نتایح جستجو

  1. sisah

    مشاعرۀ سنّتی

    درد عشق تو که جان می‌سوزدم گر همه زهر است از جان خوشتر است درد بر من ریز و درمانم مکن زانکه درد تو ز درمان خوشتر است
  2. sisah

    مشاعرۀ سنّتی

    تو را در ره خراباتی خراب است گر آنجا خانه‌ای گیری صواب است بگیر آن خانه تا ظاهر ببینی که خلق عالم و عالم سراب است
  3. sisah

    مشاعرۀ سنّتی

    تا آفتاب روی تو مشکین نقاب بست جان را شب اندر آمد و دل در عذاب بست ترسید زلف تو که کند چشم بد اثر خورشید را ز پرده‌ی مشکین نقاب بست
  4. sisah

    مشاعرۀ سنّتی

    در سرم از عشقت این سودا خوش است در دلم از شوقت این غوغا خوش است من درون پرده جان می‌پرورم گر برون جان می کند اعدا خوش است
  5. sisah

    مشاعرۀ سنّتی

    دلی کز عشق جانان دردمند است همو داند که قدر عشق چند است دلا گر عاشقی از عشق بگذر که تا مشغول عشقی عشق بند است
  6. sisah

    مشاعرۀ سنّتی

    ای کرده سپاه اختران یاری تو فخرست جهان را به جهانداری تو مستند مخالفان ز هشیاری تو بخت همه خفته شد ز بیداری تو
  7. sisah

    مشاعرۀ سنّتی

    ای موافق صورت و معنی که تا چشم منست از تو زیباتر ندیدم روی و خوشتر خوی را گر به سر می‌گردم از بیچارگی عیبم مکن چون تو چوگان می‌زنی جرمی نباشد گوی را
  8. sisah

    مشاعرۀ سنّتی

    روی خوش و آواز خوش دارند هر یک لذتی بنگر که لذت چون بود محبوب خوش آواز را چشمان ترک و ابروان جان را به ناوک می‌زنند یا رب که دادست این کمان آن ترک تیرانداز را
  9. sisah

    مشاعرۀ سنّتی

    تا منزل آدمی سرای دنیاست کارش همه جرم و کار حق، لطف و عطاست خوش باش که آن سرا چنین خواهد بود سالی که نکوست، از بهارش پیداست
  10. sisah

    مشاعرۀ سنّتی

    ما با می و مینا، سر تقوی داریم دنیا طلبیم و میل عقبی داریم کی دنیی ودین به یکدگر جمع شوند این است که نه دین و نه دنیا داریم
  11. sisah

    مشاعرۀ سنّتی

    در عهد تو ای نگار دلبند بس عهد که بشکنند و سوگند دیگر نرود به هیچ مطلوب خاطر که گرفت با تو پیوند
  12. sisah

    مشاعرۀ سنّتی

    مگر نسیم سحر بوی زلف یار منست که راحت دل رنجور بی‌قرار منست به خواب درنرود چشم بخت من همه عمر گرش به خواب ببینم که در کنار منست
  13. sisah

    مشاعرۀ سنّتی

    دلی که عاشق و صابر بود مگر سنگست ز عشق تا به صبوری هزار فرسنگست برادران طریقت نصیحتم مکنید که توبه در ره عشق آبگینه بر سنگست
  14. sisah

    مشاعرۀ سنّتی

    تشبیه روی تو نکنم من به آفتاب کاین مدح آفتاب نه تعظیم شأن توست گر یک نظر به گوشه چشم ارادتی با ما کنی و گر نکنی حکم از آن توست
  15. sisah

    مشاعرۀ سنّتی

    دعات گفتم و دشنام اگر دهی سهلست که با شکردهنان خوش بود سال و جواب کجایی ای که تعنت کنی و طعنه زنی تو بر کناری و ما اوفتاده در غرقاب
  16. sisah

    مشاعرۀ سنّتی

    یار بارافتاده را در کاروان بگذاشتند بی‌وفا یاران که بربستند بار خویش را مردم بیگانه را خاطر نگه دارند خلق دوستان ما بیازردند یار خویش را
  17. sisah

    مشاعرۀ سنّتی

    دوست می‌دارم من این نالیدن دلسوز را تا به هر نوعی که باشد بگذرانم روز را
  18. sisah

    مشاعرۀ سنّتی

    مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را باری به چشم احسان در حال ما نظر کن کز خوان پادشاهان راحت بود گدا را
  19. sisah

    مشاعرۀ سنّتی

    تا به گریبان نرسد دست مرگ دست ز دامن نکنیمت رها دوست نباشد به حقیقت که او دوست فراموش کند در بلا
  20. sisah

    مشاعرۀ سنّتی

    تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
بالا