زندانی تقویم شـــــــــــــده ام
هر روز ضربدر مـــــــــــــی زنم
بر روی دیــــــــــــــــــــــــوارش
البته نمی دام تا کــــــــــــــی
باید روز ها را ســـــــــیاه کنم
بیا دیگر
شاید این آخرین سالنامه ام باشد .......
روحم اسیر شب تا صبح انتظار تا صبح اولین طلوع عشق شوره زار من تشنه لب سبوی پر ز آبی گرفتم به دست من
خسته از سرود زندگی سرود قصه ها ی نزدیک و دور من خسته از شکوه آسمان بی عبور ماندم در این خیال من تنها ترم از تک درخت عشق محصور در صدا، در حکم سرنوشت پایانم آشناست از ابتدای راه نزدیک تر به من گم کرده ام تورا حس احاطه را در اوج انتها من دادمت ز دست . .
و هر ثانیه لرزش دستانــم را
پشت نمنــاک نـگـاهـــــت
پنهان کنــم...
آه .......
بگـــــذار زمین و زمان را به هم بـــدوزم
و فریاد بزنم ........
"دوســــــــــتت دارم"
[h=6]گاهی که دلم به اندازه ي تمام غروبها می گیرد[/h] [h=6] چشمهایم را فراموش می کنم[/h] [h=6]اما دریغ که گریهء دستانم نیز مرا به تو نمی رساند[/h] [h=6]من از تراکم سیاه ابرها می ترسم و هیچ کس[/h] [h=6]مهربانتر از گنجشکهای کوچک کوچه های کودکی ام نیست[/h] [h=6]و کسی دلهره های بزرگ قلب کوچکم را نمی شناسد[/h] [h=6]و یا کابوسهای شبانه ام را نمی داند[/h] [h=6]با این همه ، نازنین ، این تمام واقعه نیست[/h] [h=6]از دل هر کوه کوره راهی می گذرد[/h] [h=6]و هر اقیانوس به ساحلی می رسد[/h] [h=6]و شبی نیست که طلوع سپیده ای در پایانش نباشد[/h] [h=6]از چهل فصل دست کم یکی که بهار است[/h]
در کوچه های دلتنگی چه سنگین گام بر می دارم
کدامین خاطرهء گمگشته را می جویم؟
کدامین عشق فرو خفته را دنبال می کنم؟
هر بار خسته از این پرسهء آشفته باز می گردم و
باخود می گویم، یقین راه را اشتباه رفته ام
بار دیگر از همان راه می روم
نگو چه امید عبثی!!!که اگر بنشینم می میرم.......!!
انتظار کار سختی شده
وقتی میدانی بی خودی در انتظار برگشتن کسی هستی
وقتی دیگر نمیتوانی به او لبخند بزنی
همان بهتر که خودت را رها کنی
ارام قلبم را برداشتم
بر روی تکه بومی گذاشتم یک قلب کشیدم
روی قلب زخمیم گذاشتم
تا کسی زخمهاشی را نبیند
اخر همه ظاهر بین شده اند
کسی قلب شکسته نمیخرد
باید سالم و سرحال برای زخمی شدن
باشد
[FONT=tahoma,arial,helvetica,sans-serif]چه كسی می داند كه تو در پیله تنهایی خود تنهایی؟ چه كسی می داند كه تو در حسرت یك روزنه در فردایی؟ پیله ات را بگشا... تو به اندازه یك پروانه زیبایی[/FONT]
خطی کشید روی تمام سوال ها- تعریف ها،معادله ها،احتمال ها خطی کشید روی تساوی عقل و عشق- خطی دگر به قاعده ها و مثال ها خطی دگر کشید به قانون خویشتن- قانون لحظه ها و زمان ها و سال ها از خود کشید دست و به خود نیز خط کشید- خطی به روی دفتر خطها و خال ها خطها به هم رسید و به یک جمله ختم شد- با عشق ممکن است تمام محال ها
وقتي چمدانش را به قصد رفتن بست،
نگفتم :باراني ات را درآر...
قهوه درست مي كنم و با هم حرف مي زنيم.
نگفتم :جاده بيرون خانه طولاني و خلوت و بي انتهاست.
گفتم : خدانگهدار ، موفق باشي ،خدا به همراهت...
او رفت و مرا تنها گذاشت
تا با تمام چيزهايي كه نگفتم ، زندگي كنم...
چه فایده وقتی این همه دور...
وقتی هر کدام روی یک تکه بالش خفه میشویم از فریاد ...
چه فایده وقتی بغل هامان کنار هم نیست ...
دست هامان کنار هم نیست ...
شانه هامان ...
چه فایده اگر کلمه ها ما را برسانند به هق هق ...
وقتی بغل هامان خالی ...
بالش هامان خیس ...
دست هامان یخ ...
وقتی جدا جدا ...
صبح که بشود هر کس میرود پی خودش ,
شب دوباره همین آه، همین اشک ...
جدا جدا ...
چه فایده وقتی تمام نمیشود و تمام نمیشود و تمام نمیشود ...
این بی دردی ... تمام نمیشود ...