اولش عاشــــــــــقتہ حاضره دنیارو بہ پات بریزه ... حاضره هرکارے بکنہ کہ خوشحالت کنہ ... شبایے کہ ازش دلخورے تا وقتے آشتے نکردے خوابش نمیبره ... ادعاے عاشقے کردنش دیوونت میکنہ ... عاشــــــــــقش میشے ... عاشـــــق بودنش ، عاشـــــق حس کردنش ... با شادیاش شادے و با ناراحتیاش ناراحت ... کم کم ازت دور میشہ ... واسہ همہ چے وقت میذاره بجز تـــــو ... با همہ بہش خوش میگذره بجز تـــــو ... انگار ازت فرار میکنہ ... انگار ازت خستہ شده ... انگار عاشـــــقہ یکے دیگہ شده ... انگار دیگہ تویے کہ یہ روز همہ چیش بودے الآن شدے "هیچــــــــــے" ... بازم خودت میمونے و یہ عالمہ حرف تو دلت کہ شاید هیچوقت هیچکے نفہمہ ... نمیگم مال مـــــن باش ... نمیگم کنارم باش ... حتے نمیگم با این و اون نباش ... فقط میگم اگہ کسے دلت رو شکست ... بہ یاد اونے کہ دلشو شکستے باش
مخاطب خاص که نفس منی… دوست دارم ببرمت یه جای شلوغ…. خیلی شلوغ…… وایسم اون وسط نگات کنم…. بگم: اینارو می بینی…؟ بگی : آره…! بگم: تو هیاهوی تمام این آدما بازم من چشام فقط دنبال تو می گرده,دلم برای تو تنگ می شه…دلم برای نفسای تو می تپه…. بگم: صداهاشونو می شنوی…. بگی: آره….! بگم:تو اوج همین صداها دلم دنبال صدای تو می گرده… بگم: حالا چشماتو ببند و بم بگو چه حسی داری…؟ بگی: انگار گم شدم بین یه عالمه غریبه….! بگم :اگه نباشی گم میشم بین یه دنیا غریبه….
وقتي گريبان عدم
با دست خلقت مي دريد
وقتي ابد چشم تو را
پيش از ازل مي آفريد
وقتي زمين ناز تو را
در آسمانها مي کشيد
وقتي عطش طعم تو را
با اشکهايم مي چشيد
من عاشق چشمت شدم
نه عقل بود ونه دلي
چيزي نمي دانم از اين
ديوانگي و عاقلي
يک آن شد اين عاشق شدن
دنيا همان يک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا
از عمق چشمانم ربود
وقتي که من عاشق شدم
شيطان به نامم سجده کرد
آدم زميني تر شد و
عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو
نه آتشي و نه گلي
چيزي نمي دانم از اين
ديوانگي و عاقلي
برای تو مینویسم..
که آتش بگیرد باران...
برای تو مینویسم جهان غرق شود..
حال من شاید کمی بهتر شود...
برای تو مینویسم
چون دلم تنگ است...
کمی تنگ تر از بغض تو..
برای تو مینویسم شاید بخوانی..
شاید بدانی که دلم برایت تنگ است!
"زهرا "
دوست گلم بدون که لحظه های بین من وتو برای دیدن خنده های تو در انتظارند.
تو مثل گل هستی و اینو خودت هم میدونی دختر طناز ......
اینو بدون زمانی که بیادت هستم گذر لحظه ها رو حس نمیکنم.
برای من نگاهت و مهربا نی های دلت جذابترین حس دنیاست. دل دریایی و پاک ، آرامش مثال زدنی و صبوری و سکوت تو بزرگترین و قیمتی ترین وجود هستش.
من با تو آرام هستم و یادت همچون آب روی آتش تسکین دهنده برای من است.
اینکه باشگاه بیایی یا نه برام خیلی مهمه اما مهمتر اینه که بدونی
یادت ،اسمت و روحت برایم عزیزند. و من بر حسب وظیفه ی دوستی اینجا هستم.
فقط به خاطر تو.....
من به خاطر تو اینجا هستم و تمام عاشقانه هایم برای توست.
فقط بهترین ها را آرزومندم و از خدا برایت " عشقی " را طلب میکنم که لایق تو باشد عزیز مهربانم
هی تو...
کجایــــــی که ببــینـــــی
با مـــــــن کاری کردی کــــــــه
حـــــــسّ نابــــودی ام را
میـــــان مـــــردم جــــار میزنم
و خـــــــروار خروار
لایـــــــــــــک میخورد...