نتایح جستجو

  1. ملیسا

    رمان"سال های بی کسی"

    اوایل اشنایمان همه ی کارهایکیانوش به نظرم عجیب و غریب می امد ولی گویی دیگر عادت کرده بودم چون حتی از نحوه درخواست ازدواجش ان هم درست یک روز پساز دیدارمان در ویلای کرج متعجب نشدم . دیگر او را به همان صورت پذیرفته بودم او را با همه ی عجایبش ! و اگر او را با ان ویژگی های حیرت انگیزش نمی شناختم بی...
  2. ملیسا

    رمان"سال های بی کسی"

    چقدر چهره اش وقتی تا ان اندازه ارام و عاری از تمسخر بود زیبا می شد درست مثل همه ی مردان ان روزگار مردان نجیب زاده ان روزگار ! در ان لحظات پر التهاب این سوال در ذهن من نقش بست که چرا تلاش نمی کند ارام و دوست داشتنی و محبوب باشد ؟ درست مثل حالا ! - در مدرسه نمی توانستید صحبت کنید کاملا پیدا بود ...
  3. ملیسا

    رمان"سال های بی کسی"

    بعدا جزء به جزء ملاقاتم با کیانوش در ان باغ بزرگ مثل فیلمی ترسناک مقابل چشمانم شکل گرفت کابوسی که حتی در خواب شبانه هم رهایم نمی کرد .چند ساعت بعد تازه به یادم افتاد که برای چه نزدش رفته بودم و وقتی خشمم یه منتهی خود رسید که فهمیدم عکسم را پس نگرفته ام از خود متنفر بودم که تا ان حد ترسیده بودم و...
  4. ملیسا

    رمان"سال های بی کسی"

    خدای من ! فیروزه می گفت مادر شوهرش هم با پدر همراه بوده پس قطعا یا این مردک دروغ می گوید یا فیروزه یا همه ! به طعنه گفتم - من چیزی غیر از این شنیدم ! او با خونسردی به طرفم برگشت و با لبخند گفت - بله همه تصور می کنند که مادرم هم از من متنفر است در حالی که اینطور نیست .او تا سر حد مرگ از پدرم می...
  5. ملیسا

    رمان"سال های بی کسی"

    من و خانواده ام در کلیه مراسم پدر شوهر خواهرم شرکت کردیم و من از ان پس دیگر کیانوش این پسر بی وفا را در هیچ یک از مجالس ترحیم پدرش ندیدم . پس از گذشت یک ماه و نیم از مرگ پدر خشایار بار دیگر تصمیمم در ذهنم قوت گرفت . نمی دانم چرا نمی توانستم فکر ان عکس را به دست فراموشی بسپارم ؟ در حال یکی از...
  6. ملیسا

    رمان"سال های بی کسی"

    صدای دیگری امد - عجب روئی داره با چه روئی به اینجا امده ؟پدرش از غصه اون مرد ! به صورتش نگریستم مثل همیشه بی تفاوت و خونسرد بود یا شاید هیچیک از ان عقایدی که انگونه بی رحمانه درباره اش گفته می شد بی انکه ملاحظه ی حضورش را بکنند نمی شنید ! مسیر نگاهش را دنبال کردم .نه ! باورکردنی نبوداو حتی نیم...
  7. ملیسا

    رمان"سال های بی کسی"

    با چه بدبختی گریبانگیر بودم هم دلم می خواست بروم و هم با رفتن مخالف بودم .ذهنم دو دسته شده بود هم مایل بودم بروم چون عکسم را پس می گرفتم از سوی دیگر پاهایم برای رفتن پیش نمی رفت چرا که از رفتن به خانه او بیم داشتم خانه ای که از ان واتفاقاتی که در ان رخ می داد بسیار شنیده بودم .کنجکاوی غریبی...
  8. ملیسا

    رمان"سال های بی کسی"

    حرفهای کیانوش زنگ خطری بود برای من تا به افراد به چشم عمیق تری بنگرم و قضاوتم بر اساس ظواهر نباشد . اندیشیدم آه ان دختر گریبانگیر اینان خواهد شد اینان که این سر مرز به جشن و پایکوبی مشغولند .دلم می خواست بپرسم فرزندش پسر است یا دختر اما لحظاتی بعد منصرف شدم چه فرقی می کرد؟ مهم ان بود که بچه ای...
  9. ملیسا

    رمان"سال های بی کسی"

    گروه ارکستر شروع به نواختن یکی از بهترین اهنگهای موجود نمود و دیری نگذشت که وسط باغ از کسرت زوجهای جوان شکل تازه ای به خود گرفت اما انچه که برای من مهمترین چیز محسوب می شد ایستادن در مقابل کیانوش بود. نه اطرافم را می دیدم و نه سر و صدای مدعیون را می شنیدم نمی دانم چرا زبان جسورم وقتی تا ان...
  10. ملیسا

    رمان"سال های بی کسی"

    - مثل یک تیکه جواهره برای سحر سنگ تمام گذاشته . فقط منتظره اون دهن باز کنه و چیزی بخواد. - خب پس حسابی شانس اورده. - اونم چه شانسی ! من نزد عروس و داماد رفتم و پس از روبوسی با عروس به داماد هم تبریک گفتم .سحر که در لباس عروس بی نهایت زیبا شده بود گفت - فروغ خیلی خوشحالم که امدی امیدوارم بتونم...
  11. ملیسا

