نتایح جستجو

  1. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    سه تار شکسته ای سایه ی او ز من چه خواهی؟ دست از من رنجدیده بردار بر خاطر خسته ام ببخشای بگذار مرا به خویش ، بگذار هر جا نگرم ، به پیش چشمم آن چشم چو شب سیاه اید وانگه به نظر در آن سیاهی آن چهره ی بی گناه اید برقی جهد از دو دیده ی او سوزد دل رنجدیده ام را چشمک زند و زود ، چو بیند این اشک...
  2. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    اگر دردی نباشد اگر دستی کسی سوی من آرد گریزم از وی و دستش نگیرم به چشمم بنگرد گر چشم شوخی سیاه و دلکش و مستش نگیرم به رویم گر لبی شیرین بخندد به خود گویم که : این دام فریب است خدایا حال من دانی که داند ؟ نگون بختی که در شهری غریب است گهی عقل اید و رندانه گوید که : با آن سرکشی ها رام...
  3. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    سکوت سیاه ابرو به هم کشیدم و گفتم چون من در این دیار بسی هست رو کن به دیگری که دلم را دیگر نه گرمی هوسی هست رنجور و خسته گفتی : اگر تو بینی به گرد خویش بسی را من نیز دیده ام چه بسا لیک غیر از تو دل نخواست کسی را جانم کشید نعره که : ای کاش این گفته از زبان دلت بود ای کاش عشق تند حسودم...
  4. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    موریانه ی غم خنده ی شیرین من ،‌ ریا و فریب است در دل من موج می زند غم دیرین چهره ی شادان من ثبات ندارد داروی تلخم نهان به ظاهر شیرین اینه ی چشم های خویش بنازم کز غم من پیش خلق ، راز نگوید هر چه در او خیره تر نگاه بدوزی با تو به جز حالت تو باز نگوید زان همه دردی که پاره کردم دلم را...
  5. mahdi271

    فمنیستا بیان توو...

