معماری با مصالحی از جنس دل

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
یک جایی یک غریبه
میشود همان اتفاق ناخوانده زندگیت
که
سالها
به آرزویش نشسته بودی
اما او
فاتحه کل زندگیت
را یک جا میخواند....




 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
یک روز میـرسـد یـــک مـلـافــه سفـــیـد . . .
پــایـان میـدهـد بـه مـن . . .بـه شیـطنـت هـایم . . .بـه بـازیگـوشی هـایم . . .
بـه خــنـده هـای بـلـنـد و تلـخـم . . .
روزی که همــه بـا دیـدن قـطعـــه عـکسم بـُــغـض مـیـکنـنـد و میگـوینـد :
دیـوانـــه دلمـان بـرای دلـقـک بـازی هـایـت تنـگـ شــده ! !
آن روز نزدیک است
 

Pinar.G

عضو جدید
کاربر ممتاز
گاهی دلت از سن و سالت می گیرد ...
میخواهی کودک باشی ...
کودک به هر بهانه ای به آغوش غمخواری پناه می برد...
و آسوده اشک می ریزد ...
بزرگ که باشی ...
باید بغض های زیادی را بی صدا دفن کنی
 

S&M R

عضو جدید
کاربر ممتاز
کمر بسته ام به خودکشی بیخیـــال هم نمی شوم

هم دست اند با من این سیگارهای تلخ
و این لحظه های تنهایی و این خاطرات تلخ
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
آدمهای کنارم مثل جمعه میمانند ...

معلوم نمیکند...

"فــــــرد" هستند یا " زوج " ...

پر از ابهامند ......





 

Elham*92

کاربر بیش فعال
 

honey2009

کاربر بیش فعال
تمام قوانین مردانــه ات نقض شده!



از وقتی برای من گــریــه می کنی!!
 

honey2009

کاربر بیش فعال
زمستــــــــان و تابستــــــــــان نـــــــدارد
نباشــــــــی …
چهـــار ستـــونِ بدنـــم میلـــرزد...
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
ای نـــا رفیـق.. بــه کــدامیــن گُنـــاه نــاکـــرده..

تـــازیـــانــه زدی بــر اعتمـــادمـ

زیـــر پـــایـمـ را زود خـــالـــی کــــردی . ســلام پـُـــر مهــــرتــ

را بــــاور میکــــردمـ. یــــا پـــاشیــدن زَهــــر نـــامَـــردیـتــ را

خنجــری از پشـت در قَلبـــمـ فــــــرو رفـــت

پُشـــت

ســـــرمـ را نگـــــــاه کــــــردم .. کســـــی جـــــــز تــــــو نبــــود
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
[FONT=arial,helvetica,sans-serif]کاش بودی و می دیدی کار من به کجا کشیده ...
[/FONT]

[FONT=arial,helvetica,sans-serif] مدتیست این ادمهای اطرافم از من خواسته ی غیر ممکن دارند...
[/FONT]​

[FONT=arial,helvetica,sans-serif] از من می خواهند تو را فراموش کنم...فراموش...
[/FONT]​

[FONT=arial,helvetica,sans-serif] اصلا من نمی دانم فراموشی یعنی چی؟...
[/FONT]​
[FONT=arial,helvetica,sans-serif] اینها نمی دانند نفسهای من وابسته به نفسهای توست...
[/FONT]​
[FONT=arial,helvetica,sans-serif] اگر تو را فراموش کنم...دیگر نفس های من باز دمی نخواهد داشت...
[/FONT]
[FONT=arial,helvetica,sans-serif] من که گله ای ندارم...از این دلتنگی...از این دوری...از این نخواستن ها....
[/FONT]

[FONT=arial,helvetica,sans-serif] من که به بودن تو قانع ام...به نفس کشیدنت...به خندیدنت...به خوب بودنت...
[/FONT]
[FONT=arial,helvetica,sans-serif] خوشبختی تو رو خواستن خواسته ی زیادیست عزیز من؟......
[/FONT]
[FONT=arial,helvetica,sans-serif] من با تو به خدا رسیده ام...حال از من می خواهند فراموشت کنم...خنده دار است...
[/FONT]

[FONT=arial,helvetica,sans-serif] فراموش کردن تو یعنی فراموش کردن خدا.......
[/FONT]
[FONT=arial,helvetica,sans-serif] سهم من از عشق تو رسیدن به خدا بود..چه چیزی بالاتر از این...
[/FONT]
[FONT=arial,helvetica,sans-serif] این روزها من همچنان دوستت دارم...

