نتایح جستجو

  1. ملیسا

    رمان عشقی ماندگار

    نه جمشید حرفی نزده ! خودم همه چی رو از دکترات پرسیدم و فهمیدم ! علی ، یه زن فقط جسم شوهرش رو نمی خواد همه چیزش رو می خواد حتی روحش ، تو نه تنها همسر بلکه عشق منم بودی . همه وجود و زندگیت به من مربوط بود . وقتی دیدم یه مدت از اون سرحالی و بگو بخندت خبری نیست و خودتو ازم قایم می کنی و چیزی هم در...
  2. ملیسا

    سلام آتی ، خوبی قربونت برم . من ، هوی کی قراره بشم ؟

    سلام آتی ، خوبی قربونت برم . من ، هوی کی قراره بشم ؟
  3. ملیسا

    سلام شاهپرک جونم ، مرسی عزیزم . بله خدا را شکر امروز ساعت 16:19 پیدا شد . نمی دونی چطوری از...

    سلام شاهپرک جونم ، مرسی عزیزم . بله خدا را شکر امروز ساعت 16:19 پیدا شد . نمی دونی چطوری از خوشحالی جیغ می کشیدم . قربونت برم من که کاری نکردم . مبارکت باشه . انشالله با سود خوبی بفروشیش . حتما قربونت برم از خدامه که بریم استخر .
  4. ملیسا

    :redface:من رو هم ببرید با خودتون استخر .:redface:

    :redface:من رو هم ببرید با خودتون استخر .:redface:
  5. ملیسا

    سلام قربونت برم . این چه حرفیه عزیزم ، میدونی که چقدر دوستت دارم . خیلی خیلی . پس هیچ وقت این...

    سلام قربونت برم . این چه حرفیه عزیزم ، میدونی که چقدر دوستت دارم . خیلی خیلی . پس هیچ وقت این حرف را نزن اصلا زحمتی نیست برای من .
  6. ملیسا

    :gol::gol:

    :gol::gol:
  7. ملیسا

    سلام به روی ماهت ، خوبی عزیزم ؟

    سلام به روی ماهت ، خوبی عزیزم ؟
  8. ملیسا

    رمان عشقی ماندگار

    جمشید مثل مجسمه ای خشک شده بود . می خواست گریه کنه ، فریاد بزنه و ... اما چیکار می تونست بکنه . علی چی میگی ؟ داداش مرگ مریم قلبمون شکوند ، حالا تو از هم پاشوندیش . از بین بردیش . خدااا ... جمشید چنان فریادی کشید که تمام مشتری ها رو سرجاشون میخکوب کرد . علی دستش رو گرفت و بردش بیرون . ما رو ببین...
  9. ملیسا

    رمان عشقی ماندگار

    موقع بیرون اومدن از پاسگاه ، جمشید روبروی احمد ایستاد و گفت : نمی دونم دلیل کارات چی بوده ، اما بهم ... بهم بگو چه جوری دلت اومد ! اون ... اون لحظه چه جوری گلو شو ... که بغض نذاشت بیشتر از این ادامه بده بیرون از پاسگاه از همدیگه خداحافظی کردن . چون هرکدوم احتیاج به خلوت و جای دنجی داشتن تا...
  10. ملیسا

    سلام به ته تغاری خودم ، خوبی عسل مامانی ؟ چه خبرها ؟

    سلام به ته تغاری خودم ، خوبی عسل مامانی ؟ چه خبرها ؟
  11. ملیسا

    مرسی قربونت برم .

    مرسی قربونت برم .
  12. ملیسا

    سلام به روی ماهت ، خوبی عزیزم ، ببخشید گلم به پژمان هم گفتم بدلیل بازدید وزارت صنایع از نمایندگی...

