زندگی آرام است،مثل آرامش یک خواب بلند. زندگی شیرین است،مثل شیرینی یک روز قشنگ. زندگی رویایی است،مثل رویای یک کودک ناز. زندگی زیبایی است،مثل زیبایی یک غنچه ی باز. زندگی تک تک این ساعتهاست،زندگی چرخش این عقربه هاست،زندگی راز دل مادر من،زندگی پینه ی دست پدر است،زندگی مثل زمان در گذر است...
[FONT="] اين سيگار که ميکشم همان فرياد هايي است که نميتوانم بزنم
همان حرفهايي که جراًت گفتن به کسي را ندارم
همان دلتنگي هايي که روز به روز پيرم ميکند
همان خاطراتيست که نه تکرار مي شوند و نه فراموش
همان تنهايي هاي که کسي پرش نمي کند
همان درد هايي که درمان ندارند [/FONT]
در دشت پر گل نیستم من در دشتی هستم پر از درختان خزان
در سرزمینی که عاشقی جزم هست
اگر عاشق باشی تمام مدت تو را تحقیر میکنن
اما تا عاشق نباشی شروع میکنن از عشق تعریف میکنند
اه از این ادمها
که همیشه هزاران رنگ دارند
ای کاش احساسم گلی می بود ، میریخت عطرش را به دامانت
یا مثل یک پروانه پر میزد ، رقصان به روی طاق ایوانت
.
ای کاش احساسم کبوتر بود ، بر بام قلبت آشیان میکرد
از دست تو یک دانه برمیچید ، عشقی به قلبت میهمان میکرد
.
ای کاش احساسم درختی بود ، تو در پناه سایه اش بودی
یا مثل شمعی در شبت میسوخت ، تو مست در میخانه اش بودی
.
ای کاش احساسم صدایی داشت ، از حال و روزش با تو دم میزد
مثل هزاران دانه برفی ، سرما به جان دشت غم میزد
.
ای کاش احساسم هویدا بود ، در بستر قلبم نمی آسود
یا در سیاهی دو چشمانم ، خاموش نمیگشت و نمی آلود
.
ای کاش احساسم قلم میگشت ، تا در نهایت جمله ای میشد
یعنی که “دوستت دارم”ی میگشت ، تا معنی احساس من میشد !
.
سلام ای چشم بارانی ! پناهم می دهی امشب ؟
سوالم را که می دانی ! پناهم می دهی امشب ؟
.
منم آن آشنای سالیان گریه و لبخند
و امشب رو به ویرانی ، پناهم می دهی امشب ؟
.
میان آب و گل رقصان ، میان خار و گل خندان
در آن آغوش نورانی ، پناهم می دهی امشب ؟
.
دل و دین در کف یغما و من تنها و من تنها…
در این هنگام رو حانی ، پناهم می دهی امشب ؟
.
به ظلمت رهسپار نور و از میراث هستی دور
در آن اسرار پنهانی ، پناهم می دهی امشب ؟
.
رها از همت بودن ، رها از بال و پر سودن
رها از حد انسانی ، پناهم می دهی امشب ؟
.
نگاهت آشنا با دل ، کلامت گرمی محفل
تو از چشمم چه می خوانی ؟ پناهم می دهی امشب ؟
.
پله های کجا را آب بریزم؟ کدام شمعدانی را بر لبه ی کجا...!؟ چطور باید بفهمی چه قدر قدم هایت اتفاق ِ روشنی ست؟ چطور باید دوستت داشته باشم منی که مردان زیادی را دیده ام تویی را که زنان بسیاری را...!؟ حرمتِ انتظار برای همیشه از دستِ عشق رفت