امان از دست این نامه ها...
امان از دست این نامه های عاشقانه...
امان از دستِ این ...
نامه های عاشقانه ی پُربوسه...
که دل هر نامه رسانِ تنهایی را می بَرَد !
امان از دستِ عشق...
امان از دستِ تو...
که به دستم نمی رسی !
و عین خیالت هم نیست !
اگر شهر مالِ من بود...
در هر خیابانش ...
یک بغل فروشی...
تأسیس می کردم ...
که اگر پاییز بود ...
و نمِ باران ...
و یک دنیا برگِ زردِ ریخته از درخت ...
و یک دل که پر از دلتنگی ست...
جایی باشد برای دقیقه ای...
در آغوش کشیده شدن ...
و ثانیه ای آرامش...
و لحظه ای امنیت...
آری من اگر بودم...
به جای این همه درمانگاه و مریض خانه..
در هر خیابان ...
فقط یک بغل فروشی می زدم و تمام...
اگر من بزرگ نمی شدم، پدربزرگ هنوز زنده بود، موهای مادرم سفید نمیشد،
مادربزرگ در ایوان خانه باز می خندید،
تنهایی معنایش همان تنها بودن در اتاقم بود،
غروب جمعه برایم دلگیر نبود،
چقدر گران تمام شد بزرگ شدن من
یک عروسک با موهای چتری قرمز و دامن_چین_چین ، برای یک زن هفتاد ساله هیچ جذابیتی ندارد. حتی اگر آن عروسک آرزوی هفت سالگی همان زن بوده باشد.
پسر بچه ای که برای جشن_تولد هشت سالگی اش، منتظر ماشین کنترلیِ مشکیِ پشت ویترین عباس آقا بود، با گرفتن آن ماشین در روز تولد پنجاه و هشت سالگی اش نه تنها خوشحال نمی شود، بلکه این اتفاق برایش شبیه به یک شوخی زشت و بی مزه است!
آن عروسک و آن ماشین در گذر زمان بیات می شوند... بی خاصیت می شوند.
گلی که از خشکی پژمرده، اگر تمام اقیانوس_آرام را هم به پایش بریزند، دیگر سر راست نمی کند.
همه چیز تاریخ_انقضا دارد.
تاکید می کنم... همه چیز!
مهربانی کردن هایتان را
دوست داشتن هایتان را
« دوستت_دارم » گفتن هایتان را
اگر به وقتش نگویید، اگر به وقتش نشان ندهید، بیات می شود. می شود همان شوخی زشت و بی مزه. نوشداروهایتان را قبل از مرگ به خورد سهراب های زندگی تان بدهید. قبل از آن که دیر شود. قبل از آن که بی خاصیت شود...
دیده ای شیشه های اتومبیل ها را وقتی ضربه ای میخورند و میشکنند ؟
دیده ای شیشه ای خرد میشوند ولی از هم نمی پاشد ؟
این روزها همان شیشه ام ...
خرد و تکه تکه ...
از هم نمی پاشم ...
ولی شکسته ام ...
باور کن ...
نه می شود نامش را بگذاری سفر و نه می توانی بگویی که کسی که رفت دیگر بر نمی گردد.
نه می توانی انتظار آمدنش را نکشی و نه می توانی امیدی به شنیدن دوباره صدای قدم هایش داشته باشی.
تنها می دانی کسی که رفتنی می شود انگار پا به جاده یک طرفه ای گذاشته که اگر دور بزند شاید تاوان سنگینی پیش رویش باشد. تاوانی به سنگینی دلی که در هر لحظه از نبودنش شکسته و آرام نگرفته است.
رفتن گاهی یعنی از خاطرت ببری خیلی چیز ها را. خیلی سنگفرش هایی که با قدم های سرخوشت شناختی و یا چیز هایی که به امید آمدن روز مبادا کنار گذاشتی.
یعنی خاطراتی که ثبت شدند تا فراموشی را سخت کنند و بلای جانت در روزهای انتظار شوند.
می دانم آسان نیست بین رفتنی شدن و ماندن یکی را انتخاب کنی
اما نمی دانم چرا آدم ها هر بار که میان این دو مردد می شوند تمام بی قراری ها را به جان می خرند
چه کسی می گوید نمی شود دنیا را در یک شهر، در یک خانه، کنار یک نفر داشت
پس چطور این همه سال تمام دنیای من همین دیوار ها و طاق ها بود!!
سخت نیست…
آن هم وقتی هم نفس کسی بوده باشی که وقتی با او کنار کتابخانه اش می نشستی خلاصه تمام کتاب ها را با ذوق و شوق برایت می گفته.
از همه چیز و همه جا برایت حرف داشته.
از ساده ترین اختراعات بشر گرفته تا عجیب ترین شهر های دنیا.
همه چیز هم از همان شب سرد زمستان، زمان آغاز قصه مان، شروع شد…
که گفتی دوست داری آن شهر قطبی را ببینی که در آن مردن ممنوع است!
که گفتی تو هم حق نداری بمیری