نتایح جستجو

  1. ملیسا

    رمان"سال های بی کسی"

    - بفهمه چکار می کنه ؟ دوباره کمربندش رو به جونم می کشه دیگه بالا از سیاهی که رنگی نیست .اونجوری لااقل می میرم و راحت می شم. باجی دستی به موهایم کشید و با لحنی مادرانه گفت - اون عصبانی بود مادر نفهمید چه می کنه ازش کینه به دل نگیر تو ماشاله درس خوندی باسوادی تو عاقلانه رفتار کن می دونم الان...
  2. ملیسا

    رمان"سال های بی کسی"

    چهره ی فیروزه سرخ عصبی و غیر قابل بررسی بود در حالی که تلاش می کرد هنگام رف زدن ارامشش را حفظ کند .غضب از چشکانش می بارید و بی گمان اماده یک جرقه از سوی من بود . - چی باعث شده اون به خواستگاری تو بیاد ؟من که نمی تونم بفهمم ! تو خودت چی میگی ؟ آه ....فروغ حرف بزن این سکوت تو اعصاب منو به هم می...
  3. ملیسا

    رمان"سال های بی کسی"

    چهره ی فیروزه سرخ عصبی و غیر قابل بررسی بود در حالی که تلاش می کرد هنگام رف زدن ارامشش را حفظ کند .غضب از چشکانش می بارید و بی گمان اماده یک جرقه از سوی من بود . - چی باعث شده اون به خواستگاری تو بیاد ؟من که نمی تونم بفهمم ! تو خودت چی میگی ؟ آه ....فروغ حرف بزن این سکوت تو اعصاب منو به هم می...
  4. ملیسا

    رمان"سال های بی کسی"

    فرهاد غرید - بله که عیب و ایراد داره چه عیبی بالاتر از این که چراغ سبز نشون پسره داده تا بیاد خواستگاری ؟ دستم رو ول کن مادر بذار یکبار هم که شده تکلیفمو با این گیس بریده روشن کنم .هر چی بهتون گفتم دختره رو باید زود شوهر دادبه خرجتون نرفت و هی بهشمیدون دادین هی بهش اجازه اظهار نظر دادید این...
  5. ملیسا

    رمان"سال های بی کسی"

    بهار با همه زیبائی هایش از راه رسید می گویند بهار فصل شوریدگان وشیفتگان عشق است . این فصل با همه ظرافت و زیبایی اش سبب گوشه گیری و اندوه عشاق می شود و شگفتا که عشاق رنج دیده با شروع این فصل باز هم علی رغم اندوه و گوشه گیری به یاد یار می افتند و قطراتی چند به یادش اشک هجر می ریزند. اما من فقط...
  6. ملیسا

    رمان"سال های بی کسی"

    فرهاد در ادامه گفت - می خواستم اونقدر بزنمش که تا چند ماه تو رختخواب بیافته اما نگذاشتند مردتیکه خاطر خواه شده ! مادر هراسان گفت - باهاشدرگیر نشو مادر اون ادم خطرناکیه . - منم خطرناکم عزیز وای به حال لون روزی که خون جلوی چشمم رو بگیره. مادر ارام گفت - مادرجون هر چی نباشه برادر شوهر خواهرتم هست...
  7. ملیسا

    رمان"سال های بی کسی"

    بهار با همه زیبائی هایش از راه رسید می گویند بهار فصل شوریدگان وشیفتگان عشق است . این فصل با همه ظرافت و زیبایی اش سبب گوشه گیری و اندوه عشاق می شود و شگفتا که عشاق رنج دیده با شروع این فصل باز هم علی رغم اندوه و گوشه گیری به یاد یار می افتند و قطراتی چند به یادش اشک هجر می ریزند. اما من فقط...
  8. ملیسا

    رمان"سال های بی کسی"

    - درباره دوست که باید بگم نه ! در طول مدتی که خانه پدرم بودم اجازه معاشرت با دوست و رفیق نداشتم اکثر دوستان من به بعد از بیرون امدن از خانه پدرم مربوط میشن و اما فامیل و اشنا حتما می دونی اونا هم به احترام پدر طردم کردند به نظر همه حق رو به اون می دادند . در هر حال از این که توانستم ان میزان...
  9. ملیسا

    رمان"سال های بی کسی"

    هر بار بعد از اخرین دیدارمان دقایق به کندی می گذشت گویی همه چیز سر ناسازگاری با من داشت و هیچ کس و هیچ چیز حال دل شوریده ی من را نمی فهمید .هفته اخر سال بود و اکثر ساعات من به بطالت در اتاقم می گذشت البته بیخود بیخود هم نه نیم بیشتر فکر من پیرامون اینده می چرخید . نمی توانستم قبول کنم من و...
  10. ملیسا

    سلام به شما ، نه سرمد به من هیچی نگفت . انشالله دفعه بعد . کم سعادتی از من بود .