بیشتر از دیروز...کمتر از فردا...
[/FONT]​
 

honey2009

کاربر بیش فعال
بعضى اتفاق هاى خوب

اونقدر دیر مى افتن

كه باید رو به آسمون كرد

و گفت : وقتش گذشت

مال خودت...!
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دلتنگتم بدجور

عزیزم دلم گرفته


دلم برایت تنگ شده

دلتنگ گرفتنت دستهای گرمت هستم

دلتنگ بوسیدن گونه هایت هستم

آنقدر دلتنگم که اینک آرزو دارم حتی یک لحظه نیز از راه دور تو را ببینم

عزیزم دلم گرفته ، دلتنگت هستم

کاش همیشه در کنارم بودی تا دلتنگی به سراغم نمی آمد

کاش همیشه در کنارت بودم تا هیچگاه دلم نمیگرفت

هیچگاه نفهمیدی چقدر به وجودت ، به آن آغوش مهربانت نیاز دارم

هیچگاه نفهمیدی چقدر تو را دوست دارم

کاش به سر میرسید ثانیه های دلتنگی


 

honey2009

کاربر بیش فعال

بازگشته ام

با کوله باری از شعر های ناگفته....

تنها اینجا

مکان امن عاشقانه های من است ....
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
یک برگ دیگر از تقـــویـــم عمــــــرمــ را پاره می کنم

امــــروز هم گذشت

با مرور خـــــــــــاطــــــــرات دیروز

با غــــــم نبـــــــودنت
..

و سکـــوتی سنگین

و من شتـــــابــــــان در پی زمان بی هدف

فقط میـــــــــرومــ

..
فقط میــــدومــ

یاسها هم مثل من خستــــــه انــــد از خزان و سرما

گـــرمــی مهـــر تو را میخواهند

غنچه های باغ هم دیگر بهــــــــــــانــه میگیرند

میان کوچه های تاریک غربت و تنهـــــــــــایــی

صدای قدمهایت را می شنوم اما تــــــــو نیستــــی

فقط صــدایـــی مبهـــــم

و مـــن بــــــاز فـــــــــــــرو میـــــریـــــزمــ
 

honey2009

کاربر بیش فعال
سکوت …

و دیگر هیچ نمی گویم …!

که این بزرگترین اعتراض دل من است

به تو …

سکوت را دوست دارم

به خاطر ابهت بی پایانش …

 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
من عاشق زمستــــــانم
عاشق آنکه ببینمت در زمستــــــــــان آرام
راه میـــــروی کــــه سُر نخوری!
که گــــــونه هایت از سرما سرخ شده است
سر خود را تا حد ممکن در یقــــه ات فرو کرده ای
دست هایت در جیب به هم مچــــاله شده
معصومــــــانه به زمین خیره ای
چقدر دوست داشتنی شده ای...
حــــــرفم را پس میگیــــرم
مـــن عاشق زمستان نیستــــــم،
مــــــن عاشق تــــــوأم...
 

honey2009

کاربر بیش فعال
من عاشقانه هایم را

روی همین دیوار مجازی می نویسم !


از لج تـو . . .



از لج خـودم . . .


که حاضر نبودیم یک بار


این ها را واقعی به هم بگوییم. . . !
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
من عاشقانه هایم را

روی همین دیوار مجازی می نویسم !


از لج تـو . . .



از لج خـودم . . .


