جمشید مثل مجسمه ای خشک شده بود . می خواست گریه کنه ، فریاد بزنه و ... اما چیکار می تونست بکنه .
علی چی میگی ؟ داداش مرگ مریم قلبمون شکوند ، حالا تو از هم پاشوندیش . از بین بردیش . خدااا ...
جمشید چنان فریادی کشید که تمام مشتری ها رو سرجاشون میخکوب کرد . علی دستش رو گرفت و بردش بیرون .
ما رو ببین...