اطلاعيه

Collapse
No announcement yet.

داستانها و مطالب کوتاه، زیبا، پنداموز و تامل برانگیز

Collapse
این یک تاپیک مهم است.
X
X
 
  • فیلتر
  • زمان
  • نمایش
Clear All
new posts



    پیرمردِ خسته کنار صندوق صدقات ایستاد.

    از جیب جلیقه‌اش اسکناسی بیرون آورد.

    دستش را دراز کرد طرف صندوق، چشمش به نوشته روی صندوق افتاد : "صدقه عمر را زیاد می‌کند".

    اسکناس را تا کرد و در جیب جلیقه اش گذاشت....
    به وسعتت جهانمو شکنجه زار میکنم ؛ ببین من از هجوم تو کجا فرار میکنم ..
    ♫♫♫♫

    نظر




      مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگین بودند ... قورباغه ها به لک لک ها شکایت کردند.
      لک لک ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند !


      لک لک ها گرسنه ماندند وشروع کردند به خوردن قورباغه ها.
      قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه شدند.
      عده ای از آنها با لک لک ها کنار آمدند و عده ای دیگر خواهان بازگشت مارها شدند.


      مارها بازگشتند و هم پای لک لک ها شروع به خوردن قورباغه ها کردند.
      حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شده بودند که برای خورده شدن به دنیا می آیند تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده بود ...
      اینکه نمی دانستند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنان شان....
      به وسعتت جهانمو شکنجه زار میکنم ؛ ببین من از هجوم تو کجا فرار میکنم ..
      ♫♫♫♫

      نظر




        رعیت پیری از مال دنیا یک پسر داشت و یک اسب....


        روزی اسب پیرمرد فرار کرد
        همسایه ها برای دلداری به خانه او آمدند و گفتند: عجب بد شانسی آوردی که اسبت فرارکرد!
        رعیت پیر جواب داد: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟
        همسایه ها با تعجب جواب دادند: خوب معلومه که این از بد شانسی تو بوده !



        هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیر مرد به همراه 20 اسب وحشی به خانه برگشت.
        این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند: عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت فرار کرد و حالا به همراه بیست اسب دیگر به خانه بر گشت!
        پیر مرد بار دیگر در جواب گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟



        فردای آن روز پسر پیرمرد در حین رام کردن یکی از اسب های وحشی، زمین خورد و پایش شکست.
        همسایه ها بار دیگر آمدند: عجب شانس بدی! وکشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟
        وچند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند: خب معلومه که از بد شانسیه تو بوده پیرمرد کودن!



        چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدند و تمام جوانان دهکده را برای جنگ در سرزمینی دوردست با خود بردند. پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام، معاف شد.
        همسایه ها بار دیگر برای تبریک به خانه پیرمرد رفتند: عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد!
        و کشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که...؟

        به وسعتت جهانمو شکنجه زار میکنم ؛ ببین من از هجوم تو کجا فرار میکنم ..
        ♫♫♫♫

        نظر




          دو زاهد که مراحلی از سیر و سلوک را گذرانده بودند و از دیاری به دیار دیگر سفر می کردند ، سر راه خود دختری را دیدند که در کنار رودخانه ایستاده بود....
          و از خوف غرق شدن، مردد و ترسان قدمی به داخل آب می برد و بلافاصله بر می گشت.


          وقتی آن دو نزدیک رودخانه رسیدند دخترک از آنها تقاضای کمک کرد.


          زاهد جوانتر بی درنگ دخترک را برداشت و از رودخانه گذراند.
          سپس به این طرف رودخانه باز گشت به راه خود ادامه دادند و مسافتی طولانی را پیمودند.


          زاهد پیر که ساعت ها سکوت کرده و ابرو در هم کشیده بود، در نهایت خطاب به همراه خود گفت : « دوست عزیز! اما این حرکت تو در مرام ما نبود. تماس با جنس لطیف بر خلاف عقاید و مقررات مکتب ماست. در صورتی که تو دخترک را بغل کردی و از رودخانه عبور دادی.»


