نتایح جستجو

  1. ملیسا

    رمان"سال های بی کسی"

    وقتی به اتفاق مادر شوهرم و کیانوش مقابل در منزل پدرم از ماشین پیاده شدم قلبم لرزید.خانه هنوز با اقتدار همیشگی اشپا برجا بود و هیبت و اراستگی اش نشان از کاردانی صاحبش داشت. مادر شوهرم دست سردم را به دست گرفت و با مهربانی گفت - بد به دلت راه نده . کیانوش هم علی رغم ارامشش مضطرب بود. باجی زنگ خانه...
  2. ملیسا

    رمان"سال های بی کسی"

    به اصرار مادرشوهرم شیرین روی پاهایش نشست و او به حرف زدن با شیرین مشغول شد ما در سکوت به ان دو خیره شدیم .باجی وقتی قهوه اورد برای بردن شیرین جهت دادن عصرانه از مادر شوهرم اجازه خواست و چون او موافقت نمود با بچه ما را ترک کرد .پس از رفتن او مادر کیانوش گفت - اون بچه بی نظیریه من نوه های دیگه ای...
  3. ملیسا

    رمان"سال های بی کسی"

    کیانوش با وجود تلاش خستگی ناپذیرش هنوز نتوانسته بود به طور کامل یخ خواهرو برادر بزرگش را اب کند اما گله ای هم نداشت . در این بین تنها مادرش بود که به غرور او احترام می گذاشت و نمی خواست او در ادامه راهی که اغاز کرده بود سست گردد و از سوی دیگر میل نداشت رشته الفت میان خودش و نوه اش از هم گسسته...
  4. ملیسا

    رمان"سال های بی کسی"

    فیروزه سر به زیر افکند و ارام گفت - خوش اومدید اقا کیانوش . به نظرم اونمی دانست در حضور خشایار باید چگونه با او سخن بگوید و طولی نکشید که خشایار او را از بلاتکلیفی رها کرد. - فیروزه داداش و زن داداش من پس از مدتها به خونمون اومدن تو همونجا خشکت زده ؟تعارفشون کن برن داخل . فیروزه با دهان باز به...
  5. ملیسا

    رمان"سال های بی کسی"

    تلاش خستگی ناپذیر کیانوش همچنان ادامه داشت .ان روز تصمیم گرفته بود به دیدن خشایار برود پس حتما فیروزه را هم می دید زن برادر خودش و خواهر من .چقدر دلم برایش تنگ شده بود اگر دختر مرا می دید چه می کرد ؟ نه نمی توانستم بگذارم بدون من بچه را انجا ببرد فیروزه چی فکر می کرد ؟ همه که نباید از روابط تیره...
  6. ملیسا

    رمان"سال های بی کسی"

    میان گریه گفتم - تو چطور می تونی انقدر پست و بدجنس باشی ؟ دیروز منو تنها گذاشتی و حتی یک تلفن نزدی و بدتر از همه شب که به هتل امدی حال عادی نداشتی مثلا منو به ماه عسل اوردی ولی عذابم میدی .من دیگه نمی تونم ای وضعیت رو تحمل کنم باید منو برگردونی ایران . - وقتی که اینطور نق می زنی و پا به زمین می...
  7. ملیسا

    رمان"سال های بی کسی"

    وقتی دیده از هم گشودم ابتدا صدای تیک تیک ساعت دیواری را شنیدم که عقربه هایش ساعت یازده صبح را نشان می داد به زحمت از جا برخاستم و تازه به یاد اوردم کجا هستم .اتاق خواب در ان ساعت روز شکوه خاصی داشت کیانوش کنارم نبود پس فرصت کافی برای بررسی محیط داشتم . اتاقی بود در حدود بیست متر با رنگی مایل به...
  8. ملیسا

    رمان"سال های بی کسی"

    - نترس من از شنیدن حرفهایی که حقیقت داشته باشه نمی رنجم فقط به ان شرط که حقیقت داشته باشه نترس بگو . دلم را به دریا زدم و گفتم - اون می گه من سر به هوا و نادونم و اون به خاطر زندگی با شارلاتانی عین تو مثل سایه دنبالم باشه . علی رغم عکس العملی که از جانب او انتظار داشتم با صدای بلند خندید و یکی...
  9. ملیسا

