نتایح جستجو

  1. ملیسا

    پریچهر م.مودب پور

    هومن- ببخشید لیلا خانم شما میگرنی طپش قلبی ، فشار خونی چیزی ندارید تا من عشقم رو ثابت کنم؟! فرگل- لیلا جن هومن یه دوسته صادقه! دیدم بالای سر فرهاد گریه کرد! حتما در عشق تو هم ثابت قدمه! هومن- چقدر این فرگل خانم دختر فهمیده ایه! من که فهمیدم هومن بالای سرم گریه کرده دستم رو روی شونه هاش گذاشتم و...
  2. ملیسا

    بغض پیرزن

    :surprised:چرا باید تحریف کنم آخه . :gol: :smile: به دختر و پسر نیست . :smile:
  3. ملیسا

    زیبا ترین وصیت نامه

    :smile: :gol: :gol: :smile: خواهش میکنم دوستم .:gol: خدایش رحمت کند . :gol: :gol: شرمنده تشکر نداشتم امتیاز دادم . :w16:
  4. ملیسا

    سلام به پسر گلم . خوبی ؟

    سلام به پسر گلم . خوبی ؟
  5. ملیسا

    بغض پیرزن

    پیرزن ایستاده بود توی صف.جوان خوش پوش پرسید:مادر!آخرین نفر شمایید؟ پیرزن در حالیکه عینک ته استکانی‌اش را روی بینی جابجا می کرد گفت:"آره مادر جون!" بعد پسر پشت سر پیرزن توی صف ایستاد...و همین مکالمه کوتاه بود که باعث شد پسرک شروع کند به حرف زدن... و اتفاقا چه حرف های قشنگی هم می زد. وقتی گفت که...
  6. ملیسا

    داستان هاي كوتاه

    لئوناردو داوینچی هنگام كشیدن تابلوی شام آخر دچار مشكل بزرگی شد؛ می‌بایست نیكی را به شكل عیسی و بدی را به شكل یهودا، از یاران مسیح كه هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت كند، تصویر می‌كرد. كار را نیمه تمام رها كرد تا مدل‌های آرمانیش را پیدا كند. روزی در یك مراسم همسرایی، تصویر كامل مسیح را در چهره...
  7. ملیسا

    جای شما بسیار خالی بود . پسر گلم من که قل نمی کشم ولی خوب من و سمیرا زودتر رفتیم و بچه ها هم...

    جای شما بسیار خالی بود . پسر گلم من که قل نمی کشم ولی خوب من و سمیرا زودتر رفتیم و بچه ها هم رفتن قل کشیدن . انشالله دفعه بعد که اومدی تهران یک قرار میگذاریم دوباره دور هم جمع میشیم .
  8. ملیسا

    داستان هاي كوتاه

    علم و مسیح علم و مسیح بگذارید مشکلی که علم با عیسی مسیح دارد را شرح دهم: استاد دانشگاه فلسفه که منکر وجود خداست، قبل از شروع کلاسش از یکی از دانشجوهای جدیدش می خواهد بایستد و بعد از او می پرسد: تو یک مسیحی هستی، درسته پسر؟ دانشجو جواب می دهد : بله استاد هستم. پس تو به خدا اعتقاد داری؟...
  9. ملیسا

    داستان هاي كوتاه

    شیخ صنعان و دختر ترسا شیخ صنعان و دختر ترسا کسی در عبادتگاه نبود. شیخ بود و آن کس که می پرستید. در محیطی چنان روحانی، شیخ رویش را به سمت منشا نور گرفته بود، ذکر می گفت و تسبیح می گرداند و اشک می ریخت و می رقصید... *** آه اینجا چقدر سوزان است!... به سزای کدامین گناه ناکرده این چنین در سوز و...
  10. ملیسا

    کارت ویزیت

    سفره افطارش در بین آشنایان و اقوام معروف بود. روزهای تاسوعا و عاشورا، دو نوع غذا نذری می‌پخت و شب عید به همه معلمان فرزندش سکه طلا هدیه می‌داد. زمانی که همسایه‌اش فوت کرده بود دسته گل سفارشی‌اش آنقدر بزرگ بود که از درب منزل کوچک متوفی، رد نشد و مجبور شدند آن را دم در بگذارند. وقتی مردی که در...
  11. ملیسا

    تشکر پدرزن

    زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند. یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه‌اى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند. یکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت. دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او...
  12. ملیسا

    سلام گل پسرم ، خوبی ؟ خواهش میکنم .

    سلام گل پسرم ، خوبی ؟ خواهش میکنم .
  13. ملیسا

    داستان هاي كوتاه

    زندگی خروسی زندگی خروسی کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت. یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود. مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم...
  14. ملیسا

    داستان هاي كوتاه

    وصیت لقمان حکیم وصیت لقمان حکیم لقمان حكیم در توصیه به فرزندش اظهار نمود: فرزندم ! دل بسته به رضاى مردم و مدح و ذم آنان مباش ؛ زیرا هر قدر انسان در راه تحصیل آن بكوشد به هدف نمى رسد و هرگز نمى تواند رضایت همه را به دست آورد فرزند به لقمان گفت : - معناى كلام شما چیست ؟ دوست دارم براى آن مثال یا...
  15. ملیسا

    داستان هاي كوتاه

    داستان قورباغه ها داستان قورباغه ها در نیمه روز قورباغه ها جلسه ای گذاشتند. یكی از آن ها گفت: این غیر قابل تحمل است. حواصیل ها روز ما را شكار می كنند و راكون ها شب كمین ما را می كشند. دیگری گفت: بله. هریك به تنهایی به حد كافی بد هستند اما هر دو، حواصیل ها و راكون ها با هم یعنی ما یك لحظه آرامش...
  16. ملیسا

    داستان هاي كوتاه

    بخت بیدار بخت بیدار روزی روزگاری نه در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می كرد كه همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میكرد "بخت با من یار نیست" و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد. پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار كردن بخت خود به فلان كشور نزد جادوگری توانا برود...
  17. ملیسا

    دفتر تالار داستان

    دفتر تالار داستان روزی روزگاری نه در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می كرد كه همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میكرد "بخت با من یار نیست" و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد. پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار كردن بخت خود به فلان كشور نزد جادوگری توانا برود. او...
  18. ملیسا

    مداد

    پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت . بالاخره پرسید : - ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟ پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت : - درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم . می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند...
  19. ملیسا

    عشق و ثروت و موفقیت

    زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید. به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.» آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟» زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.» آنها گفتند: « پس ما نمی...
  20. ملیسا

    در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است. او گفت:غصه هایت را درون جعبه سیاه بگذار و شادی...

    در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است. او گفت:غصه هایت را درون جعبه سیاه بگذار و شادی هایت را درون جعبه طلایی.به حرف خدا گوش کردم.شادی ها و غصه هایم را درون جعبه ها گذاشتم. جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد و جعبه سیاه روز به روز سبک تر. از روی کنجکاوی جعبه سیاه را باز کردم تا علت را...
بالا