نتایح جستجو

  1. mahdi271

    هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

    عشق کهن این عشق کهن بوده ی نافرسوده پیرانه سرم نمی هلد آسوده در حسرت دیدار تو کردیم سفید این ریش پریشان به اشک آلوده
  2. mahdi271

    هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

    آرزو ای دیده تو را به روی او خواهم داد از گریه ی شوقت آبرو خواهم داد می خند چو ایینه که در حجله ی بخت دست تو به دست آرزو خواهم داد
  3. mahdi271

    هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

    همزاده همزاد دل است درد و دیرینه ی من اندوه جهان است در ایینه ی من ای کوه کهن صدای نالیدن توست این ناله که بر می شود از سینه ی من
  4. mahdi271

    هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

    دیدار برخیز دلا که دل به دلدار دهیم جان را به جمال آن خریدار دهیم این جان و دل و دیده پی دیدن اوست جان و دل و دیده را به دیدار دهیم
  5. mahdi271

    هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

    زندان پیرانه سرم رنج و غم زندان است آه از غم پیری که دو صد چندان است من برخی آن پیر خردمند که گفت دنیا همه زندان خردمندان است
  6. mahdi271

    هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

    غم شیر در کنج قفس پشت خمی دارد شیر گردن به کمند ستمی دارد شیر در چشم ترش سایه ای از جنگل دور ای وای خدایا ، چه غمی دارد شیر
  7. mahdi271

    هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

    شماره افتاده ز بام ، خاک درگه شده ام چون سایه ی نیمروز کوته شده ام روزی شوهر ، پدر ، برادر بودم امروز همین شماره ی ده شده ام
  8. mahdi271

    هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

    آن عشق آن عشق که دیده گریه آموخت ازو دل در غم او نشست و جان سوخت ازو امروز نگاه کن که جان و دل من جز یادی و حسرتی چه اندوخت ازو
  9. mahdi271

    هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

    برد گر خون دلی بیهوده خوردم ، خوردم چندان که شب و روز شمردم ،‌ مردم آری ، همه باخت بود سر تا سر عمر دستی که به گیسوی تو بردم ، بردم
  10. mahdi271

    هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

    درس وفا ای آتش افسرده ی افروختنی ای گنج هدر گشته ی اندوختنی ما عشق و وفا را ز تو آموخته ایم ای زندگی و مرگ تو آموختنی
  11. mahdi271

    هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

    فریاد چون مه که ز دشت لاله بر می خیزد از کشته شهر ناله بر می خیزد فردا که به رستخیز در نی بدمند فریاد هزار ساله بر می خیزد
  12. mahdi271

    هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

    هنوز هر چند که گرد من برانگیخته ای باران بلا بر سر من ریخته ای چون اشک مرو ز پیش چشمم که هنوز چون ناله به دامان دل آویخته ای
  13. mahdi271

    هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

    آهنگ سفر امروز منم که راهی کوی توام امید وصال می کشد سوی توام تا دست رسد شبی به گیسوی توام می ایم و آشفته تر از موی توام
  14. mahdi271

    هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

    سر و سنگ سر به سنگی می زدم فریاد خوان پاسخم آمد شکست استخوان سنگ سنگین دل چه می داند که مرد از چه سر بر سنگ می کوبد به درد او همین سنگ است و از سرها سر است سنگ روز سر شکستن گوهر است تا چنین هنگامه ی سنگ است و سر قیمت سنگ است از سر بیشتر روزگارا از توام منت پذیر گوهر ما را کم...
  15. mahdi271

    هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

    خواب اینه نقش او در دل چه زیبا می نشست سنگدل ایینه ی ما را شکست اینه صد پاره شد در پای دوست باز در هر پاره عکس روی اوست اینه درعشق بازی صادق است اینه یک دل نه ، صد دل عاشق است سال ها ایینه بی تصویر ماند آه کاین بی روشنایی دیر ماند مانده در کنج شبستان ناصبور دیده ی بیدارش از...
  16. mahdi271

    هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

    خون بلبل بهارا چه شیرین و شاد آمدی که با مژده داران داد آمدی بده داد ما را که خون خورده ایم ستم های آن سرنگون برده ایم بدر برده از دست بیدادگر دلی در بدر ، غرق خون جگر دلی ، مانده صد زخم خنجر در او دلی ، کین خون برادر در او دلی ، در عزای عزیزان به درد ندانی که نامرد با ما چه کرد...
  17. mahdi271

    هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

    سماع سوختن عشق شادی ست ، عشق آزادی ست عشق آغاز آدمی زادی ست عشق آتش به سینه داشتن است دم همت بر او گماشتن است عشق شوری زخود فزاینده ست زایش کهکشان زاینده ست تپش نبض باغ در دانه ست در شب پیله رقص پروانه ست جنبشی در نهفت پرده ی جان در بن جان زندگی پنهان زندگی چیست ؟ عشق ورزیدن...
  18. mahdi271

    هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

    یادگار خون سرو دلا دیدی که خورشید ازشب سرد چو آتش سر ز خاکستر بر آورد زمین و آسمان گلرنگ و گلگون جهان دشت شقایق گشت ازین خون نگر تا این شب خونین سحر کرد چه خنجر ها که از دل ها گذر کرد زهر خون دلی سروی قد افراشت ز هر سروی تذروی نغمه برداشت صدای خون در آواز تذرو است دلا این...
  19. mahdi271

    هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

    ساقی نامه بیا ساقی آن می که جام آفرید به من ده که جان جامه بر تن درید کجا تن کشد بار هنگامه اش که او جان جان است و جان جامه اش بیا ساقی آن می که خون حیات ازو شد روان در رگ کاینات به من ده که خورشید رخشان شوم ز گنج نهان گوهرافشان شوم بده ساقی آن می که جان بهار ازو جرعه ای خورد و...
  20. mahdi271

    هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

    بهار غم انگیز بهار آمد ، گل و نسرین نیاورد نسیمی بوی فروردین نیاورد پرستو آمد و از گل خبر نیست چرا گل با پرستو همسفر نیست ؟ چه افتاد این گلستان را ، چه افتاد ؟ که ایین بهاران رفتش از یاد چرامی نالد ابر برق در چشم چه می گرید چنین زار از سر خشم ؟ چرا خون می چکد از شاخه ی گل چه...
بالا