که حاضر نبودیم یک بار


این ها را واقعی به هم بگوییم. . . !
روز*های عجیبی* را میگذرانم
روز*هایی* که دلم می*خواهد ساعت*ها پشت پنجره بنشینم ، خیابان را نگاه کنم ، بدون اینکه انتظار کوچکترین اتفاقی* را داشته باشم
دلم سکوت می*خواهد ، سکوت محض ، مثل وقتی* که به اعماق آب میروی، مثل غرق شدن ، همه چیز تاریک و تاریک تر میشود ، ساکت و ساکت تر
دلم حتی نوشتن هم نمی*خواهد ، وقتی* چیزی برای فکر کردن نداری، چیزی هم برای نوشتن نداری
نمیخواهم بخوابم. کابوس*های شبانه ، جز ترس از شب ، ترس از خواب، ترس از بالشم ، چیزی برای من به همراه ندارند.پشت پلک*های بیداری ، هیچ حادثه*ای در کمین نیست
دلم آغوش نمی*خواهد ، آغوش*های دروغین ، آغوش*های موقتی ، آغوش*های خیالی.فکر کردن به آغوش کسی* که نیست ،یعنی* خیانت به احساس ، یعنی* دروغ گویی به غرایز انسانی*
آیینه*ها را نمی خواهم.درگیر خودت که باشی*، هیچ چیزی تو را یادِ خودت نمی**اندازد. غریبه*ها دیدن ندارند
روزهای عجیبی* است
در حجمِ بی* انتهایِ تنهایی**هایم ، می*خواهم هنوز تنهاتر از این باشم . کسی* که در من رخنه کرده ، باید مرا ترک کند ، تا با خیال راحت بنشینم پشت پنجره و در سکوت خیابان را ببینم و به هیچ چیزی فکر نکنم. به هیچ چیز جز اتفاق*هایی* که قرار نیست بیفتند

__________________
 

honey2009

کاربر بیش فعال


صــبر
هيـــچ وقــــت​
انتــخاب نــيســت​
اجبــار اســت...اجــبـــار..​
مـــن از يــــــــــــادت نمـيکاهـــم​
تــــــــــــو را هر لحظه چــــــــــــون احساس نيــــــــــــما
چــــــــــــشم در راهــــــــــــم…
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز


صــبر
هيـــچ وقــــت​
انتــخاب نــيســت​
اجبــار اســت...اجــبـــار..​
مـــن از يــــــــــــادت نمـيکاهـــم​
تــــــــــــو را هر لحظه چــــــــــــون احساس نيــــــــــــما
چــــــــــــشم در راهــــــــــــم…
همه چيز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !
یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو !
یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...
و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
تو نگرانم نشو
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم
یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم
تو نگرانم نشو !!
همه چيز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....
یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....!
یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !
یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ....
و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !
اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ...
که چگونه.....!
برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...
و نمی خواهم که هيچ وقت یاد بگیرم ....
تو نگرانم نشو !!
فراموش کردنت" را هيچ وقت یاد نخواهم گرفت .
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
طــــوفانی ام می کــــنی
با چشم هایی
که آرام تـــر از آرامش است
دیشب دلتنگت شدم و رفتم سراغ آسمـان ،
اما هرچه گشتم اثری از مـاه نبود که نبود ،
گفتم بیایم سـراغ خودت ؛
احوال مهتابیت چطور است ؟
چه خبــر از تمام خوبی هایت و تمام بـدی های مــَن ؟
چه خبــر از تمام صبــرهایت در بـرابـر ناملایمتی هـای مــَن ؟
چقــدر نیامده انتظار خبــر دارم ...
چه کنــم ؟ دلـــم برای تمام نامهربانی هـایت لک زده ...
میدانــم خسته ی راهـی ، ببخش ؛
سفــره ی دلــم را پهـن کردم دوباره ،
باز هم مخاطب شدی ...
و به مقصد رسیدی
این بــار بدون مــَن ؛
امــا مــَن همچنان رد پـاهای تــو را دنبال می کنم ،
نــه بــرای رسیدن به تــو ، نـــه ؛
می خــواهم بــی مــَن بودن هایت را بشمــارم ...
 
بالا