من نیستم

emajid16

عضو جدید
کاربر ممتاز
​
صبح روزی ، پشت در می آید و من نیستم​
قصه دنیا به سر می آید من نیستم​
​
یک نفر دلواپسم این پا و آن پا می کند​
کاری از من بلکه بر می آید ومن نیستم​
​
خواب و بیداری خدایا بازهم سر می رسد​
نامه هایم از سفر می آید و من نیستم​
​
هرچه می رفتم به نبش کوچه او دیگر نبود​
روزی آخر یک نفر می آید و من نیستم​
​
در خیابان در اتاقم روی کاغذ پشت میز​
شعر تازه آنقدر می آید و من نیستم​
​
بعد ها اطراف جای شب نشینی های من​
بوی عشق تازه تر می آید ومن نیستم​
​
بعد ها وقتی که تنها خاطراتم مانده است
عشق روزی رهگذر می آید ومن نیستم
​
​
 

Similar threads

بالا