نتایح جستجو

  1. ملیسا

    رمان"سال های بی کسی"

    انقدر اتفاقات سریع و با عجله رخ داد ه حتی باورش برای من هم غیر ممکن بود.پاسخ پدر که معلوم بود پس خوانواده خواستگار برای اشنایی بیشتر و جلو افتادن کارها قرار بله برون گذاشتند.پدر و برادرم بیش از بقیه خوشحال بودند و دیگر از عداوت فرهاد خبری نبود و برعکس بیشتر از گذشته به من لطف می کرد .ان شب پدرم...
  2. ملیسا

    رمان"سال های بی کسی"

    - در که بسته شد نفس راحتی کشیدم مثل شکارچی که خشنود از شکار بازگشته باشد دستهایم را به مالیدم. شکمم غار و غور میکرد اما میلی به غذا نداشتم. یکباره بهخ خودم امدم که شوق و ذوقم برای چه است؟ برای حرف زدن با یک ادم مزلف؟ سعی کردم ارام و خونسرد باشم انگاه دست به طرف تلفن بردم و حافظه ام را به کار...
  3. ملیسا

    رمان"سال های بی کسی"

    شب که چادر سیاهش را بر زمین افکندو ارامش دل خسته و ره خسته مرا در برگرفت انگار سکون و سکوت شبانه امکان تکرار وقایع را برایم فراهم ساخت. وقایعی که باعث جار و جنجال و قال و مقال موضوع پیش امده از خاطرم رفته بود.من تنها هفده سال داشتم اما پر از شور و نشاط بودم دلم برای حوادث پیش بینی نشده و غیر...
  4. ملیسا

    رمان"سال های بی کسی"

    - کجا بودین خانم کوچیک؟ مادرتون خیلی دلواپس شده بود. می دانستم باجی به من شک کرده او مرا بزرگ کرده بود پس درباره ام اشتباه نمی کرد. گامهاییم را تندتر از او برداشتم و در حالی که به وضوح از رویارویی با نگاهش می گریختم با صدایی نیمه لرزان گفتم - کار داشتم. - چکار؟ حرصم را فرو دادم بعضی اوقات کفرم...
  5. ملیسا

    رمان"سال های بی کسی"

    نمی دانم کی و چگونه خوابم برد . فقط زمانی به عالم واقع بازگشتم که فیروزه ارام صدایم میکرد. - فروغ بسه دیگه چه خبره؟ تو که میگفتی سحرخیزی! بلند شو لنگ ظهره. به سختی پرسیدم - مگه ساعت چنده ؟ - نزدیک یازده و نیم ! با خود گفتم چطور ممکنه ؟ من که تازه خوابیدم . اگه اینقدر خوابیدم پس چرا انقدر احساس...
  6. ملیسا

    رمان"سال های بی کسی"

    چقدر این اسم برایم اشنا بود . خدایا کجا شنیده ام ؟ کجا؟ فیروزه به موقع یادم اورد - برادر خشایار. اهان! چقدر در عطشدیدن این برادر مطرود میسوختم . برادری که حتی پدر و مادرش هم طردش کرده بودند.موجودی که از دید خانواده و اجتماع نا خلف محسوب میشد.کسی که هیچ یک از فامیل به احترام پدر و مادرش در خانه...
  7. ملیسا

    رمان"سال های بی کسی"

    در حالی که من با خودم مشغول بالا و پایین کردن افکارم بودم فیروزه از جا بلند شد و گفت - خب من دیگه باید برم. مینا که جو را برای ماندن مناسب نمی دید گفت - اگه میری وایسا می رسونمت. من هم به فرهاد گفتم که غروب خانه ام. اصلا حال و حوصله ماندن در خانه را نداشتم. دلم نمی خواست که در خانه بمانم و اخم...
  8. ملیسا

    رمان"سال های بی کسی"

    وقتی که باجی خانم روبا موهایم را گره میزد مهمان ها رسیدند .با خرسندی زمزمه کرد - به به چه دسته گلی شدی چه به موقع شرط میبندم که اون ها دلشون برا داشتن همچین عروسی غش میکنه. به طرف اینه برگشتم و ه صورت دختری نگریستم که از نظر دیگران چیز زیادی از زیبایی کم نداشت باجی در حالی که خم شده بود و با...
  9. ملیسا

    رمان"سال های بی کسی"