    رمان"سال های بی کسی"

    دوباره دوران تشویش و اضطراب اغاز شد .بیشترین ساعات روزهایم به فکر کردن برای پیدا کردن راه حل مناسب به بطالت می گذشت و به کلیتمرکز و حواسم را از دست داده بودم هرچه بیشتر می اندیشم کمتر به نتیجه می رسیدم گویی به یک بن بست تاریک برخورده بودم که هیچ راه گریزی در ان به چشم نمی خورد و این در حالی بود...
  12. ملیسا

    رمان"سال های بی کسی"

    برای ابراز تشکر سرم را بلند کردم و به صورتش نگریستم چیزی در چهره اش موج می زد و چیزی مثل یک اشتیاق .اشتیاق برای شنیدن چیزی که من نمی دانستم .برای دقایقی کوتاه معلمی شدم که حتی خودش هم قادر به هجی کردن حروف نبود .ان هم حروف الفبای تشکر .دلم می خواست سکوتمان را با اوای تشکر و عذر خواهی که از قبل...
  13. ملیسا

    رمان"سال های بی کسی"

    طولی نکشید که جاده تاریک و خلوت را طی کردیم و به محدوده ی شلوغ شهر رسیدیم .با دیدن چراغهای روشن و امد و رفت مردم نفس راحتی کشیدم .برای لحظاتی تصمیم گرفتم داد و فریاد کنم اما قبل از انکه پیرامون عملی شدن این تصمیم بیندیشم ماشین کنار میدان متوقف شد با توقف ماشین من هم اسوده خاطر شدم زیر چشمی به...
  14. ملیسا

    رمان"سال های بی کسی"

    من به سرعت مسیر صحبت را تغییر دادم .هیچ کس حال مرا نمی فهمید و هیچ کس نمی توانست بفهمد در چه اضطرابی دست و پا می زنم شده بودم مثل مرغی سرکنده و اسیر. نمی دانم شاید هم از او خوشم امده بود هربار با پرسیدن این یسوال از خودم با درماندگی می گفتم وای برمن اگر در دامش افتاده باشم . باور کردنی نبود من...
  15. ملیسا

    رمان"سال های بی کسی"

    دیگر چون روزهای قبل تمرکز نداشتم حتی سر کلاس درس و هنگام تدریس خودم هم می دانستم که اموزگار ساعی گذشته نیستم و از این حقیقت به سختی رنج می بردم .باز هم مثل چند وقت پیش کم حرف و گوشه گیر شده بودم و کم کم خانواده ام را به گرداب و کنجکاوی پیرامون خودم می کشاندم .بالاخره پس از جهادی سخت و تن به تن...
  16. ملیسا

    رمان"سال های بی کسی"

    پدر نه تنها با پیشنهاد من مبنی بر پس دادن ماشین مخالفت نمود بلکه خیلی محکم و قاطع مقابل بقیه ایستاد و انان را متقاعد کرد که این کار برای روحیه من مناسب است هر چند که من واقعا از برهم خوردن ازدواجم ناراحت نبودم و در دل ان را به فال نیک می گرفتم چرا که از ساسان با ان قیافه حق به جانب و انقدر...
  17. ملیسا

    رمان"سال های بی کسی"

    ان شب از فرط شادی خوابم نمی برد .راستش تا کمی هم بر خودم غره شدم که چرا زودتر این کاربه ذهنم نرسید ؟ که البته این فکر گذرا بود چرا که خیلی زود خود را به واسطه ناسپاسی ملامت کردم .از جا برخاستم و از پنجره به ماشینم نگاه کردم همه چیز حقیقت داشت .نور ماه در ان شب مهتابی جلوه ای خاص به ماشینم بخشیده...
  18. ملیسا

    رمان"سال های بی کسی"

    پس از گذشت دو هفته هنوز جو خانه به حالت عادی باز نگشته بود ومن کماکان خودم را در اتاقم حبس کرده بودم و فقط باجی برای اوردن شام و نهار ملاقاتم می کرد .حالا که خوب فکر می کنم حس می کنم که خود را تنبیه می کردم ان هم به خاطر سکوتی که گمان می کردم اشتباه بوده است. مادر هر بار می خواست مرا از انزوا...
  19. ملیسا

    رمان"سال های بی کسی"

    وقتي از مراسم سوگواري به خانه برگشتيم هر يك در سكوت گوشه اي نشستيم از انجا تا خانه هيچ كس با ديگري صحبت نكرده بود .پدر انقدر عصباني بود كه نمي شد يك كلام با او صحبت كرد و مادر كم مانده گريه كند.من بي هيچ سخني به اتاقم رفتم ودر سكوت و ارامش به سخنانشان گوش فرا دادم .بالاخره فرهاد با صدايي فرياد...
  20. ملیسا

    رمان"سال های بی کسی"

    اين كار خانم كمالي پدر و مادر را در احترام گذاشتن و تملق مصرتر كرد به طوري كه از هيچ تعريف و تشكري كوتاهي نكردند.پس از رفتن انها پدر رخ و زنجير را كه براستي سنگين بود به دست گرفت و تلاش كرد حدود قيمتش را به بقيه بگويد وقتي قيمتش را عنوان كرد چشم خيلي ها از حيرت گشاد شده بود و پدر براي طبيعي جلوه...
بالا