نگارم...
کنار دریا که می نشینم تو را به کام دل می بینم...
در پی عیشی مدام، جرعه ای از محبت را نفس می کشم...
ساحل مرا در آغوش می گیرد...
نسیمی از جنس نوازش، اندیشه ها ی مواج را بی تاب می کند...
قاصدک های متلاطم، خاطراتم را از چشمانم می خوانند...
و من به سِحر عشق، به تو... به منتهای آرزوی خود می رسم...
نازنین فاطمه جمشیدی
کنار دریا که می نشینم تو را به کام دل می بینم...
در پی عیشی مدام، جرعه ای از محبت را نفس می کشم...
ساحل مرا در آغوش می گیرد...
نسیمی از جنس نوازش، اندیشه ها ی مواج را بی تاب می کند...
قاصدک های متلاطم، خاطراتم را از چشمانم می خوانند...
و من به سِحر عشق، به تو... به منتهای آرزوی خود می رسم...
نازنین فاطمه جمشیدی

