مامانم یه دامن گل گلی داشت
پارچشو از سوریه واسش آورده بودن
خودش دوخته بود
یه روز بالاخره پوشیدش ...
هی رفت و هی اومد
تا آخرش بابام یه نگا بهش کرد و خندید
رفت سریع درش آوُرد
گفتم مامان ...
بابا که خوشش اومد
با یه صدای آروم که بابام نَشنُفِه گفت،
خندش از ته دل نبود ...
نگهِش میدارم واسه ی خواهرت تا روزی که ...
دیروز اتفاقی ...
تو خرت و پرتای یه چمدان قدیمی، تو زیر زمین پیداش کردم
گُلهاش از نگاه اون روز بابام خشک شده بود
ولی هنوز ...
عطر دستهای مادرمو میداد