    من به خودم قول دادم دیگه نه اظهار نظر بکنم نه دیگه با کسی مباحثه کنم چون نمیتونم منظورم رو درست برسونم. چون هنوزم کسی منظور منو متوجه نشد. بازم از شما معذرت میخوام دوست عزیز و امیدوارم منو ببخشید.
  6. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    آرزو آه ، ای تیر ای تیر دلدوز باز در زخم جانی نشستی آه ، ای خار ای خار جانسوز باز در دیدگانم شکستی .ای ، ای گرگ ای گرگ وحشی چنگ و دندان به جانم فشردی این جگرگاه بود ،‌ آن جگر بود این که بشکافتی ، آن که خوردی آتش ای آتش ای شعله ی مرگ سوختی ، سوختی پیکرم را مشت خاکستری ماند از من سوختی باز...
  7. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    بازیچه دیشب به یاد روی تو سر کردم آن شکوه ی نیافته پایان را در دامن خیال تو بگشودم از چشم ، چشمه های خروشان را در پیش پای جور تو نالیدم کاوخ چه سست مهر و چه بدخویی بر چهره ام ، ز لطف ، نمی خندی با من سخن ، به مهر ، نمی گویی چشم تو خیره شده به من و در وی افسانه شگفتی و حیرت بود کان اشتیاق...
  8. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    آنجا و اینجا آنجا نشسته دخترکی شاداب با گونه های چون گل نسرینش لغزیده بر دو شانه ی او آرام انبوه گیسوان پر از چینش زان دیدگان شوخ و سیه ریزد افسون دلستانی و دلداری وان لعل نوش بار سخن گوید از عشق و اشتیاق و وفاداری نزدیکتر ، عروس فریبایی است اما دریغ !‌ شاد و سخنگو نیست آزرده ، سرفکنده ز...
  9. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    من با توام من با تو ام ای رفیق ! با تو همراه تو پیش می نهم گام در شادی تو شریک هستم بر جام می تو می زنم جام من با تو ام ای رفیق ! با تو دیری ست که با تو عهد بستم همگام تو ام ،‌ بکش به راهم همپای تو ام ، بگیر دستم پیوند گذشته های پر رنج اینسان به توام نموده نزدیک هم بند تو بوده ام...
  10. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    ای زن ای زن ، چه دلفریب و چه زیبایی گویی گل شکفته ی دنیایی گل گفتمت ، ز گفته خجل ماندم گل را کجاست چون تو دلارایی ؟ گل چون تو کی ، به لطف ، سخن گوید ؟ تنها تویی که نوگل گویایی گر نوبهار ، غنچه و گل زاید ای زن ،‌ تو نوبهار همی زایی چون روی نغز طفل تو ، ایا کس کی دیده نو بهار تماشایی؟ ای مادر...
  11. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    زن در زندان طلا مرا زین چهره ی خندان مبینید که دل در سینه ام دریای خون است به کس این چشم پر نازم نگوید که حال این دل غمدیده چون است اگر هر شب میان بزم خوبان به سان مه میان اخترانم به گاه جلو و پکوبی و ناز اگر رشک آفرین دیگرانم اگر زیبایی و خوشبویی و لطف چو دست من ،‌ گل مریم ندارد اگر...
  12. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    بستر بیماری همراز من !‌ ز ناله ی خود هر چند چشم تو را نخفته نمی خواهم یک امشبم ببخش که یک امشب نالیدن نهفته نمی خواهم بر مرغ شب ز ناله ی جانسوزم امشب طریق ناله بیاموزم تب ، ای تب !‌ از چه شعله کشی در من ؟ آتش به خرمنم ز چه اندازی؟ شب ،‌ ای شب !‌ از سیاهی تو آوخ من رنگ بازم و تو نمی بازی...
  13. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    گمشده به زیبنده و نازنین کودکی پلیدان نکس نظر دوختند ربودند او را به افسون و رنگ به نکس تر از خویش بفروختند پدر رنج برد و به هر سوی گشت ز گمگشته اما نشانی ندید ببارید مادر بسی خون ز چشم بسی جامه از تاب دوری درید بر این داستان روزگاری گذشت پژوهیدن و جستن از یاد رفت که خویشان گمگشته...
  14. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    فرشته ی آزادی سال ها پیش از این ، فرشته ی من بند بر دست و مهر بر لب داشت در نگاه غمین دردآمیز گله ها از سیاهی شب داشت سال ها پیش از این ، فرشته ی من بود نالان میان پنجه ی دیو پیکرش نیلگون ز داغ و درفش چهره اش خسته از شکنجه ی دیو دیو ، بی رحم و خشمگین ،‌او را نیزه در سینه و گلو کرده مشتی...
  15. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    خون بها مرکبی از توانگری مغرور آفتی شد به جان طفلی خرد طفل در زیر چرخ سنگینش جان به جان آفرین خویش سپرد پدر و مادر فقیرش را خلق از این ماجرا خبر دادند آن دو بدبخت روزگار سیاه شیون و آهو ناله سر دادند مادر از جانگدازی آن داغ بر سر نعش طفل رفت از هوش خشک شد اشک دیدگان پدر خیره در طفل...
  16. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    کارمند مرا امشب ای زن ،‌دمی همزبان شو که تا قصه ی درد خود بازگویم تو را گویم آن غم که با کس نگفتم که گر راز گویم به همراز گویم تو را دانم ای زن گر افتد گزندی پناهی نداری مگر بازوانم دریغا !‌ از این ماجرا شرمگینم که خود بی پناهم که خود ناتوانم چه دردی ست ، آوخ ، چه درد گرانی پی لقمه یی...
  17. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    ناشناس آه ، ای ناشناس ناهمرنگ بازگو ، خفته در نگاه تو چیست ؟ چیست این اشتیاق سرکش و گنگ در پس دیده ی سیاه تو چیست ؟ چیست این ؟ شعله یی ست گرمی بخش چیست این ؟ آتشی ست جان افروز چیست این ، اختری ست عالمتاب چیست این ؟‌ اخگری ست محنت سوز بر لبان درشت وحشی ی تو گرچه نقشی ز خنده پیدا نیست لیک...
  18. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    میراث آرام بگیر طفل من ، آرام وین شادی ی کودکانه را بس کن بنگر که ز درد ، پیکرم فرسود بیدردی بیکرانه را بس کن آرام بگیر ،‌طفل من ،‌آرام آِفته و بی قرار و دلتنگم دیوانه و گیج و مات و سرگردان در ماتم دوستان یکرنگم امروز دمی کنار من بنشین بر سینه ی من بنه سر خود را بازوی ظریف و خرد...
  19. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    معلم و شاگرد بانگ برداشتم : آه دختر وای ازین مایه بی بند و باری بازگو ، سال از نیمه بگذشت از چه با خود کتابی نداری ؟ می خرم ؟ کی ؟ همین روزها آه آه ازین مستی و سستی و خواب معنی ی وعده های تو این است نوشدارو پس از مرگ سهراب از کتاب رفیقان دیگر نیک دانم که درسی نخواندی دیگران پیش رفتند و...
  20. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    فوق العاده نیمی از شب می گذشت و خواب را ره نمی افتاد در چشم ترم جانم از دردی شررزا می گداخت خار و سوزن بود گفتی بسترم بر سرشکم درد و غم می بست راه می شکست اندر گلو فریاد من بی خبر از رنج مادر ، خفته بود در کنارم کودک نوزاد من خیره گشتم لحظه یی بر چهره اش بر لب و بر گونه و سیمای او...
بالا