خسته شدم مي خواهم در آغوش گرمت آرام گيرم.
خسته شدم بس كه از سرما لرزيدم...
بس كه اين كوره راه ترس آور زندگي را هراسان پيمودم زخم پاهايم به من ميخندد...
خسته شدم بس كه تنها دويدم...
اشك گونه هايم را پاك كن و بر پيشانيم بوسه بزن...
مي خواهم با تو گريه كنم ...
خسته شدم بس كه...
تنها گريه كردم...
مي خواهم دستهايم را به گردنت بياويزم
و شانه هايت را ببوسم...
خسته شدم بس كه تنها ايستادم.
كاش..........
کاش كودك بودم ......
تا بزرگ ترین شیطنت زندگیم نقاشی روی دیوار بود.
ای كاش كودك بودم ........
تا از ته دل می خندیدم، نه اینكه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم.
ای كاش كودك بودم ...........
تا در اوج ناراحتی و درد با یك بوسه تو، همه چیز را فراموش می كردم .
کاش من ...............
کاش تو..........
کاش ما ..........
تنها نبودیم............
دلتنگی چه حس بدی است.... تنهایی چه حس بدی است کاش... پاره ای ابر میشدم دلم مهربانی می بارید کاش نگاهم شرار نور میشد اشتی میدادش و که دوست داشتن چه کلام کاملی است و من... چقدر دلم تنگ دوست داشتن است!
ایستاد در باد
شاخه ی لاغر بیدی کوتاه
بر تنش جامه ای انباشته از پنبه و کاه
بر سر مزرعه افتاده بلند
سایه اش سردو سیاه
نه نگاهش را چشم
نه کلاهش را پشم
سایه ی امن کلاهش اما
لانه ی پیر کلاغی است که با قال و مقال
قار وقار از ته دل می خواند
آنکه می ترسد
اگر داغ رسم قدیم شقایق نبود
اگر دفتر خاطرات طراوت
پر از ردپای دقایق نبود
اگر ذهن آیینه خالی نبود
اگر عادت عابران بی خیالی نبود
اگر گوش سنگین این کوچه ها
فقط یک نفس می توانست
طنین عبوری نسیمانه را
به حاطر سپارد
اگر آسمان می توانست یک ریز
شبی چشمان درشت تورا به جای شبنم ببارد
اگر ردپای نگاه تورا باد و باران
از این کوچه ها آب و جارو نمی کرد
اگر حرفهای دلم بی اگر بود
اگر کوه ها کر نبودند
اگر ابرها تر نبودند
اگر فرصت چشم من بیشتر بود
تورا می توانستم
ای دور
از دور
یک بار دیگر ببینم
ولی ..............
افسوس.............................................................................
...............
هیچ تنها وغریبی طاقت غربت چشماتو نداره هرچی دریا رو زمینه قد چشمات نمی تونه ابر بارونی بیاره وقتی دلگیری وتنها غربت تمام دنیا از دریچه قشنگ چشم روشنت میباره نمی تونم غریبه باشم توی آیینه ی چشمات تو بزار که من بسوزم مثل شمعی توی شبهات