باران تند و بی امان می بارد و فقط نام تورا خیس می کند...
برای دیدن تو یک پنجره کافی نیست...تو وسیع تر از یه کهکشانی!
روری بر این باور بودم که می توانم تا ابدیت...باتو...بر روی سنگ فرش خیابان ها شعر بسرایم...
درکج قلبم تورا ببینم...به صدای گوش نواز تو دل بسپارم و رویای چشمان تورا به خواب های شبانه ام
هدیه دهم!
روزی بر این باور بودم که می توانم ساعتها را دور بزنم و به یک دیدار فاتحانه برسم...
اما افسوس که تو رفتی و شعرهای مرا تخواندی!
بی تو همه چیر صامت و بی حرکت است...ثانیه ها عبور نمی کنند و زمان از جاده زندگی ام
نمی گذرد...
نگارم!
من همین جا...در خانه دلتنگی هایم...به انتظار نشسته ام...
تا تو مرا صدا کنی...به تو نزدیک شوم...
نمی دانم جز تو با چه کسی عکس یادگاری بگیرم و در کنار چه کسی احساس آرامش کتم...
روح من تشنه است...نشنه محبت تو!
مرا صدا کن همسفرم...
تا به تو نزدیک شوم...با تو عکس یادگار بگیرم و ستاره بختم را به دست تو سپارم...
مرا صدا کن مهربانم...
تا در برهوت دلم صدجویبار جاری شود...و بی عشق نمانم!
تو که باشی باران بر دستان و رویاهای من هم می بارد...ابرهای آرزویم به شکل تو در می آیند...
مرا صدا کن آرام جانم...
با همان "م" مالکیت معروف!
بگذار بدانم...هنوز هم...بعد از نوشیدن شوکران فراق...
جایی برایم در قلبت کنار گذاشته اي...کالبد بی جانم را پذیرفته اي...
روح خود را...با عطر نفسهایت...در من دمیده اي...
و در نوسان بین مرگ و زندگی...مرا مطلق به خود خطاب کرده اي!
مرا صدا کن...
نازنین فاطمه جمشیدی
Click here to view the original image of 700x464px.
برای دیدن تو یک پنجره کافی نیست...تو وسیع تر از یه کهکشانی!
روری بر این باور بودم که می توانم تا ابدیت...باتو...بر روی سنگ فرش خیابان ها شعر بسرایم...
درکج قلبم تورا ببینم...به صدای گوش نواز تو دل بسپارم و رویای چشمان تورا به خواب های شبانه ام
هدیه دهم!
روزی بر این باور بودم که می توانم ساعتها را دور بزنم و به یک دیدار فاتحانه برسم...
اما افسوس که تو رفتی و شعرهای مرا تخواندی!
بی تو همه چیر صامت و بی حرکت است...ثانیه ها عبور نمی کنند و زمان از جاده زندگی ام
نمی گذرد...
نگارم!
من همین جا...در خانه دلتنگی هایم...به انتظار نشسته ام...
تا تو مرا صدا کنی...به تو نزدیک شوم...
نمی دانم جز تو با چه کسی عکس یادگاری بگیرم و در کنار چه کسی احساس آرامش کتم...
روح من تشنه است...نشنه محبت تو!
مرا صدا کن همسفرم...
تا به تو نزدیک شوم...با تو عکس یادگار بگیرم و ستاره بختم را به دست تو سپارم...
مرا صدا کن مهربانم...
تا در برهوت دلم صدجویبار جاری شود...و بی عشق نمانم!
تو که باشی باران بر دستان و رویاهای من هم می بارد...ابرهای آرزویم به شکل تو در می آیند...
مرا صدا کن آرام جانم...
با همان "م" مالکیت معروف!
بگذار بدانم...هنوز هم...بعد از نوشیدن شوکران فراق...
جایی برایم در قلبت کنار گذاشته اي...کالبد بی جانم را پذیرفته اي...
روح خود را...با عطر نفسهایت...در من دمیده اي...
و در نوسان بین مرگ و زندگی...مرا مطلق به خود خطاب کرده اي!
مرا صدا کن...
نازنین فاطمه جمشیدی
Click here to view the original image of 700x464px.