خودتو با یه شعر وصف کن...!

naghmeirani

مدیر کل سایت
عضو کادر مدیریت
مدیر کل سایت
مدیر ارشد
سفر

مسافرکناری ام که پیاده شد
پنجره ای گیرم آمد
باقی مسیر را گریستم .
 

شبگرد23

عضو فعال شعر نو
کاربر ممتاز
مدتی است که گم کرده ام شعرهایم را
همچون خود، در پهنای سکوت دیوارم
شاید چمدان نوشته هایم اینجاست
اما ذهن آشفته ام خسته تر از اینهاست...
 

گلابتون

مدیر بازنشسته
در آن پر شور لحظه
دل من با چه اصراري ترا خواست،
و من ميدانم چرا خواست،
و مي دانم كه پوچ هستي و اين لحظه هاي پژمرنده
كه نامش عمر و دنياست ،
اگر باشي تو با من، خوب و جاويدان و زيباست
 

naghmeirani

مدیر کل سایت
عضو کادر مدیریت
مدیر کل سایت
مدیر ارشد
گـل یا پــوچ؟

دستتــــــ را باز نکن، حســم را تباه مکــن

بگذار فقط تصــــــور کنم ..

که در دستانتــــ

برایـــم کمی عشق پنهـــان است ..


 

mec1386

عضو جدید
کاربر ممتاز
نه بسته ام به کس دل نبسته کس به من دل

[FONT=tahoma,arial,helvetica,sans-serif]چو تخــــته پــاره بـــر موج رهـــا رهـــا، رهـــا من[/FONT]



[FONT=tahoma,arial,helvetica,sans-serif][/FONT]
[FONT=tahoma,arial,helvetica,sans-serif]زمن هر آنکه او دور، چو دل به سینه نزدیــک[/FONT]
[FONT=tahoma,arial,helvetica,sans-serif][/FONT]
[FONT=tahoma,arial,helvetica,sans-serif]به من هر آن که نزدیک ، ازو جـــــدا جـــدا من[/FONT]
 

naghmeirani

مدیر کل سایت
عضو کادر مدیریت
مدیر کل سایت
مدیر ارشد
آن شب ...

که مـــاه عاشـــقــانه هـــایمـان را ...


تماشا می کرد ...

آن شب که شب پره ها ..

عاشــقـــانه تر ..

نــــور را می جســـتند ...!

و اتاقم ..

سرشار از عطر بوسه و ترانه بود... !

دانستم..


تـــــو پـــژواک تمــــام عـــاشــقـانه های تاریخی...!

 

naghmeirani

مدیر کل سایت
عضو کادر مدیریت
مدیر کل سایت
مدیر ارشد
در جستجوی تو چشمانم از نفس افتاد ،

در کجای جغرافیای دلت ایستاده ام که خانه ام ابری است ،


همیشه دلتنگ توام ...
 

شبگرد23

عضو فعال شعر نو
کاربر ممتاز
می دوم همنفس رود و در آئینه ی صافش
پرسشی می کنم از خویش ، که خود پاسخ آنم
 

naghmeirani

مدیر کل سایت
عضو کادر مدیریت
مدیر کل سایت
مدیر ارشد
فــصــل ِ امــتــحــــان

مـــن

جـــز مـــرور ...

رنگــ ِ
چشــــمــ ـــانت

و

خــط کشـــیــدن زیــر ِ دلتنگـــــــی هــایمـ

هــیــچ درســـی نــدارمـــــ
 

شبگرد23

عضو فعال شعر نو
کاربر ممتاز
ما

چون ماهیان فتاده به دریا

بر آبها رها

با ضربه های موج زهم دور می شویم

با بازوان باز

امواج آب را

تسخیر می کنیم

مغرور می شویم...
 

naghmeirani

مدیر کل سایت
عضو کادر مدیریت
مدیر کل سایت
مدیر ارشد
خاطره هارا حبـســــــــ می کنمـــــــــــ
تا شايد
راهیـــــــــــ برایــــــــــــــ رهاییـــــــــــــ از خویشــــــــــــ
پیدا کنمـــــــــ
 

