رد پای احساس ...

sweet_dream

عضو جدید


دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت

آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو


گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم

گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو


من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت

سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو


قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد

در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو


گفتم ای دل چه مه‌ست این دل اشارت می‌کرد

که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو


گفتم این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است

گفت این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو


گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد

گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو


ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال

خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو



گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست

گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو
 

معماربرتر

عضو جدید
کاربر ممتاز
یه پاییزِ زردُ /زمستونِ سردُ
یه زندونِ تنگُ /یه زخمِ قشنگُ
غمِ جمعه عصرُ /غریبیِِ حصرُ
یه دنیا سوالُ توسینم گذاشتی /
جهانی دروغُ /یه دنیا غریبُ
یه دردِ عمیقُ /یه تیزیِ تیغُ
یه قلبِ مریضُ /یه آهِ غلیظُ
یه دنیا محالُ تو سینم گذاشتی/
رفیقم کجایی!؟دقیقا کجایی!؟کجایی تو بی من، توبی من کجایی...!؟ ;)
 

معماربرتر

عضو جدید
کاربر ممتاز
ﭼﻘﺪ ﺗﻠــــــــــــــــــــــــــــــــخه...

ﺑـــﻪ ﻫﻤـــــﻪ ﺁﺭﺍﻣﺶ بدی !!

ﻭﻟـــــــــــــــﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺧﻮﺩﺕ ﯾﻪ ﺷﻮﻧﻪ

واسه دلتنگیات میخای...

ﻫﯿــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــﭻ ﮐـــــــــــــــــــــﺱ

کنارت نباشه....!!!
 

مریم.س

عضو جدید
کاربر ممتاز
باد با رقصیدن از پیراهنت رد می شود

آب سرمست است وقتی از تنت رد می شود
من که دورم از تو اما خوش به حال هر نسیم
وقتی از گل های سرخ دامنت رد می شود
خوش به حال لرزش دستی که با لرزیدن از -
مرزهای دکمه ی پیراهنت رد می شود !
خوش به حال گردش سیاره وقتی نیمه شب -
از مدار چشم های روشنت رد می شود !
خوش به حال هرم آن بازوی عریانی که گاه
مثل پیچک های باغ از گردنت رد می شود !
من که گفتم "چشم"! اما خوش به حال هر که از -
"لطفا از این بیشتر نه!" گفتنت رد می شود !


 

ریحانه سعادت

عضو جدید
کاربر ممتاز
«مگر چشم از زبان صادقانه تر سخن نمی گوید؟
مگر نه اشک ؛ زیباترین شعر؛وبی تاب ترین عشق ؛وگدازان ترین ایمان ؛
وداغ ترین اشتیاق ؛ وتب دار ترین احساس ؛و خالص ترین « گفتن» ولطیف ترین
«دوست داشتن » است که همه ؛ در کوره ی یک دل ؛ به هم آمیخته و ذوب شده و
قطره ای گرم شده اند ؛ نامش اشک ؟................»
 

معماربرتر

عضو جدید
کاربر ممتاز
من بلد نیستم دوستت نداشته باشم
بلد نیستم حرف دلم را نگویم
حتی بلد نیستم نگویم می خواهمت وقتی می خواهمت
بلد نیستم نخندم وقتی باتوم
حتی اخم کنم وقتی ناراحتم
من هیچ کار مهمی را بلد نیستم جز دوست داشتن تو
 

***##***

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
یه جایی خوندم که بهترین دوست تو کسیه که اولین قطره ی اشک تو را می بینه ،
دومیش را پاک می کنه و سومیش را به خنده تبدیل می کنه !
رفقای ما با خنجراشون اشکمونو در نیارن هنر کردن...

 

***##***

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
گآهی دِلــَت نــِمیخوآد . . .؛ دیــروز رو بِه یآد بــیآری . . .؛ اَنگــیزه ای بــَرایِ فــَردآ هـَم نــَدآری . . .!!! وَ حآل هــَم کِه . . .؛ گآهی فــَقــَط دِلــَت میخوآد . . .؛ زآنوهات رو تــَنگ دَر آغوش بــِگیری . . .؛ وَ گوشــِه ای اَز گوشــِه تــَرین گوشـِه ای کِه می شــِنآسی . . .؛ بــِنـِشینی وَ فــَقــَط نــِگآه کــُنی . . .!!!
گآهی دِلگــیری . . . ؛
شآیــَد اَز خودَت
 

aynaz.m

کاربر فعال تالار ادبیات ,
کاربر ممتاز
توقف ممنوع!!!

