد اگر اندوخته اي نداشتم كه در بانگ بگذارم و سودش را بگيرم...
  5. ملیسا

    رمان"سال های بی کسی"

    مي گويند وقت وداع اشك به انسان امان نمي دهد اما من اشكي براي ريختن نداشتم ايا من باز هم مغرور بودم واين حس ناشي از خودخواهي ام بود ؟ ايا حاضر بودم ذلت را تحمل كنم و اعتراف كنم ؟از من بعيد نبود از من هيچچيز بعيد نبود از مني كه خيلي زود عهد و پيمانم را از خاطر بردم و دل به عشق ديگري بستم. خوب كه...
  6. ملیسا

    رمان"سال های بی کسی"

    كيانوش پس از گذشت ده روز به خانه بازگشت و حتي كوچكترين توضيحي درباره غيبت چند روزه اش نداد در حالي كه من تمام ان چند روز به او مي انديشيدم.او يك راست به حمام رفت و سپس براي خوابيدن از مقابل من عبور كرد وبه اتاق خواب رفت .از اوانتظار برخورد بهتري داشتم لااقل بعد از ان شب كه كه به زور خودش را به...
  7. ملیسا

    رمان"سال های بی کسی"

    چشمانش به حيرت نشست انگار حرف مرا در ذهنش بررسي مي كرد كه قصد امدن به خانه ژدرم را نداشتم مي خواستم چه كنم ؟ براي منحرف كردن فكرش گفتم - مزاحم شما نمي شم من كه بچه نيستم مادر حالا بيست و چهار سالمه . - فكر ميكني سن زياديه براي اين دوره زمونه ؟ اخه مگه زندگيت چه ايرادي داره كه اوارگي رو بهش ترجيح...
  8. ملیسا

    نه داداشی مهربونم ، مبارکت باشه . انشالله که خوشبخت بشی .

    نه داداشی مهربونم ، مبارکت باشه . انشالله که خوشبخت بشی .
  9. ملیسا

    رمان"سال های بی کسی"

    شب اول اقامتم در منزل پدری ام تا ساعتها بیدار بودم البته همه از ماندن من تعجب کرده و کنجکاو بودند و سر بسته سوالاتی می کردند که من هم سربسته پاسخ دادم - مگر باید برای ماندن در خانه پدر دلیل خاصی داشت ؟ دلم می خواست به سپهر تلفن کنم پس منتظر ماندم و وقتی همه به خواب رفتند تماس رفتم. شب از نیمه...
  10. ملیسا

    رمان"سال های بی کسی"

    او با چشمانی گرد شده از فرط حیرت به من نگریست و ارام گفت - نمی فهمم چه چیز یکباره این همه باعث تغییر تو شده اگر اختلافاتمان را حل نکرده بودیم می گفتم لابد فامیلت زیر پایت نشسته اند اما اونا منو پذیرفتند وحالا که سربالایی ها طی شده و ما در سرازیری قرار گرفتیم تو ایستادی ! هیچ به شیرین فکر کردی...
  11. ملیسا

    رمان"سال های بی کسی"

    دیگر کمتر از گذشته به مصاحبت با کیانوشرغبت نشان می دادم و هر گاه هم که مقابل او می نشستم فکرم جای دیگری بود و پاسخ به سوالاتش را مختصر و کوتاه می دادم حتی به شیرین هم کمتر از گذشته رسیدگی و توجه می کردم انگار زندگی با همه زیباییش برایم مثل زندانی تنگ و تیره شده بود که فقط خود را ملزم به تحملش می...
  12. ملیسا

    رمان"سال های بی کسی"

    ان شب تا صبح خواب های پریشان دیدم و صبح وقتی که چشم گشودم به یاد باجی و حرفهای شب گذشته اش افتادم به سرعت از جا برخاستم احساس او را درک می کردم به عنوان کسی که مثل یک مادر برایم زحمت کشیده بود ونمی توانست قضیه را به کیانوش بگوید چطور می توانست به او بگوید همسرت به تو وفادار نیست ؟ او به من بیش...
  13. ملیسا

    رمان"سال های بی کسی"

    وقتی که کیانوش پس از چند روزی با من تماس گرفت دلم سخت گرفته بود ان روز برف سنگینی می بارید که او از انگلیس با خانه تماس گرفت وبا شنیدن صدایش تازه دریافتم که چقدر برایش دلتنگ و بی تابم. من متاثر از جریانات اخیر بی اختیار گریه می کردم و او نگران از وضعیت روحی ام بی وقفه می پرسید - فروغ چی شده حالت...
  14. ملیسا

    رمان"سال های بی کسی"

    اواسط زمستان بود انگار بر پیکر باغ روپوشسپیدی از برف کشیده بودند نمی دانم چرا از زمستان بدم می امد شاید برای این که عصرهای دلگیری داشت و با نبودن کیانوش به علت رفتن به اروپا برای انجام پاره ای از معاملات تنهایی را بیشتر حس می کردم و چون تازه اختلافمان را با خانواده ام حل کرده بودیم چندان روی...
  15. ملیسا

    رمان"سال های بی کسی"

    ظهور ناگهانی روشن نوازننده پیانو تحول و تغییر خاصی را در روال طبیعی زندگی ام به وجود نیاورد پس از ان شب من دیگر حتی به او فکر هم نکردم تا این که شب اجرای کنسرت فرا رسید و من به خواست کیانوش اماده رفتن شدم . ان شب شیرین نزد باجی ماند و من و کیانوش به عنوان مهمانان افتخاری راهی کنسرت شدیم . در راه...
  16. ملیسا

    :surprised::eek:خواستگار ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    :surprised::eek:خواستگار ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
  17. ملیسا

    باشه داداشی تمام سعی ام را میکنم ولی خوب شما هم برای 5 شنبه ناهار مثلا قرار بگذارید بریم فرحزاد...

    باشه داداشی تمام سعی ام را میکنم ولی خوب شما هم برای 5 شنبه ناهار مثلا قرار بگذارید بریم فرحزاد اینطوری خیلی خوش میگذره ها .
  18. ملیسا

    بله رفتم ، عکس گرفتم ، دکتر گفت ضرب دیدگی هست . باید فشار نیارم ولی خوب با شغلی که من دارم مگه...

    بله رفتم ، عکس گرفتم ، دکتر گفت ضرب دیدگی هست . باید فشار نیارم ولی خوب با شغلی که من دارم مگه میشه . داداشی حالا بگو ملیسا چاخه . اخه من کچا چاخم . دلم برای همتون تنگیده
  19. ملیسا

    نه خونه نشین نشدم داداشی . ولی تیمور لنگ شدم ، به سختی راه میرم و به سختی رانندگی میکنم . حسابی...

    نه خونه نشین نشدم داداشی . ولی تیمور لنگ شدم ، به سختی راه میرم و به سختی رانندگی میکنم . حسابی ورم کرده .
  20. ملیسا

    سلام به داداش خودم ، داداشی ملی چاخه خیلی خیلی داره اذیت میشه . تازه دو روز پیش آنچنان زمین...

    سلام به داداش خودم ، داداشی ملی چاخه خیلی خیلی داره اذیت میشه . تازه دو روز پیش آنچنان زمین خوردنی کردم که تمام پای چپم ورم کرده و آسیب خیلی بدی دیده . پاشو بیا عیادتم . من کمپوت آناناس دوست میدارم و سیب سبز هم دوست میدارم .
بالا