معماری با مصالحی از جنس دل

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
گُفتــــــــ :مَـــرا فَــرامــوش کُـטּ اَمّـــا نَــدانستـــــ
ڪـﮧ
اَصــلـاً اَرزش ِ بـﮧ یــاد مـــانـدَטּ رآ نَــداشتـــــــ
 

MisyoMasoud

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
[FONT=&quot]همیشه بهانه رفتنی هست برای پاهای کسی که[/FONT][FONT=&quot][/FONT]
[FONT=&quot] [/FONT]
[FONT=&quot]با دلش نیامده[/FONT][FONT=&quot]…[/FONT][FONT=&quot][/FONT]
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
مـــن ... تـــــو ... مـــا ...
يادت هست ؟؟؟
تمام شد ...
حــالا ...
تــــو ... او ... شــــما ...
مــن هم به ســلامــت ...........
 

MisyoMasoud

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
[FONT=&quot] [/FONT]​
[FONT=&quot]چشمانت کارناوال آتش بازی ست! [/FONT][FONT=&quot][/FONT]​
[FONT=&quot] [/FONT]​
[FONT=&quot]یک روزدر هر سال برای تماشایش می روم [/FONT][FONT=&quot][/FONT]​
[FONT=&quot] [/FONT]​
[FONT=&quot]و باقی روزهایم را وقف خاموش کردن آتشی می کنم[/FONT][FONT=&quot][/FONT]​
[FONT=&quot] [/FONT]​
[FONT=&quot]که زیر پوستم شعله می کشد[/FONT][FONT=&quot].[/FONT][FONT=&quot][/FONT]​
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
بگذار اعتراف کنم که بدجور دلم برایت تنگ شده
فکر نکن بی وفا هستم ، دلم از سنگ نشده...
اعتراف میکنم اینک در حسرت روزهای شیرین با تو بودنم
باور نمیکنم اینک بی توام
کاش میشد دوباره بیایی و یک لحظه دستهایم را بگیری
کاش میشد دوباره بیایی و لحظه ای مرا ببینی
تا دوباره به چشمهایت خیره شوم ، تا بر همه غم و غصه های بی تو بودن چیره شوم...
کاش میشد دوباره بیایی و لحظه ای نگاهت کنم ، با چشمهایم نازت کنم
در حسرت چشمهایت هستم ،چشمهایی که همیشه با دیدنش دنیایم عاشقانه میشد
بگذار اعتراف کنم که بدجور دلم هوایت را کرده
در حسرت گرمی دستهایت ، تا کی باید خیره شوم به عکسهایت ، هنوز هم عاشقم ، عاشق آن بهانه هایت...
کاش بودی و به بهانه هایت نیز راضی بودم ، کاش بودی و من دیگر از سردی نگاهت شاکی نبودم
هر چه خواستم از تو بگذرم از همه چیز گذشتم جز تو ، هر چه خواستم فراموشت کنم همه را فراموش کردم جز تو ، هر چه خواستم به خودم بگویم هیچگاه ندیدم تو را ، چشمهایم را بستم و باز هم دیدم تو را ، هر چه خواستم دلم را آرام کنم ، آرام نشد دلم و بیشتر بهانه تو را گرفت ، هر چه خواستم بگویم بی خیال ، بی خیالت نشدم و به خیالت تا جایی که فکرش هم نمی کنی رفتم...
میخواستم با تنهایی کنار بیایم ، دلم با تنهایی کنار نیامد ، میخواستم دلم را راضی کنم ، یاد تو باز هم به سراغم آمد ، میخواستم از این دنیا دل بکنم ، دلم با من راه نیامد ...
بگذار اعتراف کنم که دلم در چه حالیست ، بدجور از نبودنت شاکیست ، هر جا هستی برگرد که اصلا حالم خوب نیست
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
براش بنويس دوستت دارم آخه مي دوني آدما گاهي اوقات خيلي زود حرفاشونو از ياد مي برن ولي يه نوشته , به اين سادگيا پاک شدني نيست . گرچه پاره کردن يک کاغذ از شکستن يک قلب هم ساده تره ولي تو بنويس .. تو... بنويس
 

MisyoMasoud

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
[FONT=&quot] [/FONT]
[FONT=&quot]وقتي مي گويند نيست ،[/FONT][FONT=&quot][/FONT]
[FONT=&quot] [/FONT]
[FONT=&quot]کاغذ را گفته باشند يا برق را فرقي ندارد [/FONT][FONT=&quot][/FONT]
[FONT=&quot] [/FONT]
[FONT=&quot]من ياد تو مي افتم[/FONT][FONT=&quot]…[/FONT][FONT=&quot][/FONT]
 

MisyoMasoud

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
[FONT=&quot]هرچه بیشتر می گریزم به تو نزدیکتر می شوم [/FONT][FONT=&quot][/FONT]
[FONT=&quot] [/FONT]
[FONT=&quot]هر چه رو برمی گردانم تو را بیشتر می بینم [/FONT][FONT=&quot][/FONT]
[FONT=&quot] [/FONT]
[FONT=&quot]جزیره ای هستم در آب های شیدایی از همه سو به تو محدودم. [/FONT][FONT=&quot][/FONT]
[FONT=&quot] [/FONT]
[FONT=&quot]هزار و یک آینه تصویرت را می چرخانند[/FONT][FONT=&quot][/FONT]
[FONT=&quot] [/FONT]
[FONT=&quot]از تو آغاز می شوم در تو پایان می گیرم...[/FONT][FONT=&quot][/FONT]
[FONT=&quot] [/FONT]
 

tahereh68

عضو جدید
ڪاشـــــ فَقط بوבے
وقتـے بغض مـے ڪرבم


بغلم مـےڪرבـے و مـےگفتـے


ببینمـــــ چشمـــــاتو


منـــــو نگاه کـטּ


اگه گریـ ـہ کنـے قهـــــر مـےڪنم میرمـــــا !!!




