نتایح جستجو

  1. mahdi271

    فروغ فرخزاد

    پاییز از چهره طبیعت افسونکار بر بسته ام دو چشم پر از غم را تا ننگرد نگاه تب آلودم این جلوه های حسرت و ماتم را پاییز ای مسافر خاک آلوده در دامنت چه چیز نهان داری جز برگهای مرده و خشکیده دیگر چه ثروتی به جهان داری جز غم چه میدهد به دل شاعر سنگین غروب تیره و خاموشت ؟ جز سردی و ملال چه...
  2. mahdi271

    فروغ فرخزاد

    یادی از گذشته شهریست در کنار آن شط پر خروش با نخلهای در هم و شبهای پر ز نور شهریست در کناره آن شط و قلب من آنجا اسیر پنجه یک مرد پر غرور شهریست در کنار آن شط که سالهاست آغوش خود به روی من و او گشوده است بر ماسه های ساحل و در سایه های نخل او بوسه ها ز چشم و لب من ربوده است آن ماه دیده...
  3. mahdi271

    فروغ فرخزاد

    اسیر تو را می خواهم و دانم که هرگز به کام دل در آغوشت نگیرم تویی آن آسمان صاف و روشن من این کنج قفس مرغی اسیرم ز پشت میله های سرد تیره نگاه حسرتم حیران به رویت در این فکرم که دستی پیش آید و من ناگه گشایم پر به سویت در این فکرم که در یک لحظه غفلت از این زندان خاموش پر بگیرم به چشم...
  4. mahdi271

    فروغ فرخزاد

    هر جایی از پیش من برو که دل آزارم ناپایدار و سست و گنه کارم در کنج سینه یک دل دیوانه در کنج دل هزار هوس دارم قلب تو پاک و دامن من ناپاک من شاهدم به خلوت بیگانه تو از شراب بوسه من مستی من سرخوش از شرابم و پیمانه چشمان من هزار زبان دارد من ساقیم به محفل سرمستان تا کی ز درد عشق سخن گویی...
  5. mahdi271

    فروغ فرخزاد

    رمیده نمی دانم چه می خواهم خدایا به دنبال چه می گردم شب و روز چه می جوید نگاه خسته من چرا افسرده است این قلب پر سوز ز جمع آشنایان میگریزم به کنجی می خزم آرام و خاموش نگاهم غوطه ور در تیرگیها به بیمار دل خود می دهم گوش گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم ویکرنگ هستند ولی در...
  6. mahdi271

    فروغ فرخزاد

    شعله رمیده می بندم این دو چشم پر آتش را تا ننگرد درون دو چشمانش تا داغ و پر تپش نشود قلبم از شعله نگاه پریشانش می بندم این دو چشم پر آتش را تا بگذرم ز وادی رسوایی تا قلب خامشم نکشد فریاد رو می کنم به خلوت و تنهایی ای رهروان خسته چه می جویید در این غروب سرد ز احوالش او شعله رمیده خورشید...
  7. mahdi271

    اشعار عاشورایی و انتظار

    ای خون اصیلت به شتک ها ز غدیران افشانده شرف ها به بلندای دلیران جاری شده از کرب و بلا آمده و آنگار آمیخته با خون سیاووش در ایران تو اختر سرخی که به انگیزه ی تکثیر ترکید بر ایینه ی خورشید ضمیران ای جوهر سرداری سرهای بریده وی اصل نمیرندگی نسل نمیران خرگاه تو می سوخت در اندیشه ی تاریخ هر...
  8. mahdi271

    حسین منزوی

    غزل 105 چگونه بال زنم تا به ناکجا که تویی بلندمی پرم اما ، نه آن هوا که تویی تمام طول خط از نقطه ی که پر شده است از ابتدا که تویی تا به انتها که تویی ضمیر ها بدل اسم اعظم اند همه از او و ما که منم تا من و شما که تویی تویی جواب سوال قدیم بود و نبود چنانچه پاسخ هر چون و هر چرا که تویی...
  9. mahdi271

    حسین منزوی

    غزل 104 مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من که جز ملال نصیبی نمیبرید از من زمین سوخته ام نا امید و بی برکت که جز مراتع نفرت نمی چرید از من عجب که راه نفس بسته اید بر من و باز در انتظار نفس های دیگرید از من خزان به قیمت جان جار می زنید اما بهار را به پشیزی نمی خرید از من شما هر اینه...
  10. mahdi271

    حسین منزوی

    غزل 103 امشب غم تو در دل دیوانه نگنجد گنج است و چه گنجی که به ویرانه نگنجد تنهایی ام امشب که پر است از غم غربت آن قدر بزرگ است که در خانه نگنجد بیرون زده ام تا بدرم پرده ی شب را کاین نعره ی دیوانه به کاشانه نگنجد خمخانه بیارید که آن باده که باشد در خورد خماریم به پیمانه نگنجد...
  11. mahdi271