    سلام به روی ماهت ، خوبی عزیزم ، ببخشید گلم به پژمان هم گفتم بدلیل بازدید وزارت صنایع از نمایندگی و گرفتن ایزو به شدت درگیر هستیم و شاید باور نکنی در حد یک ربع در طی ساعت کاری تایم استراحت داریم ( من و کارشناس فنی ) دلم برای همگی شما تنگ شده بخدا .
  13. ملیسا

    سلام به داداشی گل خودم ، ببخشید پژمان جان از وزارت صنایع می خواهند برای بازدید بیان ، حسابی...

    سلام به داداشی گل خودم ، ببخشید پژمان جان از وزارت صنایع می خواهند برای بازدید بیان ، حسابی درگیر هستم و از طرفی هم نمایندگی را معرفی کردن برای ایزو و من و کارشناس فنی حسابی درگیر هستیم و اصلا نمی رسیم که به هیچ کاری برسیم . ولی میدونم که من نباید از احوال پرسی داداشی خودم غافل بشم و برای تنبیه...
  14. ملیسا

    فاصله قلبها زهرا فروغی

    - سلام ،خانم افسون مجدی. - سلام آقای مهرانفر،صبح بخیر. - صبح شما هم به خیرچطورشد؟صحبت کردید؟ - بله موافقت کردند. - عالی شد!امروزصبح تشریف می آرید؟ - بله، کجا؟ - شماتشریف بیارین سالن تئاتر،باهم می ریم. - باشه چشم،ساعت ده میام. به مادرم گفتم که باید بروم. سرش راتکان داد وگفت: - بروعزیزم،موفق باشی...
  15. ملیسا

    فاصله قلبها زهرا فروغی

    موهایش بلندترشده بود وزیرچشم هایش انگارگودرفته بود. لبخندی زدوگفت: -اگرناراحتید بگم چراغ هارو روشن کنن؟ گفتم: - نه،مشکلی نیست. فقط چرام نباید صحبت کنم؟ نفس بلندی کشیدوگفت: - برای این که صداتون خیلی قشنگه! سرم راپایین انداختم وگفتم: - لطف دارید. سرش رابلندکردوخطاب به بازیگران روی سن فریاد زد: -...
  16. ملیسا

    فاصله قلبها زهرا فروغی

    بلافاصله زیردوش آب رفتم وتصمیم گرفتم تمام قصه هایم رابه دست آب بسپارم تاباخودش ببرد. سرمیزعصرانه به مادرم گفتم: - مامان ازدست من ناراحتی؟ مادرم بدون این که نگاهم کنه گفت: - برای چی؟ - برای قبول نشدنم. - بس کن دیگه افسون. - هستی یانه؟ - معلومه که نه. خندیدم وگفتم: - یه سئوال دیگه هم بپرسم؟ -...
  17. ملیسا

    سلام عبدالغنی جان ، دوست خوبم به روی چشم من کمک می کنم به شما ، فقط اگر اجازه بدید مدتی هست...

    سلام عبدالغنی جان ، دوست خوبم به روی چشم من کمک می کنم به شما ، فقط اگر اجازه بدید مدتی هست مشغله کاری دارم برطرف شه و امتحاناتم را بدهم.
  18. ملیسا

    :redface:مرسی دوست خوب و مهربونم .

    :redface:مرسی دوست خوب و مهربونم .
  19. ملیسا

    رمان عشقی ماندگار

    فصل شش فصل شش فصل شش روز بعد جسم حاجی هم به خاک سپرده شد . هر سه نفر پیش هم ، مثل اولین سالهای زندگیشون . این بار همه بودن حتی خانواده تهرانی و حسابی به غیر از جواد پسر حاجی و دامادش احمد . بعد از دوساعت جواد هم به همراه دو نفر مامور اومد . همه سوال می کردن که چی شده و چه اتفاقی افتاده ؟...
  20. ملیسا

    آتی قشنگم الان دیگه هیچ تاپیکی برای من باز نمیشه .

    آتی قشنگم الان دیگه هیچ تاپیکی برای من باز نمیشه .
بالا