گفتگوها و گفتمان‌های مهندسان شیمی

A N A H I T A

عضو جدید
کاربر ممتاز
به کوری چشم تو هم که باشد حالم خوب است
اصلا هم دلم برایت تنگ نشده

حتی به تو فکر هم نمی کنم

باران هم تو را دیگر به یاد من نمی آورد

مثل همین حالا که می بارد

لابد حالا داری زیر باران قدم می زنی

چترت را فراموش نکن، لباس گرم را هم
 

A N A H I T A

عضو جدید
کاربر ممتاز
[h=3]گاهی دلت از سن و سالت می گیرد میخواهی کودک باشی کودک به هر بهانه ای به آغوش غمخواری پناه می برد و آسوده اشک می ریزد بزرگ که باشی باید بغض های زیادی را بی صدا دفن کنی
[/h]
 

A N A H I T A

عضو جدید
کاربر ممتاز
سلام ابجی آنا
خوبی عزیز؟

چه خبرا خوش میگذره؟

چیکار کردی بالاخره با دانشگاه؟

سلام داداش شهرام خوبی ببخشید دیر جواب دادم متوجه نشدم !خوبی شما؟خسته نباشی داداش!
من شهرضا میرم فعلا ارشد رو!
تو کلاسمون همه پسرن همه از اهواز گچساران و شیراز بوشهر و بندر عباس هستن!
 

A N A H I T A

عضو جدید
کاربر ممتاز
کسی نیست
بیا زندگی را بدزدیم،آن وقت
میان دو دیدار تقسیم کنیم
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها را ببینیم
ببین عقربک های فواره در صفحه ی ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کنند
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام
بیا ذوب کن در کف دست من
جرم نورانی عشق را
 

vahid.gerrard

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
سلام داداش شهرام خوبی ببخشید دیر جواب دادم متوجه نشدم !خوبی شما؟خسته نباشی داداش!
من شهرضا میرم فعلا ارشد رو!
تو کلاسمون همه پسرن همه از اهواز گچساران و شیراز بوشهر و بندر عباس هستن!

سلام.واقعا ارشد قبول شدی؟؟؟؟
خیلی خوشحال شدم بخدا.
خوب اینکه خیلی خوبه!!!
کلاس به این باحالی.
همه پسر هستن و از خوزستان و جنوب...
دیگه چی میخوای؟؟؟
 

(✿◠‿◠) Darya

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
سلام ...تغییر اواتار به دلیل ناراحن بودن یکی از دوستام...به این میگن معرفت;)...بای



قربون معرفتت الناز جان
خجالت زدم کردی

شرمنده م کردی عزیز:redface:


یک اتمسفر با تمام لایه های دوست داشتن ، تقدیم تو ، که اورست معرفتی !
 

(✿◠‿◠) Darya

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
امروز یه خطر از بیخ گوشم گذشت
از دام شیر فرار کردم

خدا به فریاد برسه
همین زودیا من رو دوباره به دام میاندازه...نه اون که به دام نمیندازه خودم با پاهای خودم باید برم تو تله!!!!
میترسم تلافی در رفتن امروزم هم در بیاره:w22:
 

vahid.gerrard

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
امروز یه خطر از بیخ گوشم گذشت
از دام شیر فرار کردم

خدا به فریاد برسه
همین زودیا من رو دوباره به دام میاندازه...نه اون که به دام نمیندازه خودم با پاهای خودم باید برم تو تله!!!!
میترسم تلافی در رفتن امروزم هم در بیاره:w22:

what!!!!!!?????
 

