دلم اندازه یه عمر گرفته...
دیگه نه تنها روحم جسمم هم خستست...
چقدر زود روزهای قشنگ تموم شد و چقدر این روزای تاریک و دلگیر طولانی شده....
میدونم هیچ وقت ایجا سر نمیزنی...
امشب حس میکنم تا ته قلبم میسوزه...
چقدر داغونم...
خدا کمکم کن..
خدایا صدامو میشنوی؟
خدایا
خدا میبینی حالمو...
نگاهت هر قدر هم که دور باشد ، آرامم میکند . . .
و آوایی آمدنت را در گوشم زمزمه . . .
چقدر رسیدنت را دوست دارم . . .
آغوشم در ازدحامِ سرمای تنهایی . . .
تنها برای ” تــــــو ” ، هنوز گرم است ♥
نامم را پاک کردی... یادم را چه میکنی؟
یادم را پاک کنی... عشقم را چه میکنی؟
اصلا همه را پاک کن
هر آنچه از من داری
از من که چیزی کم نمیشود...
فقط بگو با وجدانت چه میکنی؟
نکند آن را هم پاک کرده ای؟
نــــــــــــه ! شدنی نیست...
بعضی وقتها باید یقه ی احساست را بگــــــــــــیری با تموم قدرت ســـــــرش داد بزنـــی و بگی: تورو خدا بــــــــــــــسه ... بسه دیگه تا حالا هرچی کـــــــــشیدم از دست تو بود !!!
تنها یادگارم از تو
رویایی در دور دستهاست
حالا من مانده ام
و برگهای خشکی
که هنوز انتظار پاهای تو را می کشند
تا برای تو خش خش کنند
برگها از من هم خوش خیال ترند!
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده …..
قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده …..
خیلی وقته دیگه بارون نزده …..
رنگ عشق به این خیابون نزده …..
خیلی وقته ابری پر پر نشده …..
دل آسمون سبکتر نشده