آیا مگر می شود به آسمان نگریست و ماه و ستارگان را ندید؟
آیا مگر می شود به دریا نگریست و امواج سرگردان را ندید؟
آیا مگر می شود به درختان نگریست و برگها و میوههایشان را ندید؟
آیا مگر می شود به زمین نگریست و انسانها را ندید؟
آیا مگر می شود به به انسانها نگریست و انسانیت را ندید؟
. . . . . . . . .
آری می شود؟
مگر نه اینکه سرمان را به سوی زمین می اندازیم و نگاهش می کنیم اما به انسانهای اطرافمان نظر نمیاندازیم؟
مگر نه اینکه به انسانها و چشمانشان، از بهر هوس، خیره می شویم اما انسانیت را نمی بینیم؟
دلم بسیار می رنجد وقتی دیگر غم انسانها را از نگاهشان نمی خوانیم، وقتی بارغم را برروی دوشهایشان نمی بینیم!
دلم بسیار می رنجد وقتی نعش تکه تکه یک انسان " خوراک بلوتوث " می شود!
دلم بسیار می رنجد وقتی اعدام یک انسان، تفریح فردای ما همراه با آجیل می شود!
دلم بسیار می رنجد وقتی جان کندن یک انسان، فرصت لذت بردن از یک لحظه تماشا می شود!
دلم بسیار می رنجد وقتی تهدید به خودکشی یک انسان فرصتی برا کف و سوت و تشویق ما برای یک لحظه هیجان میشود!
دلم بسیار می رنجد وقتی . . . . . . . .
خودمان را از هرحادثه ای بیرون می کشیم!، به هرواقعه ای بی واکنش شده ایم!، دیگر دیگران به ما ربطی ندارند! مشکلاتشان به خودشان ربط دارد!
دلیل اینهمه بی احساسی چیست؟! دلیل اینهمه بیتفاوتی چیست؟!
چرا اینجوری شد؟! چی شد که اینجوری شد؟!
باید باور کنیم که ما انسانها مانند یک زنجیر به یکدیگر وصلیم و هر واقعیتی از حقیقت درون ما نشات می گیرد و به قول "خلیل جبران":
«هربار که یک موجود انسانی کاری نادرست انجام می دهد، همه ما نیز چنین می کنیم. آنچه سراسر زمین رخ می دهد، واکنشی از احساسات هریک از ساکنان زمین است»
باشد که به خود بیاییم! ! ! ! !
- - - - - - - - - - - - - - - - - -
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق
گفت و گو از مرگ انسانیت است!
(مشیری)
آیا مگر می شود به دریا نگریست و امواج سرگردان را ندید؟
آیا مگر می شود به درختان نگریست و برگها و میوههایشان را ندید؟
آیا مگر می شود به زمین نگریست و انسانها را ندید؟
آیا مگر می شود به به انسانها نگریست و انسانیت را ندید؟
. . . . . . . . .
آری می شود؟
مگر نه اینکه سرمان را به سوی زمین می اندازیم و نگاهش می کنیم اما به انسانهای اطرافمان نظر نمیاندازیم؟
مگر نه اینکه به انسانها و چشمانشان، از بهر هوس، خیره می شویم اما انسانیت را نمی بینیم؟
دلم بسیار می رنجد وقتی دیگر غم انسانها را از نگاهشان نمی خوانیم، وقتی بارغم را برروی دوشهایشان نمی بینیم!
دلم بسیار می رنجد وقتی نعش تکه تکه یک انسان " خوراک بلوتوث " می شود!
دلم بسیار می رنجد وقتی اعدام یک انسان، تفریح فردای ما همراه با آجیل می شود!
دلم بسیار می رنجد وقتی جان کندن یک انسان، فرصت لذت بردن از یک لحظه تماشا می شود!
دلم بسیار می رنجد وقتی تهدید به خودکشی یک انسان فرصتی برا کف و سوت و تشویق ما برای یک لحظه هیجان میشود!
دلم بسیار می رنجد وقتی . . . . . . . .
خودمان را از هرحادثه ای بیرون می کشیم!، به هرواقعه ای بی واکنش شده ایم!، دیگر دیگران به ما ربطی ندارند! مشکلاتشان به خودشان ربط دارد!
دلیل اینهمه بی احساسی چیست؟! دلیل اینهمه بیتفاوتی چیست؟!
چرا اینجوری شد؟! چی شد که اینجوری شد؟!
باید باور کنیم که ما انسانها مانند یک زنجیر به یکدیگر وصلیم و هر واقعیتی از حقیقت درون ما نشات می گیرد و به قول "خلیل جبران":
«هربار که یک موجود انسانی کاری نادرست انجام می دهد، همه ما نیز چنین می کنیم. آنچه سراسر زمین رخ می دهد، واکنشی از احساسات هریک از ساکنان زمین است»
باشد که به خود بیاییم! ! ! ! !
- - - - - - - - - - - - - - - - - -
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق
گفت و گو از مرگ انسانیت است!
(مشیری)

...