seabride

عضو جدید
کاربر ممتاز
قرار نبوده تا نم باران زد، دست پاچه شویم و زود چتری از جنس پلاستیک روی سر‌ بگیریم مبادا مثل کلوخ آب شویم. قرار نبوده این قدر دور شویم و مصنوعی. ناخن های مصنوعی، دندان های مصنوعی، خنده های مصنوعی، آواز‌های مصنوعی، دغدغه های مصنوعی... هر چه فكر می‌کنم می‌بینم قرار نبوده ما این چنین با بغل دستی هایمان در رقابت های تنگانگ باشیم تا اثبات کنیم موجود بهتری هستیم، این همه مسابقه و مقام و رتبه و دندان به هم نشان دادن برای چیست؟ قرار نبوده همه از دم درس خوانده بشویم، از دم دکترا به دست بر روی زمین خدا راه برویم، بعید می دانم راه تعالی بشری از دانشگاه ها و مدرک های ما رد بشود. باید کسی هم باشد که گوسفندها را هی کند، دراز بکشد نی لبک بزند با سوز هم بزند و عاقبت هم یک روز در همان هیات چوپانی به پیامبری مبعوث شود. یک کاوه لازم است که آهنگری کند که درفش داشته باشد که به حرمت عدل از جا برخیزد و حرکت کند. قرار نبوده این ‌همه در محاصره سیمان و آهن، طبقه روی طبقه برویم بالا، قرار نبوده این تعداد میز و صندلی‌ِ کارمندی روی زمین وجود داشته باشد، بی شک این همه کامپیوتر...و پشت های غوز کرده آدم های ماسیده در هیچ کجای خلقت لحاظ نشده بوده... تا به حال بیل زده‌اید؟ باغچه هرس کرده‌اید؟ آلبالو و انار چیده‌اید؟ کلاً خسته از یک روز کار یَدی به رختخواب رفته‌اید؟ آخ که با هیچ خواب دیگری قابل مقایسه نیست. این چشم ها برای نور مهتاب یا نور ستارگان کویر،‌ برای دیدن رنگ زرد گل آفتابگردان برای خیره شدن به جاریِ آب شاید، اما برای ساعت پشت ساعت، روز پشت روز، شب پشت شب خیره ماندن به نور مهتابی مانیتورها آفریده نشده‌اند. قرار نبوده خروس ها دیگر به هیچ کار نیایند و ساعت های دیجیتال به ‌جایشان صبح خوانی کنند. آواز جیرجیرک های شب نشین حکمتی داشته حتماً، که شاید لالایی طبیعت باشد برای به خواب رفتن‌ ما تا قرص خواب‌ لازم نشویم و این طور شب تا صبح پرپر زدن اپیدمی نشود. من فکر می‌کنم قرار نبوده کار کردن، جز بر طرف کردن غم نان، بشود همه دار و ندار زندگی مان، همه دغدغه‌زنده بودن مان. قرار نبوده کنار هم بودن و زاد و ولد کردن، این همه قانون مدنی عجیب و غریب و دادگاه و مهر و حضانت و نفقه و زندان و گروکشی و ضعف اعصاب داشته باشد. قرار نبوده این طور از آسمان دور باشیم و سی‌ سال بگذرد از عمر‌مان و یک شب هم زیر طاق ستاره ها نخوابیده باشیم. قرار نبوده کرِم ضد آفتاب بسازیم تا بر علیه خورشید عالم تاب و گرما و محبتش، زره بگیریم و جنگ کنیم. قرار نبوده چهل سال از زندگی رد کنیم اما کف پایمان یک بار هم بی واسطه کفش لاستیکی یا چرمی یک مسافت صد متری را با زمین معاشرت نکرده باشد. قرار نبوده من از اینجا و شما از آنجا، صورتک زرد به نشانه سفت بغل کردن و بوسیدن و دوست داشتن برای هم بفرستیم... چیز زیادی از زندگی نمی‌دانم، اما همین قدر می‌دانم که این ‌همه قرار نبوده ای که برخلافشان اتفاق افتاده، همگی مان را آشفته‌ و سردرگم کرده... آنقدر که فقط می‌دانیم خوب نیستیم، از هیچ چیز راضی نیستیم، اما سر در نمی‌آوریم چرا........
 
بالا