اشعار و نوشته هاي عاشقانه

Bahar5746

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
ما ز هر صاحب دلی یک رشته فن آموختیم

عشق از لیلی و صبر از کوه کن آموختیم

گریه از مرغ سحر، خودسوزی از پروانه ها

صد سرا ویرانه شد، تا ساختن آموختیم
 

شبگرد23

عضو فعال شعر نو
کاربر ممتاز
این شهر...

این شهر
شهر قصه های مادر بزرگ نیست
که زیبا و آرام باشد
آسمانش را
هرگز آبی ندیده ام
من از اینجا خواهم رفت

و فرقی هم نمی کند
که فانوسی داشته باشم یا نه
کسی که می گریزد
از گم شدن نمی ترسد.
 

شبگرد23

عضو فعال شعر نو
کاربر ممتاز
يك روز صبح
در ميان سطرهايم
پيدا مي كنند مرا
با نامه اي كه
براي تو نوشته ام ...
.
.
.
براي تو نوشته ام
"كار از كار گذشته بود ديگر
چشمهايم راز نگه دار نبودند" ...
 

شبگرد23

عضو فعال شعر نو
کاربر ممتاز
دلم تنگ است!

مثل لباس های سال های دبستانم،
مثل سال های ماموریت طولانی پدر،
که نمی فهمیدم...
وقتی می گویند کسی دور است،یعنی...
چقدر دور اســــــــت... ؟؟!

" لیلا کردبچه
 

شبگرد23

عضو فعال شعر نو
کاربر ممتاز
یاد گرفتـــه ام
انسان مدرنی باشــــم
و هــر بار که دلتنگ میشــــوم
بـه جای بغض و اشک
تنهـــا به این جملـــه اکتفــا کنـــم کــه
هوای بـــد ایــن روزهــا
آدم را افسرده میکنـد ..!
 

Similar threads

بالا