معماری با مصالحی از جنس دل

Elham*92

کاربر بیش فعال
دل مرا که به یک خنده از تو خرسند است

به یک لبخند به یک تبسم مهمان کن


Click here to view the original image of 1440x900px.
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
سخت است حرفت را نفهمند
سخت تر از آن ،حرفت رااشتباهی بفهمند
حالا میفهم خدا چ زجری میکشید
وقتی این همه ادم حرفش راکه نمیفهمیده اند هیچ
اشتباهی هم فهمیدند...
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
بــلاتکليفم...

مــثل کتاب فــراموش شده اي

که روي نــيمکت يک پارک سوت و کور

بــاد ديــوانه

نــخوانده ورقــش مــيزند...

هر ورقــش

بــيت بــيت غــزلش ، قــصه ی من...

 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
گاهی دلم چقدر ساده تنگ میشود...
برای کودکی هایم...
خنده هایی از ته دل...
خوابهایی آرام...
نگاه هایی متفاوت...
قهر هایی ساعتی...
حرفهایی ساده...

این روزها یک یادش بخیر هم آرامم نمیکند...

چقدر عجیب بقض کرده ام از این همه بزرگ شدنی که بیشتر کوچم کرد...
 

tahereh68

عضو جدید
مُشتَرَکـ♥ـِـ مُورِدِ نَظَرِ مَـ♥ـטּ !!
خَستـِﮧ اَم اَز طَعنـﮧ هاﮯ آטּ صِداے تِکرارے !
باوَر کُـטּ اَگَر خُودَت بگویـﮯ کِـﮧ "خاموشـﮯ" ...؛
آرام تَر با خُودَم کِنـ♥ـار مـﮯ آیَم ..
 

tahereh68

عضو جدید
تو را دوست مي دارم . . . .
چه فرقي مي کند که چرا ؟؟؟
يا از چه وقت !!!
يا چطور شد . . .!!!
چه فرقي مي کند ؟!!
وقتي تو بايد باور کني که نمي کني . .
و من بايد فراموش کنم ، که نمي کنم
 

tahereh68

عضو جدید
ﺍﻭ ﻫـــــﻢ ﺁﺩﻡ ﺍﺳـــــﺖ ...
ﺍﮔﺮ ﺩﻭﺳـــــﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﻧﺸـــــﻨﯿﺪﻩ ﮔﺮﻓﺖ ﻏـــــﺼـــــﻪ ﻧـــــﺨﻮﺭ ...
ﺍﮔـــــﺮ ﺭﻓـــــﺖ ، ﮔـــــﺮﯾـــــﻪ ﻧـــــﮑـــــﻦ ....
ﯾـﮏ ﺭﻭﺯ ﭼــﺸــﻢ ﻫﺎﯼ ﯾﮏ ﻧــﻔـــﺮ ﻋﺎﺷــﻘــﺶ ﻣﯿﮑﻨﺪ ....
ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﻣﻌــــﻨﯽ ﮐــــﻢ ﻣﺤــــﻠﯽ ﺭﺍ ﻣــــﯿﻔﻬﻤﺪ ...
ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺷﮑــــﺴﺘﻦ ﺭﺍ ﺩﺭﮎ ﻣــــﯿﮑﻨﺪ ...
ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻣﯿـــــﻔﻬـــــمــــﺪ ﮐـــــﻪ ﺁﻩ ﻫﺎﯾﯽ ﮐـــــﻪ ﮐﺸـــــﯿﺪﯼ ﺍﺯ ﺗﻪ ﻗﻠﺒـــــﺖ ﺑﻮﺩﻩ . . ..
 

tahereh68

عضو جدید
حـرف هايي هـست- بـدجور دل مي شـکنند!
بـدجور دل مي سـوزانند !
بـدجور خـراب مي کنـند !
حـرفهايي از نزديـک ترين کـسانت-
از عــزيزتـرين کـسانت !
گـاهي دلت ميـخواهد نزديـک ترين آنـقدر عـزيز نـبود !
يا اگـر بود کـمي بيشتر حـواسش به تاثـيـر حـرفـهايش بود ...!!!
 

نادین

عضو جدید
کاربر ممتاز
روزهای سختی رو میگذرونم !!!

وقتی که نیستی همه چیز تنگ میشود

نفسم

دنیایم

دلم !

.

.

دلتنگی همیشه همراهم می آید ، مثل سایه بی ردپا …

.

.

دلتنگی یعنی

شبی با خاطراتت بهش فکر کنی ، بعد شیرینی یه لبخند بیاد رو لبت و بعد چند لحظه

شوری اشکهای لعنتی …


.

.

 

tahereh68

عضو جدید
" بـی احـســاس تـرین فــرد روی زمـیــن مـیـشـوم وقـتـی . . .
تـفـریـحـت مـیـشـود بـازی گـرفـتـن قـلــب بـی گــنـاه مـن !
مـاچ مـیـکـنـم و مـیـگـذارم کـنـار دوســتـت دارم هـایــم را . . .
تـا نـاتـمــام بـمـانـد پـازل عـشـقـی کــه سـنـگ بـَنـایـــش دروغ بـــود ! "
 

tahereh68

عضو جدید
شهر من اینجا نیست !

اینجا …
آدم که نه ! آدمک هایش
همه ناجور رنگ بی رنگی اند …

وجالب تر …
اینجا هر کسی هفتاد رنگ بازی می کند
 

nazanin jamshidi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
با خوردن سیبی از بهشت, به آغوش تو بخشیده شدم...

تا خود عاشق شوم و معنای بوسه های پروردگارم را دریابم...

مهربانی را در بند بند وجودم به نمایش بگذارم...

و کرامت را به چشمانم هدیه دهم!

