نتایح جستجو

  1. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    بعدازاین این بنفشه ها کجا روییده اند ؟ روی احساس چمن ؟! در شب میلاد من ؟! این ستاره ها چرا خندید ه اند؟ * مردمان رهگذر مردمان کوچه های شهر من مهربانی یک پل است بین دستان شما تا دست من * بادها هم سازشان را می زنند بیدها هم رقصشان را می کنند ای نخستین عاشق روی زمین فکر پروازند کبوترهای من * من...
  2. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    می روم می روم تا زندگی را من نبازم بی بها روزهای رفته ام را می گذارم زیر پا دست بر زانوی همت یاعلی می روم پیدا کنم انگیزه را * رو به روی آینه بگشوده لب عقده های بسته ام را واکنم از نگاه خود درون آینه محشری بر پا کنم * هر شب اینجا من زفردا گفته ام با گل قالی سخن ها گفته ام بعضی از شبها کنار آینه...
  3. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    عشق باید عشق باید از زمین تا آسمان عشق باید در نگاه مردمان مثل گندم ،مثل نان روی دست این وآن عشق باید در میان سفره مان * عشق باید مثل آب جاری و زیبا و ناب مستیش همچون شراب حرف آن در هر کتاب عشق باید خستگی را عین خواب * عشق باید گل شود در باغچه آینه باشد به روی طاقچه عشق باید برق های آشنا روی...
  4. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    پیام مرگ پنج شنبه بود قبرستان شلوغ چشم هایش خسته بود و بی فروغ * یک نفر بوسید خاک مادرش یک نفر می شست خاک همسرش یک نفر هم خاک می پاشید سرش * مادری فریاد می زد: عاطفه نور چشمم ،نازنینم ،عاطفه پس کجایی عاطفه ؟! یک نفر آرام می خواند فاتحه * روستایی لهجه اش شیرین چنان هم صحبت مردم شده مثل اینکه...
  5. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    مهربانی سوزنی در دست گیرو بانخی ارزان بدوز خند ه ای را بر لبش * او که می دوزد نگاهش رابه در نیست حتی یک ستاره در شبش * یا گلی زیبا بکش در دفترت هدیه اش کن تا گذارد بر سرش * دست هایش را بگیر * او یتیمی بی پناه است او که می گرید برای مادرش ...
  6. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    رنگ چشمت رنگ پاییز است این بی تابی ام زرد و نارنجی است آتش بازی ام * رنگ دریاهاست این بیداری ام آبی و زیباست شعر جاری ام * صورتی رنگ است این بی خوابی ام سرخ سرخست این تب تنهایی ام * هر چه هرجا هست رنگش داده ام من فقط در رنگ چشمت مانده ام * رنگ چشمت چون نهال کوچکیست شیطنت هایش شبیه کودکیست *...
  7. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    نیمه شب در سکوت نیمه شب تنهاترم ماه می تابد درون بسترم * ثانیه ها ساز دیگر می زنند سایه ها هم رنگ دیگر می شوند * باد می رقصد به بام خانه ام باز من با این جهان بیگانه ام * شاخه های بید در هم می رود نسترن هم شکل دیگر می شود * هر کسی با درد خود در خلوت است خواب یا بیدار چشمانی تراست * آینه تاریک و...
  8. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    جاده جاده می پیچد به سوی انتها جاده ها را دوست دارم ای خدا * جاده ها رگهای کوه و دره اند جاده ها معنای رفتن می دهند * ما همه در پیچ و خم ها مانده ایم لا به لای حرف غم ها مانده ایم * خسته از راه و نگاه و منظره خسته از دیوار و شهر و پنجره * ما همه در راه و در بیراهه ایم گه میان دره ای افتاده ایم...
  9. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    گرداب از نگاهم خستگی ها را بگیر باز از رفتن چه سود ؟ ماه می خندد به این دلدادگی ! پس بگو در این فرو رفتن چه بود ؟ ! * این چه گردابیست این سودای تو می برد هر لحظه پایین تر مرا می زنم من دست وپا اما چه سود؟! می شوم نزدیک تر تا انتها * گاه می گویم که دریا تشنه است باز می خندم که این دیوانگی است من...
  10. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    سحر با نسیم آمیختم در هوا غرق شدم وقت خاموشی دل مثل یک شمع شدم * باز در صبح سحر دست بر موی درخت تکیه کردم به خدا فکر تسبیح شدم روی تکرار سکوت مهر یک حرف شدم * نقش این پرده مرا برد تا درگه نور من در آنجادیدم عاشقانی پرشور * آن یکی باده بدست وین یکی جام بدوش یارو دلدادۀ هم سایه شان دوش به دوش *...
