You are using an out of date browser. It may not display this or other websites correctly.
You should upgrade or use an
alternative browser.
-
دلی چون شمع بی پروانه دارم
که بزم غیر را سازد درخشان
-
ترهم کن تو ای شمع فروزان
که پروانه هنوزش نیمه جان است
-
در ره مقصود بگذر ز اختلاف کفر و دین
هر کجا بینی چراغ روشنی پروانه باش
-
ترسم که در شراره این چشم کینه توز
پروانه وار سوزم و دیوانه تر شوم
-
با عشق تو
بی نیازم
از هرچه که هست .
و با عشق تو
چاره سازم
هر آنچه که نیست .
-
مرا که شمع صفت سوختی و سر ببریدی
جز این گناه ندارم که از تو دل ببریدم
-
تویی شمع و چراغ شام تارم
تویی عشق و امید این دیارم
-
دید چون پروانه این مهر از نگار
رفت از دستش عنان اختیار
-
یک شب از در درآ که ماه رخت
شمع بزم و چراغ انجمن است
-
کاش من هم همچو بلبل می شدم
بی قرار از رویش گل در بهار
کاش همچون چشمه جاری می شدم
از فراز کوه تا آن جویبار
-
رفتی و سیه روز شدیم از غمت ای دوست
باز آی که ما شمع شب تار نداریم
-
هر کسی باشمع رخسارت به وجهی عشق باخت
زین میان پروانه را در اضطراب انداختی
-
وفای شمع را نازم که بعد از سوختن هر دم
به سر خاکستری از ماتم پروانه میریزد
-
نیست در باطن جدایی عاشق و معشوق را
شمع نتوان ریخت از خاکستر پروانه ها
-
می گشت دلم شب همه شب گرد چراغی
سرگشته نه پروانه ی هر انجمنی بود
-
نه عاشق است مسلم نه عشق نی معشوق
زد آتش آنکه به پروانه شمع را هم سوخت
-
مجنون تو را عار ز عریانی تن نیست
پروانه ی پر سوخته محتاج کفن نیست
-
مگر آن شمع قصد سوز جان عاشقان دارد
ندارد هیچ بر دل هر چه دارد بر زبان دارد
-
مشو ای شمع خاموش و بیا امشب به بالینم
که از بی مهریش با تو هزاران داستان دارم
-
من نمی گویم سمندر باش یا پروانه باش
چون بحال سوختن افتاده ای مردانه باش