این روزها روی قلبم این جمله را حک کرده ام
بگذار تنهاترین بمانم
وقتی هیچ کس نه مرا میفهمد و نه من کسی را میفهمم
اینجا من در اوج دیوانگیم می نویسم
و تو در اوج آرامش با چای داغ تنها تماشا می کن
خاکستری را که ساختی

ایناز
 

***##***

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
ســــ ـــ ـــخت است...
سخت است درک کردن
کســــ ـــی که غــ ـــم هایـــــ ـش را
خودش میـــ ــداند و دلش...
که همه تنـــ ـــــ ـــــها لبــــخـــندهایش را میبینند ؛
که حســــ ــــــ ـــــرت میـــــخورند
بـــخاطر شاد بودنــــ ــــ ـــش...
بخاطر خنده هایـــــــ ــــــــ ــــش...
... و هیــــــ ـــــــــ ــــــچکس
جز خـــ ـــــودش نمیــــداند چقدر تنهاســ ـــــت....
که چقدر میـــــــــ ـــــــ ـــــترسد....
از باخـــــــــ ــــــــتن....
از اعتــــ ــــــ ــــــمادِ بی حاصلش...
از یــــــ ـــــــــ ــــــخ زدن احساس و قلبــــــ ـــــــ ــــش....
از زندگــــــ ـــــــــــ ــــــی........
 

معماربرتر

عضو جدید
کاربر ممتاز
عاشق باشی
شب هم زیباست ستاره هم زیباست...
آسمان رنگ دیگری دارد

ماه هم عاشق است

شب رویایی ست

برای عاشق بودن بهانه پیدا می شود

امشب من اندازه ی تمام دوستت دارم های مجنون
لیلی ام..
 

معماربرتر

عضو جدید
کاربر ممتاز
اگر تو، روی نيمکتی

این سوی دنيا

تنها نشسته ای

و همه آن چه نداری کسی ست ...

آن سوی دنيا

روی نيمکتی ديگر

کسی نشسته است

که همه آن چه ندارد

تويی !!

"نيمکت های دنيا را بد چيده اند" ...


زویا_پیرزاد
 

aynaz.m

کاربر فعال تالار ادبیات ,
کاربر ممتاز
ســــ ـــ ـــخت است...
سخت است درک کردن
کســــ ـــی که غــ ـــم هایـــــ ـش را
خودش میـــ ــداند و دلش...
که همه تنـــ ـــــ ـــــها لبــــخـــندهایش را میبینند ؛
که حســــ ــــــ ـــــرت میـــــخورند
بـــخاطر شاد بودنــــ ــــ ـــش...
بخاطر خنده هایـــــــ ــــــــ ــــش...
... و هیــــــ ـــــــــ ــــــچکس
جز خـــ ـــــودش نمیــــداند چقدر تنهاســ ـــــت....
که چقدر میـــــــــ ـــــــ ـــــترسد....
از باخـــــــــ ــــــــتن....
از اعتــــ ــــــ ــــــمادِ بی حاصلش...
از یــــــ ـــــــــ ــــــخ زدن احساس و قلبــــــ ـــــــ ــــش....
از زندگــــــ ـــــــــــ ــــــی........


دقیقا


کجا میپری وقتی من اینجا و هر کجا که هستم
با یادت چشمانم خیس می شود
تو گفته بودی دوستم داری یا گفته بودی دوستم نداری
نمیدانم
انگار انقدر گفتم دوستت دارم که ،نشنیدم گفتی دوستت ندارم
اگر انقدر سرد شده ام دیگر نمیخندم مقصر خودم هستم نه تو
تو شاد باش کنار عشقت من از همین دور تماشا می کنم خوشبختیت را
 
آخرین ویرایش:

***##***

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
یه وقتایی ؛ یه حرفایی...، چنان آتیشت میزنه... ، که دوست داری فریاد بزنی ...
ولی نمیتونی ! دوست داری اشک بریزی، ولی نمیتونی !
حتی دیگه نفس کشیدنم برات سخت میشه!
تمام وجودت میشه بغضی که نمیترکه، به این میگن :
"درد بی درمون "
 

aynaz.m

کاربر فعال تالار ادبیات ,
کاربر ممتاز
یه وقتایی ؛ یه حرفایی...، چنان آتیشت میزنه... ، که دوست داری فریاد بزنی ...
ولی نمیتونی ! دوست داری اشک بریزی، ولی نمیتونی !
حتی دیگه نفس کشیدنم برات سخت میشه!
تمام وجودت میشه بغضی که نمیترکه، به این میگن :
"درد بی درمون "

