یک بار دزدکی با هم رفتیم سینما و من دو ساعت تمام به جای فیلم او را تماشا کردم.
دو سال گذشت. جیبهایم خالی بود و من هنوز عاشق فروغ بودم.
گرسنگی از یادم رفته بود.
یک روز فروغ پرسید: کی ازدواج می کنیم؟
گفتم: اگر ازدواج کردیم دیگر به جای تو باید به قبض های آب و برق و تلفن
و قسط های عقب افتادۀ بانک...