بهشت هست. بهشت از دمی برای تو آغاز خواهد شدکه آهخندت، خاموش وار، خواهد گفت:همین بود.همین را می خواستم بگویم.تمام شد. اما نمی رسی.اما همیشهمانند این استکه کار روز مرهات این باشدکه بوسه بر دهانهی آتشفشان زنی؛و دوزخِ فورانش را عاشقانه در آغوش بگیری؛و از گدازههاش بنوشی. یا . . .مثلِ این استکه نهری از زهرپیوسته در گلویت ریزدو ریسمانی از افعیبر گردن داشته باشی،و خودــ که تا رها شوی از دوزخِ همارهوشِ خویش ــ قصدِ مردن داشته باشی؛اما نمیری؛هرگز،هرگز،هرگز نمیری! از سوختبار ِ منفجر ِ جانتندیسگارِ شعلهی شعری. وا میشکافی از یکدیگر تار و پودِ زبان را؛و، رشته رشته، رشتههای سخن را پنبه میکنی؛تا بافههای گفتاردر بافتار ِ تازهی خویشآیینهی جهان نمای تو باشند. بازیگوشی،مثل ِ خدا،مثلِ خودم. مثلِ خودی، یگانه،مثلِ خدا، خودآی،خودزای،خودپای و خودپیمای،خودآزمای و خودپالای،خودپیرایو خودزای. میکوشی تا به صیقلِ دیدن، بوداوار،دل راآیینهی تمامیی دلها کنی؛و هرچههای عالم و آدم رادر خود ببینیو نو ببینیوزنو بیافرینی. از ریشخندِ آن که نمیداند هیچ هراست نیست؛و ز آن که میداند نیز انتظارِ سپاست نیست. رگ میدرانَد از دلِ توفانیات،تا خونِ جاودانه جوانِ تو جوهرِ قلمات باشد:وقتی فرامیگیرد ژرفاهای پر تپشِ جانات راآن جادو، آن جنون، "جنونِ نوشتن"؛و مرگِ دیگریستو زادنیست دیگر،در هستنِ شوندهی تو،هر باره، آزمونِ نوشتن.میریزد این جهان در تو،و از درونِ خویشمیریزی این جهان را هر بار در درونِ نوشتن؛و خود تهی میمانی،تنها و بی معنا،تا باز،باز این جهانو آن جنوننوگردد از شکفتن در دوبارهای از آغاز. هر چند میتوان در تواز هرکران به جست و جو رفت،امّارودِ هراکلیت را می مانی:هر لحظه، با گذشتنِ خویش، از خویش، بر خویش، در خویش، آبهای تو نو میشوند.زین روهرگز نمیتوان بیش از یکبار در ژرفههای جاریی تو فرو رفت. ـ "شاعر!تازه چه کردهای؟"ـ شاعر همیشه تازهتر است از شعر ِ خویش.شعرِ سروده دیگر شعر نیست. میآییو تندر از تو طرحِ توطئه میگیرد.و آذرخشتصویرِ بمبِ ساعتیی قلبِ توستکه بهتِ آسمان را، در کشاکشِ مشکوکِ این همه ابر،هر لحظه می تواند،بترکاند. میآیی، شاعر!میآیی؛و واژه منفجر میگرددوقتی تو دستبه پوستِ کشیدهی آن میسایی.و موجالبتّه موج است، امّا، امّا