ساعتِ چهار بود یا کمتر، پارک ساعی کنار طوطیها
تا رسیدم نگاه کردم، وَ... دیدمت ایستادهای آنجا
با همان چشمها و لبخندی، که فقط عکس بود تا آن روز
با همان چشمها که مجنون را، میکند عاشق خودش لیلا
آه! چشمم به روسریت افتاد... آه! چشمم به چهرهات بانو
ماه، رنگین کمان سرش کرده... چهره، زیبا و روسری، زیبا
من دو ساعت قدم زدم با تو، تو دو ساعت قدم زدی با من
تو دو ساعت شنیدهای شاید، هیچ چیزی نگفتهام امّا
من دو ساعت مقدّمه چیدم
تا بگویم که دوسـ...
شش شد وای!
رفع زحمت کنم اگر بشود
حرف ناگفتهای نماند آقا؟!
راستش را ...
الو؟ بله؟ جانم؟...
من شما را...
پیامک آمد باز
آه! لعنت به زنگ بیمورد
یا به هر چه پیامک بیجا
کاش میشد که...
بگذریم اصلاً!...
کاش میشد...
نمیشود گفتش
حرفهایم دوباره ناقص ماند...
دوستت...
لا اله الّا اللا...