نتایح جستجو

  1. mahdi271

    حسین منزوی

    غزل 77 به وصل روح مرا شست و شو بده ، زن من الا که پاره ی جانی و وصله ی تن من به نهر کوچکی از مهر خویش کر دادی مرا که تر نشد از هیچ بحر دامن من به طیب خاطر خود صید می شوم که زند کمند گیسوی تو حلقه ای به گردن من در آن اتاق گنه بود ، در بهشت نبود ز باغ سبز تنت سیب سرخ چیدن من من...
  2. mahdi271

    حسین منزوی

    غزل 76 کدام عید و کدامین بهار ؟ با چه امید ؟ که با نبود تو نومیدم از رسیدن عید تو نرگس و گل سرخ و بنفشه ای ورنه اگر تو باغ نباشی گلی نخواهم چید به زینت سر گیسوی تو نباشد اگر شکوفه ای ز سر شاخه ای نخواهم چید نفس مبادم اگر در شلال گیسوی تو کم از نسیم بود در خلال گیسوی بید به آتش تو...
  3. mahdi271

    حسین منزوی

    غزل 75 ایا من این تن - این تن در حال رفتنم ؟ یا روح من که گرد تو پر می زند منم ؟ من هر دوم به روح و تن کنده وار تو اینگونه کز تو می روم و جان نمی کنم ای یار ! تازیانه ی تو هم نوازش است اینسانکه از تو می خورم و دم نمی زنم کرمم در آرزوی پریدن نه عنکبوت تاری که می تنم همه بر خویش می تنم...
  4. mahdi271

    حسین منزوی

    غزل 74 ما می توانستیم زیباتر بمانیم ما می توانستیم عاشق تر بخوانیم ما می توانستیم بی شک ... روزی ... اما امروز هم ایا دوباره می توانیم ؟ ای عشق ! ای رگ کرده ی پستان میش مادر دور از تو ما ، این برگان بی شبانیم ما نیمه های ناقص عشقیم و تا هست از نیمه های خویش دور افتادگانیم با...
  5. mahdi271

    حسین منزوی

    غزل 73 نگاهم به دنبال خط غباری است که این بار انگار با او سواری است سواری که در دستهای بزرگش برای من منتظر هدیه واری است سواری به نام تو در هیأت مرگ که پایان محتوم هر انتظاری است به چشم دگر بین من هر خیابان در این روزها مرگ دنباله داری است و میدانچه ها با گروه درختان به انگاره ی...
  6. mahdi271

    حسین منزوی

    غزل 71 ای چشم هات مطلع زیباترین غزل با این غزل ،‌ تغزل من نیز مبتذل شهدی که از لب گل سرخ تو می مکم در استحاله جای عسل ،‌می شود غزل شیرینکم ! به چشم و به لب خوانده ای مرا تا دل سوی کدام کشد قند یا عسل ؟ ای از همه اصیل تر و بی بدیل تر وی هر چه اصل چون تا به قیاست رسد بدل پر شد زبی زمان...
  7. mahdi271

    حسین منزوی

    غزل 70 این بار تیر مرگ به افسونت ایستاد وقتی که چشم های تو ،‌فرمان ایست داد بوی کدام برگ غنیمت شنیده بود این باد فتنه دست به غارت که می گشاد شیرازه ی امید ،‌که از هم گسسته شد یک برگ نیمسوز به دست من اوفتاد نامت سیاه مشق ورقپاره ی من است هم رو سفید دفتر سودا از این سواد تا کی...
  8. mahdi271

    حسین منزوی

    غزل 69 مرا ، آتش صدا کن تا بسوزانم سراپایت مرا باران صلا ده تا ببارم بر عطش هایت مرا اندوه بشناس و کمک کن تا بیامیزم مثال سرنوشتم با سرشت چشم زیبایت مرا رودی بدان و یاری ام کن تا در آویزم به شوق جذبه وارت تا فرو ریزم به دریایت کمک کن یک شبح باشم مه آلود و گم اندرگم کنار سایه ی...
  9. mahdi271

    حسین منزوی

    غزل 66 اگر چه خالی از اندیشه ی بهارنبودم ولی بهار تو را هم در انتظار نبودم یقین نداشتم اما چرا دروغ بگویم که چشم در رهت ای نازنین سوار نبودم ؟ به یک جوانه ی دیگر امید داشتم اما به این جوانی دیگر ، امیدوار نبودم به شور و سور کشاندی چنان مرا که بر آنم که بی تو هرگز از این پیش ،‌سوگوار...
  10. mahdi271

    حسین منزوی

    غزل 65 حرفی بزن جان آستین سوی تومی افشانَدَم چیزی بگو عشق از کمین بوی تو می باراندم حرفی بزن چیزی بگو کاین بغض در من بشکند بغضی که دارد از درون دور از تو می ترکاندم با من تو امروزی نئی تا از کئی ؟ می بینمش عشق است و با لالای تو گهواره می جنباندم وقتی اشارت از سر انگشت اهرم می کنی...
  11. mahdi271

