یک پیاده رو تقریبا خلوت:
یک مرد، یک زن، یک زوج؛ خوشبختیشان پای خودشان!
یک مرد، یک مرد، یک شراکت؛ سود و ضرررش پای خودشان!
یک زن، یک زن، یک رفاقت؛ معرفت و اعتمادشان پای خودشان!
و انتهای پیاده رو …
یک من، یک تنهایی، یک رنج؛ آخر و عاقبتش پای تو!
سخت است درک کردن سخت است درک کردن دخــتری که غم هایـش را خودش میداند و دلش... که همه تنـها لبــــخـــندهایش را میبینند ؛ که حسرت میـــــخورند بـــخاطر شاد بودنش... بخاطر خنده هایــش... و هیـچکس
جز همان دختـر نمیداند چقدر تنهاسـت... که چقدر میـترسد... از باخـتن... از اعتـمادِ بی حاصلش... از یـخ زدن احساس و قلبش... از زندگـی...
خدایا همه ی اینکارا رو تو کردی؟ به هر کی دلبستم تو دلمو شکوندی... هر جا خونه ساختم تو خرابش کردی... هر جا با دیدن کسی دلم آرامش میگرفت تو اضطراب رو تو دلم انداختی... نمیدونم شاید اینکارا رو کردی تا به غیر از خودت به کسی دل نبندم یا به جز تو به کسی امید نداشته باشم... پس حالا که تمام امیدم به توئه: کمکم کن...!!!
عجب زمانه بدی شده! دلم خیلی گرفته... طعم زندگی زیبا را هم دیگر نمی توان به آسانی چشید! دیگر نمی شود میان آدم ها باشی و دستانت را برای دعا کردن رو به آسمان بلند کنی! دیگر نمی شود میان نگاه ها باشی و وقتی که بغضت گرفت اشک بریزی! دیگر نمی شود محبت را به هر کس که خواستی ارزانی دهی! دیگر نمی شود خوب بود و دیگران با تو بد تا نکنند! دیگر نمی شود صبر پیشه کنی وقتی که زخم های دلت را تازه تر می کنند! دیگر نمی شود که نمی شود آنطور که میخواهی زندگی کنی وقتیکه هیچکس تو را برای خودت نمی خواهد و تنها برای نفع خودش می خواهد!
آب را گل کردند... چشمها را بستند... و چه با دل کردند... وای سهراب کجایی اخر...؟؟ زخم ها بر دل عاشق کردند... خون به چشمان شقایق کردند... تو کجایی سهراب...؟؟ که همین نزدیکیها عشق را دار زدند... همه جا سایه ی دیوار زدند... وای سهراب دلم را کندند...
بازی حکم... دم ازبازی حکم میزنی !! دم ازحکم دل میزنی؟ پس با زبان قماربرایت می نویسم ... قمار زندگی رابه کسی باختم که ، تک دل رابا خشت برید! جریمه اش یک عمرحسرت شد...! باخت زیبایی بود...یادگرفتم به دل ، دل نبندم... یادگرفتم از روی دل حکم نکنم... دل راباید بُر زدجایش سنگ ریخت... که باخشت تک بری نکند...!
بعدمرگم... بعد مرگم بر روی سنگ قبرم ؛ نه نام بنویسید ، نه نشانی ! فقط بنویسید اینجا کسی خوابیده که روزی هزار بار مُرده و زنده شده! بنویسید اینجا قبر یک نفر نیست! اینجا یک تن به همراه هزاران آرزوی زنده به گور شده خوابیده! اصلا بنویسید اینجا کسی دفن شده که قبل از زنده بودنش ، مُرده بوده بنویسید او زندگی نکرد ، او هر روز مُرد ،او هر لحظه میان این مردم جان داده ... آری با خط درشت بنویسید: اینـجا یـک نفـر بد جـوری مُـرده...
آن لحظه که دلتنگ یارم می شوم خود به خود هوس باران را می کنم. آن لحظه که اشک از چشمانم سرازیر می شود هوس یک کوچه تنها را می کنم آن لحظه است که دلم می خواهد تنهایی در زیر باران بدون هیچ چتر و سر پناهی قدم بزنم قدم بزنم تا خیس خیس شوم ، خیس تر از قطره های باران…. خیس تر از آسمان و درختان آن لحظه که خیس خیس می شوم ، دلم می خواهد باز زیر باران بمانم ، دلم نمی خواهد باران قطع شود. دلم می خواهد همچو آسمان که بغضش را خالی می کند ، خالی شوم ، از دلتنگی ها ، از این شب پر از تنهایی تنها صدای قطره های باران را می شنوم ، اشک می ریزم ، و آرزوی یارم را می کنم دلم می خواهد آسمان با اشکهایش سیل به پا کند لحظه ای که آرام آرام می شوم و دیگر تنهایی را احساس نمی کنم ، چون باران در کنارم است. باران مرا آرام می کند ، مرا از غصه ها و دلتنگی ها رها می کند و به آرزوهایم نزدیک می کند آن دم که باران می بارید ، بغض غریبی گلویم را گرفته بود ، دلم می خواست همچو آسمان که صدای رعدش پنجره های خاموش را می لرزاند فریاد بزنم ، فریاد بزنم تا یارم هر جای دنیاست صدای مرا بشنود. صدای کسی که خسته و دلشکسته با چشمان خیس و دلی عاشق در زیر باران قدم می زند ، تنهایی در کوچه های سرد و خالی… کجایی ای یار من ؟ کجایی که جایت در کنارم خالی است. در این شب بارانی تو را می خواهم ، به خدا جایت خالی خالی است. کاش صدایت همچو صدای قطره های باران در گوشم زمزمه می شد تو بودی شبی عاشقانه را با هم داشتیم ، تو که نیستی منی که همان دختر تنها می باشم قصه ای غمگین را در این شب بارانی خواهم داشت. قصه دختر تنها در یک شب بارانی ، شبی که احساس می کنم بیشتر از همیشه عاشقم. آری آن شب آموختم که باران بهترین سر پناه من برای رفع دلتنگی هایم است.