    از بالای درخت تنومند گیلاس که تازه به شکوفه نشسته بود به مادر می نگریستم. داشت تلاش می کرد مرا متقاعد کند که هر چه زودتر از درخت پایین بیایم. - بیا پایین دختر میافتی اخه خجالت هم خوب چیزیه. من که اندازه تو بودم داداشتو زاییده بودم . این کارها برای تو عیبه اگه یکی تو رو بالای درخت ببینه چی فکر...
  10. ملیسا

    رمان عشقی ماندگار

    فصل سه جمشید زندگی و آینده اش رو گذاشته بود به پای مریم و فقط با زندگی در کنار اون به خوشبختی رسید . اما دست قدار زمونه ، مریم رو خیلی راحت ازش جدا کرد و به عبارتی جمشید رو از زندگی جدا کرد . خدایا ، مگه من چه گناهی کردم ؟ عذاب کدوم ناشکری رو دارم می کشم ؟ می دونم زمین پست تو لیاقت آدمای خوب...
  11. ملیسا

    رمان فقط بخاطر تو کاربر : عبدالغنی http://www.www.iran-eng.ir/showthread.php?t=177212 رمان فوق نیز...

    رمان فقط بخاطر تو کاربر : عبدالغنی http://www.www.iran-eng.ir/showthread.php?t=177212 رمان فوق نیز تمام شد .
  12. ملیسا

    فقط بخاطرتو

    ممنون از زحمت شما دوست عزیزم .:gol:
  13. ملیسا

    رمان عشقی ماندگار

    از صفحه 20 الی 25 از صفحه 20 الی 25 دکترا و پرستارها با عجله جلوی دهن جمشید رو گرفتن و خواستن به زور از اتاق بیرونش کنن که مریم لباس دکتر رو کشید و گفت : نه بذارین آخرین حرفام رو بهش بگم ! هیجان اصلا براتون خوب نیست ! همه تلاشمون از بین میره ... دکتر ازتون خواهش می کنم ! من دیگه زنده نمی مونم...
  14. ملیسا

    سلام به دوست مهربونم مرسی ، خیلی تصاویر زیبایی بود . [IMG] [IMG]

    سلام به دوست مهربونم مرسی ، خیلی تصاویر زیبایی بود . [IMG] [IMG]
  15. ملیسا

    سلام و شب شما بخیر دوست مهربونم . ممنون دوست خوبم .

    سلام و شب شما بخیر دوست مهربونم . ممنون دوست خوبم .
  16. ملیسا

    بهترین شعری رو که دوست داری چیه؟

    فریدون مشیری فریدون مشیری خاموش در ساغر ما گل شرابی نشکفت در این شب تیره ، ماهتابی نشکفت گفتم به ستاره : خانه صبح کجاست ؟ افسوس که بر لبش جوابی نشکفت ! :gol: قصه رفتم به کنار رود ، - سر تا پا مست - رودم ، به هزار قصه ، می برد زدست چون قصه درد خویش به او گفتم...
  17. ملیسا

    بهترین شعری رو که دوست داری چیه؟

    فریدون مشیری فریدون مشیری فریادهای خاموشی دريا، - صبور وسنگين - مي خواند و مي نوشت - "... من خواب نيستم ! خاموش اگر نشستم ، مرداب نيستم ! روزي كه برخروشم و زنجير بگسلم روشن شود كه آتشم و آب نيستم !" :gol: بوسه و آتش در همه عالم كسي به ياد ندارد نغمه سرايي كه يك ترانه بخواند...
  18. ملیسا

    بهترین شعری رو که دوست داری چیه؟

    فریدون مشیری فریدون مشیری شکوفه ای بر شراب چو از بنفشه شب ، بوی صبح برخیزد هزار وسوسه در جان من برانگیزد کبوتر دلم ، از شوق ، می گشاید بال که چون سپیده به آغوش صبح بگریزد دلی که غنچه نشکفته ندامت هاست بگو به دامن باد سحر نیاویزد فدای دست نوازشگر نسیم شوم که خوش به جام شرابم...
  19. ملیسا

    محسن جان رمان بامداد خمار هم تمام شد . رمان بامداد خمار کاربر : ملیسا...

    محسن جان رمان بامداد خمار هم تمام شد . رمان بامداد خمار کاربر : ملیسا http://www.www.iran-eng.ir/showthread.php?t=86229
  20. ملیسا

    رمان بامداد خمار

    دوستای گلم ، لینک دانلود کتاب بامداد خمار را می گذارم . از اینکه نتونستم تایپ کنم واقعا معذرت میخوام . http://rapidshare.com/files/361368078/Bamdade_Khomar_-_Fattane_Haj_Seyyed_Javadi.pdf.html
بالا