 

baran72

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
خالی ام از حرف
پُرم از دلتنگی
تشویش هجرت باران
خسته ام از اندیشه ..دلگیرم از سوالات بی انتها
آلوده ام به روزمرگی
دورم از عشق
بی میلم به گفتن یا نگفتن
حنجره را رغبتی به فریاد نیست
تلخم ..مبهوتم ..دل چرکینم ..خشمناکم
از خود فرسنگها فاصله دارم ..فاصله ای که کم نمی شود
در عذابم ..در تب و تابم ..در التهابم
خسته ام ...خسته ام از تکرار ..از تکرار لبخند بی ریشه !
میان این درد تا درد بعدی ..
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
آنقدر زمین خورده ام که بدانم
برای برخاستن
نه دستی از برون
که همتی از درون
لازم است ...
...
حالا اما
نمی خواهم برخیزم
می خواهم اندکی بیاسایم
فردا برمی خیزم
وقتی که فهمیده باشم
چرا زمین خورده ام ..
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
گویا زمین در فراقت،بی قراری میکند؛بی قراری زمین،خبر از ندیدن ماه میکند.چه روزگاری و چه دورانی؟ماه برای تسکین دلتنگی خود؛دلتنگی زمین را نادیده گرفت...وای برماه،که رخ خود را چند صباحی از زمین دریغ نمودوزمین در غم نبودش،سیاهی شب را مرهم آغوش خالی اش کرد تا؛در آن سیاهی گم شود،و جاده ی گونه هایش سیلاب چشمانش رابه سیاهی شب بسپاردو محو گردد.وای برماه و بی عدالتی اشنیمی از رخ خود را به نیمی از زمین مینمایانداما نیم دیگر آن در فراقش بایدناله شبانه سر دهد.و باز قصه انتظار...گویا ماه به حکم زمین اسیر غم دوران گشت وخود را بدست دلتنگی سپرد...اما باز جانب عدالت را برقرار نکرد.آیا صبر تسکین جدایی است؟صبر را در فراق آموختم،اما گویی با ندای معشوقه؛به یکباره ،پنبه صبرم را رشته کرد...کاش ندایش هیچگاه به گوش دلم نمی رسید ومرا غرق دلتنگی نمی کرد...آه و حسرت را برایم به ارمغان نمی آوردحسرت ندیدن وسردادن ندا.وباز قصه صبوری وشمردن لحظه ها...
 

نادین

عضو جدید
کاربر ممتاز
برام هیچ حسی شبیه تو نیست

کنار تو درگیر آرامشم

همین ازتمام جهان کافیه

همین که کنارت نفس میکشم

برام هیچ حسی شبیه تو نیست

تو پایان هر جست و جوی منی

تماشای تو عین آرامشه

توزیباترین آرزوی منی

منو ازاین عذاب رها نمیکنی

کنارمی به من نگاه نمیکنی

تموم قلب تو به من نمیرسه

همین که فکرمی برای من بسه

ازاین عادت باتو بودن هنوز

ببین لحظه لحظه ام کنارت خوشه

همین عادت باتو بودن یه روز

اگه بی تو باشم منو میکشه

یه وقتایی اینقدر حالم بده

که میپرسم از هرکسی حالتو

یه روزایی حس میکنم پشت من

همه شهر میگرده دنبال تو

منو ازاین عذاب رها نمیکنی

کنارمی به من نگاه نمیکنی

تمام قلب تو به من نمیرسه

همین که فکرمی برای من بسه...
 

نادین

عضو جدید
کاربر ممتاز
پی حس همون روزام، پی احساس آرامش

همون حسی که این روزا، به حد مرگ میخوامش

دلم میخواد عاشق شم، آخه فکرت شده دنیام

اگه عاشق شدن درده، من این دردو ازت میخوام

 

S&M R

عضو جدید
کاربر ممتاز
دخترم امروز برای تو مینویسم


سالها بعد اگر بدنیا آمدی و بزرگ شدی



قد کشیدی و خانوم شدی



دلم میخواهد



تو را از همه ی پسرهای محله و مدرسه و دانشگاه دور کنم



دلم میخواهد نگذارم از خانه بیرون بروی



دلم میخواهد رنگ آفتاب را فقط در حیاط خانه ببینی



دخترم میدانم از من متنفر میشوی



میدانم مرا بدترین پدر دنیا میدانی



میدانم ... خوب میدانم



اما دخترکم اگر بدانی چه بر سر جوانی پدرت آمد



چگونه دلش شکست و آرزوهایش تباه شد



از پدر گله نمیکنی





دخترم وقتی سنت هنوز درگیر احساس است و منطق نمیشناسد



عاشق میشوی



دخترم عاشقی درد دارد



بمیرد پدر و درد آنروزهایت را نبیند


 
بالا