پس تو را در ازای پر بها ترین آفریده هستی (قلب) به دست بیاورم...

زندگی ام را بدون چشم داشتی به پاهایت بریزم...

تا همیشه با تو بمانم... تکیه گاه و سنگ صبوری برای ناگفته هایت باشم...

تا ابدیت خیانت را به خاطر معصومم راه ندهم و وفاداری را به معرض دید همگان بگذارم...

من آمده ام تا قطره ای زلال از دریای بی کران فرمانروای متعالم باشم!

و به آب بمانم و تمام توجه ام را به روح لطیف محبت و احساس بدهم...

حتی به خاطر نا سپاسی هایت از تو دلگیر نشوم و از تو نگریزم...

آری من آمده ام تا آینه ای صیغلی از لطف لایزال خدایم باشم...

و در هر گوشه از وجودم, شکل او...جسم او... آثار او را به نمایش بگذارم!

باورم نداری؟! مرا بشکن و ببین چطور در تکه تکه ی جسم شیشه ای م پروردگار نمایان می شود...

تا تو بتوانی ایمان و عشقی را که, از نفس های آفریننده ام در وجودم گنجانده شده, ببینی...

شاهزاده ی احساس من!

من تا آخرین نفس پاک, مطهر و عاشق گام بر می دارم

تا خاک تیره با زمین سرد و رازپوش در آمیزد

و تابوت مرا که با تاجی از گل و برگ تزیین شده در برگیرد...

و من اینبار باتو, به بهشت دعوت شوم و عروس بهشتی بمانم!

نازنین فاطمه جمشیدی






 
آخرین ویرایش:

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
در صف خرید که میروی پرتقال بخر . بوی خنده هایت را می دهد پرتغال های پاییزی. نوبرانه و استثنایی ، همراه با حس روزهای سرد و حس شومینه روشن و کمی حتی ان سوتر ، حس کرسی های مادر بزرگ که پا را به گزگزمی رساند. ازدم بی روح و بی خاصیت هستند پرتقال هایی که من پوست می گیرم؛چراکه دست تو به آنها نخورده است و رسیده نشده است به واسطه لمس تو . باید خانه پر باشد از پرتقال و بوی رها شده باد در گندم زار خندهایت وچه بی افتند خندهایی که تو به صورتم مهمانشان می کنی . در صف خرید که می روی پرتقال بخر. می خواهم طعم گز روزهایم را با نوبرانه خندهایت قیمتی کنم تا به طعم پرتقال نوبرانه نزدیک شود و من باور دارم مادر بزرگ راست می گفت با هر نوبرانه ایی می شود آرزو کرد . با هر نوبرانه ایی خندهایت را آرزو می کنم .
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
سهراب : گفتی چشمها را باید شست !
شستم ولی.....
گفتی جور دیگر باید دید!
دیدم ولی.....
گفتی زبر باران باید رفت
رفتم ولی او نه چشم های خیس و شسته ام را نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید
فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت : دیوانه باران زده...
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
تـــوی قــرآن خـوانـده امـ... یـعـقـوبــ یـادمـ داده اسـتــ
دلــبـرتــ وقـتـی کـنـارتـــ نـیـسـتـ
کــــوری بـهـتــر استـــ. . .
http://www.www.www.iran-eng.ir/attachment.php?attachmentid=84702&d=1328778332
 

نادین

عضو جدید
کاربر ممتاز
گاهی وجود تو را کنار خودم احساس میکنم

اما

چقدر دلخوشی خوابها کم است...
:(
 

نادین

عضو جدید
کاربر ممتاز
ســرمـ را کـه تکیـه می دـهـم بـه سینـه ی ِ مـردانـه اَت

همـه ی ِ کوه ـهـا کــم می آورنـ َد

اَمنــ ِ آغـوشـ ِ توستــ

کـه بهـانـه ایی می شــوَد

بـرای ِ ـهـزار بـاره پیــدا شـدن در حریمـ َت ...
 

نادین

عضو جدید
کاربر ممتاز
خدا را چه دیدی!

کار نشد ندارد...

شاید در این
پاییز...

دردهایم ...

تا
ابدیت...

خزان شوند...

شاید!!!




 

نادین

عضو جدید
کاربر ممتاز
دلــــــم


اینجــا صـدای پـا زیــاد می شنــوم...!

امــا هیچکــدام تــو نیستــی ...!

دلــــــم ؛ خـوش کرده خــودش را

بــه ایـن فکــر ؛

که شایــد ؛

پابرهنه بیایی ...



 

نادین

عضو جدید
کاربر ممتاز
دلم برای کسی تنگ است

که زیبایی روح را می ستاید

مهربانی را دوست دارد

گذشت را می فهمد

سادگی را زیور می داند

وفا را گوهر

دلم برای کسی تنگ است

که چشمان خیس از اشک را می بوسد

و با سر انگشت مهربانش آبی آسمان را نشان می دهد

کسی که به خاطرم آفتابی می شود.

دلم بیشتر از همیشه برایت تنگ است.
:cry:
 

aynaz.m

کاربر فعال تالار ادبیات ,
کاربر ممتاز
غمگین نشو
میدانم
دلت گاهی میگیرد
اما
بدان
من
انقدر دلم گرفته
که نامم
را بانوی تاریکی گذاشته اند
پس
به سوی
بانوی
روشنایی خویش برو
این بانوی
تاریکی
تا ابدیت
در تاریکی
خویش
خواهد ماند
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
لبخند او، بر آمدن آفتاب را
در پهنه طلائي دريا
از مهر، مي ستود .
در چشم من، وليكن ...
لبخند او بر آمدن آفتاب بود !
***
 
بالا