          زاهد جوان نفس عمیقی کشید، دست روی شانه همراهش گذاشت و گفت :« من دخترک را همان جا رها کردم ولی تو هنوز به او چسبیده ای و رهایش نمی کنی.»

          به وسعتت جهانمو شکنجه زار میکنم ؛ ببین من از هجوم تو کجا فرار میکنم ..
          ♫♫♫♫

          نظر





            شخصی به ویولونیست معروفی گفت :

            حاضرم همه زندگیم رو بدم تا بتونم مثل شما ویولون بزنم!

            ویولونیست گفت : خب، منم همین کارو کردم ...!
            ویرایش شده توسط $marziyeh67$; 2020/5/19, 12:08 AM.
            به وسعتت جهانمو شکنجه زار میکنم ؛ ببین من از هجوم تو کجا فرار میکنم ..
            ♫♫♫♫

            نظر


              به وسعتت جهانمو شکنجه زار میکنم ؛ ببین من از هجوم تو کجا فرار میکنم ..
              ♫♫♫♫

              نظر


                غول چراغ جادو






                یه روز مسوول فروش ، منشی دفتر و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند…

                یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه…

                جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم.…



                منشی می پره جلو و میگه: «اول من، اول من!…. من می خوام که توی باهاماس باشم، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم»… پوووف! منشی ناپدید میشه…

                بعد مسئول فروش می پره جلو و میگه: «حالا من، حالا من!… من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه…

                بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه… مدیر میگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!


                نتیجهء اخلاقی اینکه همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه!

                به وسعتت جهانمو شکنجه زار میکنم ؛ ببین من از هجوم تو کجا فرار میکنم ..
                ♫♫♫♫

                نظر




                  صیادى گنجشکى گرفت

                  گنجشک گفت : مرا چکار خواهى کرد ؟

                  گفت بکشم و بخورم.

                  گفت : از خوردن من چیزى حاصل تو نخواهد شد ولی اگر مرا رها کنى سه سخن به تو می آموزم که برای تو بهتر از خوردن من است.

                  صیاد گفت : بگو.

                  گنجشک گفت : یک سخن در دست تو بگویم و یکى آنوقت که مرا رها کنى و یکى آنوقت که بر کوه نشینم !!!

                  صیاد گفت : اولی را بگو.




                  گنجشک گفت : هرچه از دست تو رفت برای آن حسرت مخور ؛ پس صیاد او را رها کرد و بر درخت نشست
                  و گفت :
                  محال را هرگز باور مکن
                  پرید و بر سر کوه نشست و گفت : اى بدبخت اگر مرا می کشتى اندر شکم من دو دانه مروارید بود هر یکى بیست مثقال که توانگر مى شدى و هرگز درویشى به تو نمی رسید …



                  صیاد انگشت در دندان گرفت و دریغ و حسرت خورد و گفت باز از سومی بگو ؛
                  گنجشک گفت : تو آن دو سخن را فراموش کردى ، سومی را میخواهی چکار ؟ به تو گفتم برای گذشته اندوه مخور و محال را باور مکن ، بدان که پر و بال و گوشت من ده مثقال نیست آنوقت چگونه در شکم من دو مروارید چهل مثقال وجود دارد و اگر هم بود حالا که از دست تو رفته ، غم خوردن چه فایده ؟
                  گنجشک این سخن گفت و پرید و این مَثَل براى آن گفته میشود که چون طمع پدید آید ، همه محالات باور شود !
                  به وسعتت جهانمو شکنجه زار میکنم ؛ ببین من از هجوم تو کجا فرار میکنم ..
                  ♫♫♫♫

                  نظر




                    یه نفر برای بازدید میره به یه بیمارستان روانی

                    اول مردی رو میبینه که یه گوشه ای نشسته و هر چند دقیقه آروم سرشو به دیوار میزنه و زیر لب میگه : لیلا … لیلا … لیلا …

                    مرد میپرسه : این آدم چشه ؟

                    میگن : یه دختری رو میخواسته به اسم لیلا که بهش ندادن ، اینم به این روز افتاده !