  11. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    وعده گاه روی دیوار نوشت این مکانیست مقدس که چرا ؟ روز اول که ترا دیده ام اینجا بود ی روز دوم که نگاهم کردی روز سوم که سلامت گفتم روزها از پی هم فاصله ها کم و کمترمی شد واز آن روز که رفتی همه شب ازهمان روز که رفتی همه شب خشت دیوار به من می گوید: منتظر باش کسی می آید شاید این او باشد.
  12. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    گول بیخودی خندیدیم که بگوییم دلی خوش داریم بیخودی حرف زدیم که بگوییم زبان هم داریم * و قفس هامان را زود زود رنگ زدیم و نشستیم لب رود وبه آب سنگ زدیم * ما به هر دیواری آینه بخشیدیم که تصور بکنیم یک نفر با ماهست * ما زمان را دیدیم خسته در ثانیه ها باز با خود گفتیم شب زیبایی هست! * بیخودی پرسه...
  13. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    بی ریا بی ریا فریاد کردم بشنوید این صدای آخرین حرف منست این همه باران به سقف من چکید روزهای رفته از یادم نرفت * پس بکارید به هر خانه گلی که فقط بوی محبت بدهد و بیارید به لب ها خنده و سلامی که سلا مت بدهد * و اگر رهگذری تنها بود بفرستید برایش گل یاس و بگویید به هر کودک شهر مهر با خود ببرد توی...
  14. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    مسافر از کجا آمد ه ای ؟ که چنین نمناکی! زیر باران بودی؟ ای خیال ابدی! بی تو من تنهایم تو چرا غمگینی؟ * من اگر می گریم ترس فردا دارم ترس بی تو ماندن تو چرا می گریی؟ * ای صدای قدمت نبض دلتنگی من من اگر دلتنگم تو چرا تنهایی؟ * رو به رویم بنشین حرف دل با من گو من اگر خاموشم تو چرا دلتنگی؟ * من...
  15. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    صبر یک طرف لیوان آبی واژگون یک طرف قندان و قندش سرنگون * ریخته واریخته هر چیزمن مانده چای و استکان بر میز من * آن طر فتر هم کتابی بی نشان آب گلدانم چکیده روی آن * همچنان غرقم میان فکر خود بی تفاوت می شوم با شعر خود * می دوم درکوچه های بی کسی پشت سر انبوهی از دلواپسی * زیر پاهایم زمین رنجیده شد...
  16. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    شقایق شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم * گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی * یک از روزهایی که.... زمین تبدار و سوزان بود و صحرا در عطش می سوخت * تمام غنچه ها تشنه ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت * ز...
  17. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    گذشت زمان هیچ چیز قابل برگشتن نیست که زمان می گذرد و زمان واژۀ محدودیت است همچنان می گذرد.... * و نمی آید باز که بسازیم سلامی به لبی که بگیریم سحررا ز شبی * واگر مرد کبوتر در باد و اگربغض نشست در فریاد * واگر خاطره ای تنها ماند واگر حرف غمی بر جا ماند * واگر سقف دلی در هم ریخت و سکوتی هیجان را...
  18. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    برای میلادم که امروزست آن روزی که پای من به این دنیای دون واشد واز آن روز تا امروز به چشمم گریه پیدا شد * برای روز میلادم بکن شادم بگو ای دوست کجا می سازی قبرستان * که هرگورش فقط اندازۀ یک اشک من باشد !!...
  19. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    پرندۀ عاشق پرنده نیز عاشق بود گهی می رفت گهی می ماند سپس در اوج تنهایی گهی آواز غم می خواند * از این شاخه به آن شاخه خودش را جستجو می کرد و هر گلبرگ خوش رنگی دلش را زیرورو می کرد * نه می خوردو نه می خوابید نه می پیچید ، نه می تابید نگاهش خسته بود اما... به جایی دور می تازید * ومن حالا به پشت...
  20. mahdi271

    اشعار فریبا شش بلوکی

    ببخشا ببخشا گر که گفتم بی وفایی گله کردم چرا پیشم نیایی ویا تکرار کردم که کجایی ! * حقیقت را خدا می داندو بس تو هم مانند من تنها و بی کس * دلی روشن تر از آیینه داری تو هم عاشق ولی مانند من دریک حصاری ....
بالا