نانوشته
نانوشته
خدای من ؛مرا گم کرده است , کوچه ... کوچه پی اش را گرفته ام خودم را حلقه آوازماه کرده که شاید خدایم را بیابم , دستانم را بگیرد و کمی با هم قدم زنیم و من از روزهای نبودنش بگویم ,از دلتنگی هایم ,خدای من بوی خوشی داشت که این روز ها احساسش نمی کنم به راستی که خدای من , مرا گم کرده است ...
دلم براش پر می کشد کوله بارم را ببندم و از اینجا روم شاید خدایم را یافتم , این روز ها بودنش را می خواهم ؛ شاید بهتر است کمی بلند صدایش کنم صدای مرا گاهی شنیده است برایش آشناست ؛ شاید بهتر است کمی سم حرم روم آنجا که رضا (ع) هم بوی خدا می دهد کنجی نشینم رو به روی ایوان طلا آنقدر چشم بدوزم شاید خدایم را دیدم ....