نتایح جستجو

  1. mahdi271

    هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

    آواز ماه می گذرد آن بت ناز آفرین در دل عشاق نیاز آفرین زیر بغل تنگ فشرده کتاب عمر مرا جلوه دهد در شتاب زلف رها کرده به رخ ناز را سایه زده نرگس غماز را خرمن مو ریخته بر شانه ها کرده پریشان دل دیوانه ها فربه و پرورده تن ، اما چنان که ش به تناسب نرسیده زیان بر تنش آن نرم کتان...
  2. mahdi271

    هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

    شمع و سایه دوش در عزلت جان فرسایی داشتم همدم روشن زایی شمع آن همدم دیرینه ی من سوختن ها را ایینه ی من همه شب مونس و دمسازم بود همدم و همدل و همرازم بود گرم می سوخت و می ساخت چو من مستی خویش همی باخت چو من گرچه آتش همه شب در تن داشت نه فغان داشت و نه شیون داشت گرچه می داد سر خویش...
  3. mahdi271

    هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

    گریه سایه ها زیر درختان در غروب سبز می گریند شاخه ها چشم انتظار سرگذشت ابر و آسمان چون من غبار آلود دلگیری باد بوی خاک باران خورده می آرد سبزه ها در رهگذر شب پریشانند آه کنون بر کدامین دشت می بارد باغ حسرتنک بارانی ست چون دل من در هوای گریه سیری
  4. mahdi271

    هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

    تشویش بنشینیم و بیندیشیم این همه با هم بیگانه این همه دوری و بیزاری به کجا ایا خواهیم رسید آخر ؟ و چه خواهد آمد بر سر ما با این دلهای پراکنده؟ جنگلی بودیم شاخه در شاخه همه آغوش ریشه در ریشه همه پیوند وینک انبوه درختانی تنهاییم مهربانی به دل بسته ما مرغی ست کز قفس در نگشادیمش و. به...
  5. mahdi271

    هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

    سنگواره این سکت صبور که چون شمع سر کرده در کنار غم خویش با این شب دراز و درنگش جانش همه فغان و دریغ است فریادهاست در دل تنگش در خلوت غم آور مرجان پی های های گریه شبی نیست اما خروش وحشی دریا گم می کند در این ظب طوفان فریادهای خسته او را بس در حصار این شب دلگیر ماندم نگاه بسته به...
  6. mahdi271

    هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

    پردگی جنگل سرسبز در حریق خزان سوخت خیره بر او چشم خون گرفته خورشید دامن دشت از غبار سوخته پر شد مرغ شب از آشیانه پر زد و نالید جنگل آتش گرفته از نفس افتاد و آن همه رنگ و ترانه گشت فراموش ابر سیه خیمه زد گرفته و سنگین بر سر ویرانه های جنگل خاموش اما شب ها که جز ستاره کسی نیست زمزمه ای...
  7. mahdi271

    هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

    سرگذشت بازباران است و شب چون جنگلی انبوه از زمین آهسته می روید با نواهایی به هم پیچیده زیر ریزش باران با خود او را زیر لب نجواست سرگذشتی تلخ می گوید کوچه تاریک است بانگ پایی می شود نزدیک شاخه ای بر پنجره انگشت می ساید اشک باران می چکد بر شیشه تاریک من نشسته پیش آتش در اجاقم هیمه می...
  8. mahdi271

    هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

    گریز از هم گریختیم و آن نازنین پیاله دلخواه را دریغ بر خاک ریختیم جان من و تو تشنه پیوند مهر بود دردا که جان تشنه خود را گداختیم بس دردناک بود جدایی میان ما از هم جدا شدیم و بدین درد ساختیم دیدار ما که آن همه شوق و امید داشت اینک نگاه کن که سراسر ملال گشت و آن عشق نازنین که میان...
  9. mahdi271

    هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

    تاسیان خانه دل تنگ غروبی خفه بود مثل امروز که تنگ است دلم پدرم گفت چراغ و شب از شب پر شد من به خود گفتم یک روز گذشت مادرم آه کشید زود بر خواهد گشت ابری آهسته به چشمم لغزید و سپس خوابم برد که گمان داشت که هست این همه درد در کمین دل آن کودک خرد ؟ آری آن روز چو می رفت کسی داشتم...
  10. mahdi271

    هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

    پند رودکی گفتم اگر پر نتوانست یا نخواست من هموار کرد خواهم گیتی را فرزند من به عجب جوانی تو این مگوی من خواتسم ولی نتوانستم تا خود چه خواهی و چه توانی
  11. mahdi271

    هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

    تصویر خانه خالی تنهایی مثل اینه بی تصویر در شب تنگ شکیبایی عکسی آویخته بر دیوار مثل یادی سبز مانده در ذهن شب پاییز دختری گردن افراشته با بارش گیسوی بلند پسری در نگاهش غم خاموش پدر و زنی رعنا اما دور در شب تنگ شکیبایی مردی تنها مثل اینه بی تصویر خالی خانه تنهایی سایه ی خاموش...
  12. mahdi271

    هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

    آه ایینه او را ز گیسوان بلندش شناختند ای خاک این همان تن پاک است ؟ انسان همین خلاصه خاک است ؟ وقتی که شانه می زد انبوه گیسوان بلندش را تا دوردست اینه می راند اندیشه خیال پسندش را او با سلام صبح خندان گلی ز اینه می چید دستی به گیسوانش می برد شب را کنار می زد خورشید را در اینه می دید...
  13. mahdi271

    هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

    دیباچه خون نه هراسی نیست من هزاران بار تیرباران شده ام و هزاران بار دل زیبای مرا از دار آویخته اند و هزاران بار با شهیدان تمام تاریخ خون جوشان مرا به زمین ریخته اند سرگذشت دل من زندگی نامه انسان است که لبش دوخته اند زنده اش سوخته اند و به دارش زده اند آه ای بابک خرم دین تو...
  14. mahdi271

    هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

    زندگی نامه یادها انبوه شد در سر پر سرگذشت جز طنین خسته افوس رفته ها را بازگشت
  15. mahdi271

    [IMG]

    [IMG]
  16. mahdi271

    [IMG]

    [IMG]
  17. mahdi271

    [IMG]

    [IMG]
  18. mahdi271

    [IMG]

    [IMG]
  19. mahdi271

    دوست داريد كجا زندگي كنيد؟

    من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی فرجام بگذاریم ببینیم آسمان هرکجا آیا همین رنگ است!؟ هر جا که آسمونش این رنگی نباشه.
  20. mahdi271

    مکانی برای تلپ شدن رشتیا!!!!!!!!!

    مگه این تاپیک باز شده که بره صفحه دوم خاک بخوره؟
بالا