    حسین منزوی

    غزل 63 خاطراتت ز آنسوی آفاق ، آوازم دهند تا در آبی های دور از دست پروازم دهند رفته ام زین پیش و خواهم رفت زین پس بازهم با صدای عشق از هر سو که آوازم دهند آنچه را با چشم گفتم با تو ، خواهم گفت نیز با زبان گر شرم و شک یارای ابرازم دهند شام آخر را نخواهم باخت همراهش اگر لذت صبح نخستین...
  12. mahdi271

    حسین منزوی

    غزل 62 حکمم از زمین رها شدن نبود سرنوشت من خدا شدن نبود از هزار چوب خیزران یکی در قواره ی عصا شدن نبود گیرم استخوان به نیش هم کشید سگ به جوهر هما شدن نبود از چهل در طلسم قصه ام هیچ یک برای واشدن نبود تو در اینه شما شدی ولی با منت توان ما شدن نبود آری آشنا شدن هم از نخست جز...
  13. mahdi271

    حسین منزوی

    غزل 60 عجب لبی ! شکرستان که گفته اند ، اینست چه بوسه ! قند فراوان که گفته اند اینست به بوسه حکم وصال مرا موشح کن که آن نگین سلیمان که گفته اند اینست تو رمز حسنی و می گنجی ام به حس اما نگنجی ام به بیان آن که گفته اند اینست مرا به کشمکش خیره با غم تو چه کار ؟ که تخته پاره و توفان که...
  14. mahdi271

    حسین منزوی

    غزل 59 آب آرزو نداشت به غیر از روان شدن دریا غمی نداشت مگر آسمان شدن می خواست بال و پر زدن از خویشتن قفس چندانکه تن رها شدن از خویش و جان شدن آهن به فکر تیغ شدن بود و برگزید در رنجبونه های زمان امتحان شدن تاوان آشیانه به دوشی نوشته داشت همچون نسیم در چمن گل چمان شدن آنانکه کینه...
  15. mahdi271

    حسین منزوی

    غزل 57 در تنگ نظر سعه ی صاحبنظری نیست با شب پرگان ، جوهر خورشیدوری نیست آن را که تجلی است در ایینه ی تاریخ در شیشیه ی ساعت چه غم ار جلوه گری نیست ؟ رهتوشه ی زهر سو نستانیم که ما را با هر که در این راه سر همسفری نیست در ما عجبی نیست که جز عیب نبیند آن را که هنر هیچ به جز بی هنری نیست...
  16. mahdi271

    حسین منزوی

    غزل 55 ریشه در خون دلم برده درختی که من است من که صد زخمم از این دست و تبرها به تن است ای غریبان سفر کرده ! کدامین غربت بدتر از غربت مردان وطن دروطن است ؟ چاه دیگر نه همان محرم اسرار علی چاه مرگی است کهپنهان به ره تهمتن است این نه آب است روان پای درختان دیگر جو به جو خون شهیدان چمن...
  17. mahdi271

    حسین منزوی

    غزل 54 نگفت و گفت : چرا چشم هایت آن دو کبود بدل شده است بدین برکه های خون آلود ؟ درنگ کرد و نکرد آنچنانکه چلچله ای پری به آب زد و نانشسته بال گشود نگاه کرد و نکرد انچنان به گوشه ی چشم که هم درود در آن خفته بود و هم بدرود اگر چه هیچ نپرسید آن نگاه عجیب تمام بهت و تحیر ، تمام پرسش بود...
  18. mahdi271

    حسین منزوی

    غزل 53 به آب و تاب که را جلوه ی ستاره ی توست ؟ که آفتاب در این باب استعاره ی توست همین امید نه ترجیع مهربانی تو که عشق نیز به تکرار خود دوباره ی توست نسیم کیست به چوپانی دلم ؟ که تویی که گله های گلم پیش چوبپاره ی توست بهار با همه ی جلوه و جمل گلی به پیش سینه ی پیراهن بهاره ی توست...
  19. mahdi271

    حسین منزوی

    غزل 52 مژگان به هم بزن که بپاشی جهان من کوبی زمین من به سر آسمان من درمان نخواستم ز تو من درد خواستم یک درد ماندگار! بلایت به جان من می سوزم از تبی که دماسنج عشق را از هرم خود گداخته زیر زبان من تشخیص درد من به دل خود حواله کن آه ای طبیب درد فروش جوان من نبض مرا بگیر و ببر نام...
  20. mahdi271

    حسین منزوی

    غزل 46 ای خون اصیلت به شتک ها ز غدیران افشانده شرف ها به بلندای دلیران جاری شده از کرب و بلا آمده و آنگار آمیخته با خون سیاووش در ایران تو اختر سرخی که به انگیزه ی تکثیر ترکید بر ایینه ی خورشید ضمیران ای جوهر سرداری سرهای بریده وی اصل نمیرندگی نسل نمیران خرگاه تو می سوخت در...
بالا