درد بی درومونت
اگر درمان نمیشه
نرو سراغ نوشتن
فقط خودت تو کار غرق کن تا حداقل کمتر اذیت بشی
نوشتن دردهات سخته وقتی هیچ کس نمیفهمه چی میکشی
 

آرزوخانوم

عضو جدید
نه آرامشت را
به چشمـﮯ
وابسته کن،
نه دستت را
به گرماے دستـﮯ
دلـــــــــخوش…
چشمها بسته میشوند و
دستــها مشت میشوند…
و تو مـﮯمانـﮯ و
یک
دنــــــــیا
تــــــــــنهائی…
 

آرزوخانوم

عضو جدید
زندگی خواهم کرد
نه در انبوه تصاویر و تعابیر سیاه
زندگی خواهم کرد
پشت یک پنجره ی باز شده رو به عبور،
در دل غربت یک دانه ی پنهان شده در بستر خاک،
مثل یک ذرّه ی رقصنده به موسیقی نور
فارغ از ثانیه هایی که مرا می پویند،
فارغ از خاطره هایی که مرا می جویند،
زیر امنیّتِ بی منّتِ یک سنگ سپید
با صمیمانه ترین واژه ی ابراز امید
در تنِ تُردترین ریشه که لمسم کند از عمق زمین،
نور خواهم نوشید
شور خواهم پاشید
خالی از وسوسه، افسوس، فریب.
بی تعلق به زمان..بی تعلق به مکان
من در آغوش پر از مهر زمین
من در آرامش بی خدشه ی خاک
تهی ازبغض و پریشانی و درد
زندگی خواهم کرد….
 

***##***

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
می گویند زمان، آدمها را عوض می‌کند، اشتباه نکن..!!
"زمان " حقیقت آدمها را روشن می سازد،
"زمان" قیمت رفاقت ها را معلوم می کند،
"زمان " " عشق "را از " هوس "جدا می سازد، و راستی را از دروغ،،،،،، اشتباه نکن..!!!
"زمان " هرگز آدمها را عوض نمی کند....
 

***##***

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
کافیست جای زخمت را بلد باشند آنگاه از اعلاترین نمک برایت مرحم می سازند همان هایی که از جان برایشان مایه می گذاشتی !
 

AvA-6586

کاربر فعال تالار حسابداری ,
کاربر ممتاز
در "نقاشی هایم" تنهاییم را پنهان می کنم...
در "دلم" دلتنگی ام را...
در "سکوتم" حرف های نگفته ام را...
در "لبخندم" غصه هایم را...
دل من...
چه خردساااااال است !!!
ساده می نگرد !
ساده می خندد !
ساده می پوشد !
دل من...
از تبار دیوارهای کاهگلی است!!!
ساده می افتد !
ساده می شکند !
ساده می میرد !
ساااااااااااااا ­ااااااااده
 

***##***

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز


معلم پایه تخته نوشت یک با یک برابر است یکی از دانش اموزان بلند شد و گفت اقا یک با یک برابر نیست معلم بهش بر خورد و گفت بیا پایه تخته و ثابت کن یک با یک برابر نیست اگر ثابت نکنی تنبیه میشی پسر کوچک امد پایه تخته گفت اقا من هشت سالمه و علی هم هشت سالشه اما شب وقتی که پدر علی میاد خونه با علی بازی میکنه اما وقتی پدر من میاد خونه منو کتک میزنه چرا علی بعد از مدرسه میره تو کوچه بازی میکنه اما من باید برم ترازومو بردارم سر پل کار کنم محسن هم هشت سالشه چرا هر شب از خونه محسن بوی برنج میاد اما من بیشتر شبها گرسنه میخوابیم شایان مثل من هشت سالشه چرا اون هر سه ماه یک بار کفش میخره اما من یک کفشو باید سه سال بپوشم حمید مثل من هشت سالشه چرا اون همش با مادرش میره پارک بازی میکنه اما من باید پاهای مادر مریضم رو ماساژ بدم معلم اشکهایش را پاک کرد و روی تخته نوشت یک با یک برابر نیست.
 
Similar threads
Thread starter عنوان تالار پاسخ ها تاریخ
M *** ♥♥♥ در خلوت احساس ♥♥♥ *** ادبیات 2235

Similar threads

بالا