من باران را دیدم كه بی دریغ می بارید، فارغ از آن كه بداند یا بپرسد که پیاله های خالی از آن كیست.
در خانه باز شد، کودک شادمان به سمت در دوید ،
مرد باز هم دست خالی به خانه آمده بود.
کودک نگاهی به چشمان شرمسار پدر انداخت
سپس دستان پدر را گرفت
تا دیگر خالی نباشد..
در خانه باز شد، کودک شادمان به سمت در دوید ،
مرد باز هم دست خالی به خانه آمده بود.
کودک نگاهی به چشمان شرمسار پدر انداخت
سپس دستان پدر را گرفت
تا دیگر خالی نباشد..