    رمان"سال های بی کسی"

    مادر هر گاه دلش می گرفت به زیارت امامزاده ای در نزدیکی خانه مان می رفت زیرا پدر و مادرش هم همانجا در صحن امامزاده به خاک سرده شده بودند و همیشه وقتی برمی گشت صورتش متورم وچشمانش سرخ و به گود نشسته بود. ان روز هم برای عقده گشایی به زیارت رفته بود زیرا قرار بود من در طی هفته اینده به عقد کیانوش...
  10. ملیسا

    رمان"سال های بی کسی"

    عمه در حالی که تن صدایش را پایین می اورد تا مانشنویم گفت - اگه شوهرش ندی ممکنه بیشتر به ابروت لطمه بخوره .دختره بزرگه یه وقت رسوایی به بار می یاره . قند در دلم اب کردند پس انها یک خرده حسابی از من می بردند .عمه در ادامه گفت - سنگین و رنگین دستش رو بذار توی دست پسرک. - به همین راحتی ؟ - نه اول...
  11. ملیسا

    رمان"سال های بی کسی"

    لجاجت ریشه دار من همچنان ادامه داشت از وقتی مدارس تعطیل شده بود پاک از غذا و خوراک افتاده بودم و این از دید بقیه دور نبود .حالا خبر خاطرخواهی من و کیانوش به گوش همه فامیل رسیده بود و همه از ان به عنوان ماجرایی رسوایی امیز یاد می کردند .پدر که مثل شیری زخمی بود و هر بار با شنیدن گوشه کنایه های...
  12. ملیسا

    یه مادر و یه باشگاه... گلاب جان تولدت مبارک

    مامانی گلابم تولدت مبارک . انشالله سالهای سال در کنار خانواده محترمتان زندگی شاد و موفقی داشته باشید . :gol::gol::gol: :w32::w33::w40::w40:
  13. ملیسا

    [IMG]

    [IMG]
  14. ملیسا

    [IMG] [IMG]

    [IMG] [IMG]
  15. ملیسا

    سلام ، احوال شما ؟ خوبید شما ؟

    سلام ، احوال شما ؟ خوبید شما ؟
  16. ملیسا

    رمان عشقی ماندگار

    و به جمشید لبخندی زد . جمشید هم با لبخند تلخی جوابش رو داد و به همراه سروان از پله ها رفت پایین . او آروم و آهسته کنار سروان راه می رفت . به نظر من این فقط جسم جمشید بود که راه پله رو طی میکرد و کم کم به مریم نزدیک می شد ، ولی روحش همون موقعی که مریم آخرین کلمات رو می گفت به همراه روح اون به...
  17. ملیسا

    به امید خدا بعد از اتمام تایپ رمان عشقی ماندگار ، رمان شما را تایپ می کنم.

    به امید خدا بعد از اتمام تایپ رمان عشقی ماندگار ، رمان شما را تایپ می کنم.
  18. ملیسا

    سلام دوست عزیزم ، ممنون می شم اگر این کار رو انجام بدید . در واقع خیلی لطف می کنید .

    سلام دوست عزیزم ، ممنون می شم اگر این کار رو انجام بدید . در واقع خیلی لطف می کنید .
  19. ملیسا

    رمان"سال های بی کسی"

    حتما داشت شوخی می کرد و گرنه انقدر خونسرد نبود. - تو چی داری میگی ؟شوخیت گرفته ؟ - برعکس خیلی هم جدی ام مگه تو راه بهتری به نظرت می رسه . - خدای من تو دیوونه ای می خوای خودت و منو به کشتن بدی ؟اگه تو از جونت سیر شدی من نشدم خداحافظ. از جا برخاستم و راه افتادم دنبالم امد و پرسید - کجا میری ؟ -...
  20. ملیسا

    رمان"سال های بی کسی"

    کیانوش پس از مدت زمان کوتاهی جلویویلایش در کرج نگه داشت و انقدر طول نکشید که در با همان شیوه باز شد و ما وارد ویلا شدیم . باربد که جلوی ساختمان انتظارمان را می کشید و به محض توقف ماشین جلو امد و با خوشرویی گفت - خانوم اقا خوش امدید. کیانوش در حال کمک به من برای پیاده شدن از ماشین گفت - باربد...
بالا