    حسین منزوی

    غزل 101 چیزی بگو بگذار تا هم صحبتت باشم لختی حریف لحظه های غربتت باشم ای سهمت از بار امانت هر چه سنگین تر بگذار تا من هم شریک قسمتت باشم تاب آوری تا آسمان روی دوشت را من هم ستونی در کنار قامتت باشم از گوشه ای راهی نشان من بده ، بگذر تا رخنه ای در قلعه بند فطرتت باشم سنگی شوم در...
  12. mahdi271

    حسین منزوی

    غزل 99 نیاویزد اگر با سلطه ی مردانه ام ای زن غرور دختران را نیز در تو دوست دارم من تو را با گریه هایت بی بهانه دوست می دارم که خواهد شست و خواهد بردمان این سیل بنیان کن من آری گر چه تو چادر ز شب داری به سر اما قراری با سحر دارم در آن پیشانی روشن تو را من می شناسم از نیستان ها چو بانگ...
  13. mahdi271

    حسین منزوی

    غزل 97 ای دوست عشق را مشکن حیف از اوست ، دوست این شیشه را به سنگ مزن عمر من در اوست بار نخست نیست که با بار شیشه عشق از سنگلاخ می گذرد ، پس چه های و هوست ؟ تاری ز طره دادی امانت مرا شبی یعنی طناب دار تو زین رشته های موست یک گام دور گشتی و نزدیک تر شدی عشق است و هیچ سوی غریبش هزار...
  14. mahdi271

    حسین منزوی

    غزل 96 با هر تو و من ، مایه های ما شدن نیست هر رود را اهلیت دریا شدن نیست از قیس مجنون ساختن شرط است اگر نه زن نیست اندیشه ی لیلا شدن نیست باید سرشت باد جز غارت نباشد تا سرنوشت باغ جز یغما شدن نیست در هر درخت اینجا صلیبی خفته ، اما با هر جنین ، جانمایه عیسی شدن نیست وقتی که رودش...
  15. mahdi271

    حسین منزوی

    غزل 95 من شراب از شما نمی خواهم شهد ناب از شما نمی خواهم شکراب از شما نمی خواهم به سرابم ره گمان نزنید سر آب از شما نمی خواهم زشت و زیبای چهره ام ، خوش باد من نقاب از شما نمی خواهم ای ز اسبم فکنده ، نا اصلان همرکاب از شما نمی خواهم من نپرسیدم از شما چیزی پس جواب از شما نمی...
  16. mahdi271

    حسین منزوی

    غزل 92 دیدنت بی نظیر منظره هاست فصل گلگشت دشت ها ، دره هاست خواندن نام بغضواره ی تو آرزوی تمام حنجره هاست چشم شیدایم از درون و برون در تو مشتاق گنج و گستره هاست عشق در چشم های بی گنهت شاهد انقراض هوبره هاست گذر ترمه پوش خاطره ات در خیالم عبور شاپره هاست گوهرت بی دروغ و بی غل و...
  17. mahdi271

    حسین منزوی

    غزل 90 به دیدن آمده بودم دری گشوده نشد صدای پای تو ز آنسوی در ، شنوده نشد سرت به بازوی من تکیه ای نداد و سرم دمی به بالش دامان تو غنوده نشد لبم به وسوسه ی بوسه دزدی آمده بود ولی جواهری از گنج تو ربوده نشد نشد که با تو برآرم دمی نفس به نفس هوای خاطرم امروز مشکسوده نشد به من که...
  18. mahdi271

    حسین منزوی

    غزل 82 خوشم به بند تو ، صیدت رها ز دام مکن رهین لطف کمند توام ، رهام مکن تو را قسم به حریم شکیب و حرمت صبر که با شتاب خود این عشق را حرام مکن سر ستاره مبر زیر پای ظلمت شب چراغ صاعقه را برخی ظلام مکن به کینه می گسلد از امیدمان رگ و پی تو را که گفت این تیغ در نیام مکن ؟ تو را که گفت...
  19. mahdi271

    حسین منزوی

    غزل 81 ای عشق ای کشیده به خون ننگ و نام را گلگونه به غاز کرده رخ صبح و شام را با دست های لیلی خود بافته به هم طومار قیس و رشته ی ابن السلام را ای قبله ی قبیله ! که در هر نماز خود هشیار و مست رو به تو دارد سلام را در بسته شد به روی همه چون تو آمدی ای خاص کرده معنی هر بار عام را...
  20. mahdi271

    حسین منزوی

    غزل 80 امشب ستاره های مرا آب برده است خورشید واره های مرا ،‌خواب خورده است نام شهاب های شهید شبانه را آفاق مه گرفته هم از یاد برده است از آسمان بپرس که جز چاه و گردباد از چالش زمین چه به خاطر سپرده است دیگر به داد گمشدگان کس نمی رسد آن سبز جاودانه هم انگار مرده است ماه جبین...
بالا