                    مرد و همراهاش به طبقه بالا میرن و مردی رو میبینه که توی یه جایی شبیه به قفس به غل و زنجیر بستنش

                    و در حالیکه سعی میکنه زنجیرها رو پاره کنه با خشم فریاد میزنه : لیلا … لیلا … لیلا …

                    بازدید کننده با تعجب میپرسه : این یکی دیگه چشه ؟

                    میگن : اون دختری رو که به اون یکی نداده بودن ، دادن به این ... !!!
                    به وسعتت جهانمو شکنجه زار میکنم ؛ ببین من از هجوم تو کجا فرار میکنم ..
                    ♫♫♫♫

                    نظر




                      دهقانی پیر، با ناله می‌گفت: ارباب! آخر درد من یکی دو تا نیست، با وجود این همه بدبختی، نمی‌دانم دیگر خدا چرا با من لج کرده و چشم تنها دخترم را«چپ» آفریده است؟!
                      دخترم همه چیز را دو تا می‌بیند!


                      ارباب پرخاش کرد و گفت: بدبخت! چهل سال است نان مرا زهر مار می‌کنی! مگر کور هستی، نمی‌بینی که چشم دختر من هم «چپ» است؟!

                      دهقان گفت: چرا ارباب اما دختر شما همه‌ی این خوشبختی‌ها را دوتا می‌بیند ولی دختر من این همه بدبختی را ...
                      ویرایش شده توسط $marziyeh67$; 2020/5/19, 12:29 AM.
                      به وسعتت جهانمو شکنجه زار میکنم ؛ ببین من از هجوم تو کجا فرار میکنم ..
                      ♫♫♫♫

                      نظر




                        فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد.

                        روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه انگوری به او داد و گفت اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن.

                        فرعون یک روز از او فرصت گرفت.شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشد و همچنان عاجز مانده بود که ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا در آورد.

                        فرعون پرسید کیستی؟

                        ناگهان دید که شیطان وارد شد. شیطان گفت خاک بر سر خدایی که نمیداند پشت در کیست. سپس وردی بر خوشه انگور خواند و خوشه انگور طلا شد.

                        بعد خطاب به فرعون گفت من با این همه توانایی لیاقت بندگی خدا را نداشتم آنوقت تو با این همه حقارت ادعای خدایی می کنی؟

                        پس شیطان عازم رفتن شد که فرعون گفت چرا انسان را سجده نکردی تا از درگاه خدا رانده شدی؟ شیطان پاسخ داد زیرا میدانستم که از نسل او همانند تو به وجود می آید ...!
                        به وسعتت جهانمو شکنجه زار میکنم ؛ ببین من از هجوم تو کجا فرار میکنم ..
                        ♫♫♫♫

                        نظر



                          یک لنگه کفش

                          روزی گاندی در حین سوار شدن به قطار یک لنگه کفشش درآمد و روی خط آهن افتاد. او به خاطر حرکت قطار نتوانست پیاده شده و آن را بردارد. در همان لحظه گاندی با خونسردی لنگه دیگر کفشش را از پای درآورد و آن را در مقابل دیدگان حیرت‌زده اطرافیان طوری به عقب پرتاب کرد که نزدیک لنگه کفش قبلی افتاد.
                          یکی از همسفرانش علت امر را پرسید.
                          گاندی خندید و در جواب گفت: مرد بینوائی که لنگه کفش قبلی را پیدا کند، حالا می‌تواند لنگه دیگر آن را نیز برداشته و از آن استفاده نماید....
                          به وسعتت جهانمو شکنجه زار میکنم ؛ ببین من از هجوم تو کجا فرار میکنم ..
                          ♫♫♫♫

                          نظر

                          Working...
                          X