    سلام به شما ، نه سرمد به من هیچی نگفت . انشالله دفعه بعد . کم سعادتی از من بود .
  11. ملیسا

    نه خیالتون راحت باشه ، فقط مدیریت پژمان قوی هست و البته کمی تا قسمتی ف ... ولی خوب همینکه به...

    نه خیالتون راحت باشه ، فقط مدیریت پژمان قوی هست و البته کمی تا قسمتی ف ... ولی خوب همینکه به شما خوش گذشته برای من جای خوشحالی داره . امیدوارم در آینده ای نزدیک دور هم جمع بشیم . شب خوبی داشته باشید و خوب بخوابید . من هم رفع زحمت می کنم ، اخه صبح باید برم سرکار و اونوقت باید با چشمای پف کرده...
  12. ملیسا

    جدا ، کی رفتید نمایشگاه ؟ چرا به من نگفتید ؟

    جدا ، کی رفتید نمایشگاه ؟ چرا به من نگفتید ؟
  13. ملیسا

    مرسی دوست عزیزم ، شرمنده انقدر کارم زیاد شده که سعادت ندارم در خدمت دوستای مهربونم باشم . یادم...

    مرسی دوست عزیزم ، شرمنده انقدر کارم زیاد شده که سعادت ندارم در خدمت دوستای مهربونم باشم . یادم باشه این مهندس پژی را هم با دستای خودم خفه کنم به من اصلا در مورد شنبه چیزی نگفته بود ، اگر می تونستم حتما می آمدم برای چند دقیقه هم که شده بود می دیدمتون .
  14. ملیسا

    سلام محسن جان ، شب زیبای شما بخیر . مشتاق دیدار قربان . خوبید شما ؟

    سلام محسن جان ، شب زیبای شما بخیر . مشتاق دیدار قربان . خوبید شما ؟
  15. ملیسا

    سلام به دوست عزیزم . واقعا خوشحالم کردید که به یادم بودید و از طرفی شرمنده کردید . شکر خدا...

    سلام به دوست عزیزم . واقعا خوشحالم کردید که به یادم بودید و از طرفی شرمنده کردید . شکر خدا روزگار می گذرد ، شما خوبید ؟ روزگار به خوبی می گذرد ؟
  16. ملیسا

    رمان عشقی ماندگار

    جمشید لبخند تلخی زد و با خودش فکر کرد . اینها کجای دنیا هستند ، عشق رو جنون می دونند و عاشق رو مجنون و دیوونه ... راست می گفت . چقدر مسئله رو بزرگ کردن . اون که مشکلی نداشت . فقط تنهاترین و چه بسا بزرگترین مشکل او نبودن مریم بود و شاید به خاطر همین مشکل دیوونه هم می شد . به هر حال وضع ظاهری...
  17. ملیسا

    رمان عشقی ماندگار

    فصل چهار ساعتش رو نگاه کرد .هشت صبح بود . فکر می کرد از هشت صبح دیروز چه اتفاقاتی افتاده بود . انگار هشتاد سال گذشته بود . شایدم به همون اندازه پیر شده بود . دیروز همین موقع داشت می رفت مریم رو ببینه ، از آرزوهاشون بگن ... اما حالا داشت می رفت مریم رو برای همیشه به دست خدا بسپره . لباسهای...
  18. ملیسا

    رمان"سال های بی کسی"

    مرسی دوست عزیز از توجه شما :gol: بله من خودم این رمان را سالها پیش خوندم ، ولی خوب گفتم تکمیلش کنم تا رمان نیمه تمام نداشته باشیم و اگر کسی هم خواست بخونه . چشم رمان در امتداد حسرت را هم سعی میکنم پیدا کنم . راستی پیشنهاد می کنم رمان عشقی ماندگار را که خودم دارم تایپ می کنم حتما بخونید .:redface:
  19. ملیسا

    رمان عشقی ماندگار

    رفت دم در اتاق نگهبان . اجازه هست برم تو ؟ واسه مریضت دارو آوردی ؟ نه اومدم ببینمش ! دلت خوشه جوون ! برو بخواب . صبح بیا ببینش ! دیدن اون دیگه وقت نداره ! حالا دیگه هر وقت بخوام می تونم ببینمش ! حالا دیگه به خاطر من کتک نمی خوره ! آقا بذار برم تو ! تو حالت خوبه پسرم ؟ آره ! نه ، نمی دونم ، اما...
  20. ملیسا

    رمان"سال های بی کسی"

    حاضر بودم تا همه ی هستی ام را بدهم تا بار دیگر صدایم کند با همان لحن . - می خوای التماست کنم عشق من ؟! به طرفش برگشتم خیلی به من نزدیک بود نزدیکتر از هر زمان .نفس هایش را حس می کردم بی اختیار بر لبانم لبخند کمرنی نقش بست ارام از سر جایم حرکت کردم وصندلی راننده راخالی نمودم و او به نرمی سوار...
بالا