شبگرد23

عضو فعال شعر نو
کاربر ممتاز
سرچشمه رویش هایی
دریایی
پایان تماشایی
تو تراویدی : باغ جهان تر شد ، دیگر شد
پرتو محرابی ، می تابی
من هیچ ام : پیچک خوابی
بر نرده اندوه تو می پیچم
 

canopus

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز

چه می خواستم بنویسم؟

کلمه هایم را گم کردم

و دست و پایم را...!

یک لیوان چای تلخ بده
 

naghmeirani

مدیر کل سایت
عضو کادر مدیریت
مدیر کل سایت
مدیر ارشد
مـَــــن

دزدکی
نگاهتـــــــ ــــ ــ
می کنـَم

تو

نگاهتــــــ ــــ ــ را از مَــن
می دزدی


هر دو دزدیـــم !

نـه؟! ..

 

naghmeirani

مدیر کل سایت
عضو کادر مدیریت
مدیر کل سایت
مدیر ارشد
آخرین باری

که صدای قدم هایت را دوست نداشتم

وقتی بود که میرفتی
 

naghmeirani

مدیر کل سایت
عضو کادر مدیریت
مدیر کل سایت
مدیر ارشد
كاش یادت نرود
بین بی باوری آدم ها
یك نفر میخواهد
كه تو خندان باشی ...
نكند كنج هیاهوی زمان ،
برود از یادت ...

 

mec1386

عضو جدید
کاربر ممتاز
آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت
در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد
تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت
دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت
قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت
مرغ دریا خبر از یک شب توفانی داشت
گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت
چه هوایی به سرش بود که با دست تهی
پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت
بس که اوضاع جهان در هم و ناموزون دید
قلم نسخ برین خط چلیپا زد و رفت
دل خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول
چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت
همنوای دل من بود بع تنگام قفس
ناله ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت
 

naghmeirani

مدیر کل سایت
عضو کادر مدیریت
مدیر کل سایت
مدیر ارشد
و تو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي
نميدانم كجا؟ تا كي؟ براي چه؟
ولي رفتي.....
و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي‌باريد
 

primrose

عضو جدید
کاربر ممتاز
نشد این عاشق سرگشته صبور
نشد این مرغک پر بسته رها
به کجا ها می برد این امـــــــــــید ما را؟

ره این چاره ندانم به خدا به خدا
نشود دل نفسی از تو جدا به خدا
به هوایت همه جا در همه حال
به امیدی گشایم شب و روز پر و بال

 

Sinai

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
برای رسیدن ، چه راهی بریدم
در آغاز رفتن ، به پایان رسیدم
به آیین دل سر سپردم دمادم
که یک عمر بی وقفه در خون تپیدم
به هر کس که دل باختم ، داغ دیدم
به هر جا که گل کاشتم ، خار چیدم
من از خیر این ناخدایان گذشتم
خدایی برای خودم آفریدم
به چشمم بد ِ مردمان عین خوبی است
که من هر چه دیدم ، ز چشم تو دیدم
دهانم شد از بوی نام تو لبریز
به هر کس که گل گفتم و گل شنیدم

 

naghmeirani

مدیر کل سایت
عضو کادر مدیریت
مدیر کل سایت
مدیر ارشد
می روی از دور تا پیدا شوی در دیده ام
می کُشد خود را خیال و، چشم من شد لاله گون
کودک احساس من دنبال یادت می دود
می گشایم پنجره تا یاد تو آید درون
 

maryam_22

عضو جدید
کاربر ممتاز
گره افتاده در کارم،به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن،چه راهی پیش رو دارم؟
در این دنیا که حتی ابرنمی گرید به حال ما
همه از من گریزانند، توهم بگذر از این تنها
 

Similar threads

بالا