رفتن اگر چاره درد بود اینهمه درد توی دنیا نبود .... درد توی دنیا بخاطر نرفتن نیست ... به خاطر رفتنم نیست ... به خاطر بد رفتنه ... بد رفتن یعنی اول شکستن دل بعدرفتن...
روزی میرسد که بـی هیـــچ خبـری، با کولــه بار تنهاییـــم ، در جــاده های بی انتهای این دنیــــای عجیــب ، راه خواهـم افتــــاد ! من کــه غریبـــــم ..
چه فرقی دارد کجـای این دنیـا باشم ... !
میشود بی حرف رفت
بی انکه
کلامی گفت
اما
درد میکشی
وقتی که نمیخواهی بروی
ولی با رفتاری میفهمی
او دیگر نمیخواهد
کنارش باشی
میروی تا حضورت موجب
غم و اندوهش نشود
در حالی که
نبودنهایش
تو را از پا در میاورد
ولی همینکه
حس کنی
شاد
هست انگاهر تمام دنیایت را شاد میبینی
وقتی غمگین تمام دنیایت غمگین
اخر تنها
او دنیایت هستو دیگر کسی نمیتواند بشود دنیایت
وقتی بعضی ادمها
کور هستند
چقدر لذت بخش هست
وقتی انکه با تمام وجودشان دوستش دارند
کنارشان هست
تماشایش میکنند
نزدیکش میشود
ولی حتی
از بوی او نمیفهمد
که این همان
کسی هست که
دوستش دارد
گاهی
مردونگی میخواد
بمونی
کنار
کسی که
همه دنیات هست
گاهی رفتن تنها
باعث لبخندت میشه
اما
بدون
اینجا
بدون
تو دلگیره
با اینکه
نیستی
میخندم
تا کسی
کاری بهم نداشته باشه
تا کسی
نه دلش به حالم بسوزه
نه دلباخته ام
بشه
بخواد جات پر کنه
رفتن
کار
ساده اییست
ماندن
بخاطر
انکه دوستش داری
اوج معرفت هست
گاهی
اشتباهی
به کسانی
دل میبندیم
که حتی
ذره ای
احساس دارند
تنها باعث
بی احساسیمان میشوند
انها
را بی رودربایستی از
زندگیتان
بیرون کنید
وقتی کسی میره و ترکت میکنه بدون تو اونقدر بزرگ بودی که اون نتونست تورو توی دنیای کوچیک خودش جا کنه.پس فقط یه لبخند نثارش کن و بزار بره بدون هیچ کلامی..
گاهی
بعضیها
با رفتنشون
تمامیتت تو را هم با خودشان میبرند
تنها
در این لحظات میتوانی
اهسته
و ارام
سکوت کنی
و یک تمامیت جدید
برای خویش بسازی
و ان تمامیت قبلی را
به همانی که
رفت بدهی با خود ببرد
اخر اگر هم برگردانند
دیگر همه چیزت عوض شده
و نمیتوانی ادامه دهی
با تمامیت سابقت
[FONT="]از هـ ـمان روز اول کـه آمـ ــ ـدے[/FONT] [FONT="]بوے رفتـــ ـ ـن میـ ـدادے[/FONT] [FONT="]نگـ ــ ـو نـه کـه[/FONT] [FONT="]دستـه ے چمـ ـدانت را مُحـ ـکم تـر از دســتان مـن گرفتـه بـ ـودے[/FONT] !!
پشتش سنگين بود و جادههای دنيا طولانی .
میدانست كه هميشه جز اندكی از بسيار را نخواهد رفت.
آهسته آهسته میخزيد ،
دشوار و كُند ،
و دورها هميشه دور بود.
سنگپشت تقديرش را دوست نمیداشت و آن را چون اجباری بر دوش میكشيد.
پرندهای در آسمان پر زد ، سبك !
و سنگپشت رو به خدا كرد و گفت:
اين عدل نيست ،
اين عدل نيست...
كاش پُشتم را اين همه سنگين نمیكردی
من هيچگاه نمیرسم.
هيچگاه .
و در لاك سنگی خود خزيد ،
به نيت نااميدی.
خدا سنگپشت را از روی زمين بلند كرد.
زمين را نشانش داد .
كُرهای كوچك بود.
و گفت :
نگاه كن ،
ابتدا و انتها ندارد .
هيچ كس نمیرسد.
چون ،
رسيدنی در كار نيست ، فقط رفتن است !
حتی اگر اندكی .
و هر بار كه میروی ،
رسيدهای.
تو با هر قدم که بر می داری ، اراده مرا در زمین جاری می سازی !
همه قصه همین است.
و باور كن آنچه بر دوش توست ،
تنها لاكی سنگی نيست،
تو پارهای از هستی را بر دوش میكشی ؛
پارهای از مرا .
خدا سنگپشت را بر زمين گذاشت.
ديگر نه بارش چندان سنگين بود و نه راهها چندان دور.
سنگپشت به راه افتاد و گفت: رفتن ،
حتی اگر اندكی ؛
و پارهای از (او) را با عشق بر دوش كشيد.