معماری با مصالحی از جنس دل

naghmeirani

مدیر کل سایت
عضو کادر مدیریت
مدیر کل سایت
مدیر ارشد
نیست یک ساعت قرار، این جانِ بی‌آرام را

یا رب آن آرامِ جانِ بی‌قرارِ من کجاست؟




▪️هلالی جغتایی
 

Ahmad Engineer

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
چیه تکلیف قلبی که یه عمری با تو سر کرده

کسی که با تو راهو رفت نمیشه بی تو برگرده

تنم جا مونده روو جاده دلم رفته پی سایت

زیر هر سقفی که هستی نگاهی کن به همسایت
 

yara59

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
امان از دست این نامه ها...
امان از دست این نامه های عاشقانه...
امان از دستِ این ...
نامه های عاشقانه ی پُربوسه...
که دل هر نامه رسانِ تنهایی را می بَرَد !
امان از دستِ عشق...
امان از دستِ تو...
که به دستم نمی رسی !
و عین خیالت هم نیست !
 

yara59

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
اگر شهر مالِ من بود...
در هر خیابانش ...
یک بغل فروشی...
تأسیس می کردم ...
که اگر پاییز بود ...
و نمِ باران ...
و یک دنیا برگِ زردِ ریخته از درخت ...
و یک دل که پر از دلتنگی ست...
جایی باشد برای دقیقه ای...
در آغوش کشیده شدن ...
و ثانیه ای آرامش...
و لحظه ای امنیت...
آری من اگر بودم...
به جای این همه درمانگاه و مریض خانه..
در هر خیابان ...
فقط یک بغل فروشی می زدم و تمام...
 

yara59

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
اگر من بزرگ نمی شدم، پدربزرگ هنوز زنده بود، موهای مادرم سفید نمیشد،
مادربزرگ در ایوان خانه باز می خندید،
تنهایی معنایش همان تنها بودن در اتاقم بود،
غروب جمعه برایم دلگیر نبود،
چقدر گران تمام شد بزرگ شدن من
 

yara59

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
یک عروسک با موهای چتری قرمز و دامن_چین_چین ، برای یک زن هفتاد ساله هیچ جذابیتی ندارد. حتی اگر آن عروسک آرزوی هفت سالگی همان زن بوده باشد.
پسر بچه ای که برای جشن_تولد هشت سالگی اش، منتظر ماشین کنترلیِ مشکیِ پشت ویترین عباس آقا بود، با گرفتن آن ماشین در روز تولد پنجاه و هشت سالگی اش نه تنها خوشحال نمی شود، بلکه این اتفاق برایش شبیه به یک شوخی زشت و بی مزه است!
آن عروسک و آن ماشین در گذر زمان بیات می شوند... بی خاصیت می شوند.
گلی که از خشکی پژمرده، اگر تمام اقیانوس_آرام را هم به پایش بریزند، دیگر سر راست نمی کند.
همه چیز تاریخ_انقضا دارد.
تاکید می کنم... همه چیز!
مهربانی کردن هایتان را
دوست داشتن هایتان را
« دوستت_دارم » گفتن هایتان را
اگر به وقتش نگویید، اگر به وقتش نشان ندهید، بیات می شود. می شود همان شوخی زشت و بی مزه. نوشداروهایتان را قبل از مرگ به خورد سهراب های زندگی تان بدهید. قبل از آن که دیر شود. قبل از آن که بی خاصیت شود...
 

yara59

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
دیده ای شیشه های اتومبیل ها را وقتی ضربه ای میخورند و میشکنند ؟
دیده ای شیشه ای خرد میشوند ولی از هم نمی پاشد ؟
این روزها همان شیشه ام ...
خرد و تکه تکه ...
از هم نمی پاشم ...
ولی شکسته ام ...
باور کن ...
 

naghmeirani

مدیر کل سایت
عضو کادر مدیریت
مدیر کل سایت
مدیر ارشد
بـایـد از عـشـقـت بگـویـی بـا دل دیـوانـه ام
مـن بـه گـرد شـمـع مـهـرت تـا ابـد پـروانه ام

چشم بگشا جان من صبح است دستم رابگیر
تا که روشن گردد از عشق و وفایت خانه ام
 

yara59

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
حال خوبی ست
گلی را دیدن و نچیدن از باغ
قامت گل نشکستن زیباست

حال خوبی ست
نسوزاندن دل…..
رسم دلدادگی و دلداری
عشق معشوق طلب کردن و عاشق ماندن

حال خوبی ست
راه رفتن ، بی چتر زیر باران امید
بخشش هدیه لبخند به لب های خموش
خیسی گونه ی احساس پس از خاطره رفتن دوست

حال خوبی ست
شنیدن با عشق
درک معنای سکوت!
فهم مفهوم نرو…

حال خوبی ست
کمی ، مشق محبت کردن
بذر امید به دل پاشیدن
حال خوبی ست
 

yara59

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
رفتن نه به معنای رسیدن است و نه به معنای گذشتن.

نه می شود نامش را بگذاری سفر و نه می توانی بگویی که کسی که رفت دیگر بر نمی گردد.

نه می توانی انتظار آمدنش را نکشی و نه می توانی امیدی به شنیدن دوباره صدای قدم هایش داشته باشی.

تنها می دانی کسی که رفتنی می شود انگار پا به جاده یک طرفه ای گذاشته که اگر دور بزند شاید تاوان سنگینی پیش رویش باشد. تاوانی به سنگینی دلی که در هر لحظه از نبودنش شکسته و آرام نگرفته است.

رفتن گاهی یعنی از خاطرت ببری خیلی چیز ها را. خیلی سنگفرش هایی که با قدم های سرخوشت شناختی و یا چیز هایی که به امید آمدن روز مبادا کنار گذاشتی.

یعنی خاطراتی که ثبت شدند تا فراموشی را سخت کنند و بلای جانت در روزهای انتظار شوند.

می دانم آسان نیست بین رفتنی شدن و ماندن یکی را انتخاب کنی

اما نمی دانم چرا آدم ها هر بار که میان این دو مردد می شوند تمام بی قراری ها را به جان می خرند

و قرار را بر رفتن می گذارند.

راستی، چرا آدم ها همیشه رفتنی اند
 

yara59

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
چه کسی می گوید نمی شود دنیا را در یک شهر، در یک خانه، کنار یک نفر داشت
پس چطور این همه سال تمام دنیای من همین دیوار ها و طاق ها بود!!
سخت نیست…
آن هم وقتی هم نفس کسی بوده باشی که وقتی با او کنار کتابخانه اش می نشستی خلاصه تمام کتاب ها را با ذوق و شوق برایت می گفته.
از همه چیز و همه جا برایت حرف داشته.
از ساده ترین اختراعات بشر گرفته تا عجیب ترین شهر های دنیا.
همه چیز هم از همان شب سرد زمستان، زمان آغاز قصه مان، شروع شد…
که گفتی دوست داری آن شهر قطبی را ببینی که در آن مردن ممنوع است!
که گفتی تو هم حق نداری بمیری
 
بالا