نتایح جستجو

  1. mahdi271

    به نفر بالایی یک نصیحت بکن

    اگه هر 3تا کار رو با من کرده باشن چی؟ خشم مگیر
  2. mahdi271

    تو زندگیت به چیت می نازی؟!!!!!!!!!!!!!!!

    به داشتن صداقت به سرسختی خودم. به قول معروف جنگ جنگ تا پیروزی
  3. mahdi271

    به نفر بالایی یک نصیحت بکن

    نصیحت می کنم به مسایل شخصی مردم کاری نداشته باشی
  4. mahdi271

    هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

    بیرون شد از گمار راه در جنگل اوهام گم است سینه بگشای چو دشت اگرت پرتو خورشید حقیقت باید وقتی از جنگل گم پا نهادب بیرون و رها گشتی از آن گره کور گمار ناگهان آبشاری از نور بر سرت می ریزد و آسمان با همه پهناوری بی مرزش در تو می آمیزد ای فراز آمده از جنگل کور هستی روشن دشت...
  5. mahdi271

    هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

    ز بال سرخ قناری هجوم غرت شب بود و خون گرم شفق هنوز می جوشید هنوز پیکر گلگون آفتاب شهید بر آن کرانه دشت کبود می جنبید هنوز برکه غمگین به یاد می آورد پرده رنگی روزی که دم به دم می کاست تو با چراغ دل خویش آمدی بر بام ستاره ها به سلام تو آمدند : سلام سلام بر تو که چشم تو گاهواره روز...
  6. mahdi271

    هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

    کیوان ستاره بود ما از نژاد آتش بودیم همزاد آفتاب بلند اما با سرنوشت تیره خاکستر عمری میان کوره بیداد سوختیم او چون شراره رفت من با شکیب خاکستر ماندم کیوان ستاره شد تا برفراز این شب غمناک امید روشنی را با ما نگاه دارد کیوان ستاره شد تا شب گرفتگان راه سپید را بشناسند کیوان ستاره شد...
  7. mahdi271

    هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

    آزادی ای شادی آزادی ای شادی آزادی روزی که تو بازایی با این دل غم پرورد من با تو چه خواهم کرد ؟ غم هامان سنگین است دل هایمان خونین است از سر تا پامان خون می بارد ما سر تا پا زخمی ما سر تا پا خونین ما سر تا پا دردیم ما این دل عاشق را در راه تو آماج بلا کردیم وقتی که زبان از لب می...
  8. mahdi271

    هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

    بازگشت بی مرغ آشیانه چه خالی ست خالی تر آشیانه مرغی جفت خود جداست آه ای کبوتران سپید شکسته بال اینک به آشیانه دیرین خوش آمدید اما دلم به غارت رفته ست با آن کبوتران که پریدند با آن کبوتران که دریغا هرگز به خانه بازنگشتند
  9. mahdi271

    هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

    شاد باش بانگ خروس از سرای دوست برآمد خیز و صفا کن که مژده سحر آمد چشم تو روشن باغ تو آباد دست مریزاد هشت حافظ به همره تو که آخر دست به کاری زدی و غصه سر آمد بخت تو برخاست صبح تو خندید از نفست تازه گشت اتش امید وه که به زندان ظلمت شب یلدا نور ز خورشید خواستی و برآمد گل به کنار...
  10. mahdi271

    هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

    صبوحی برداشت آسمان را چون کاسه ای کبود و صبح سرخ را لاجرعه سر کشید آنگاه خورشید در تمام وجودش طلوع کرد
  11. mahdi271

    هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

    سقوط گردنی می افراشت سرش از چرخ فراتر می رفت آسمان با همه اخترهاش بوسه می زد به سر انگشتش سکه خورشید بود در مشتش یک سر و گردن گاه نه کم از فاصله کیهانی ست وز سرافرازی تا خواری جز یک سر مو فاصله نیست او سری خم کرد و آسمان با همه اخترهاش دور شد از سر او
  12. mahdi271

    هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

    پرنده می داند خیال دلکش پرواز در طراوت ابر به خواب می ماند پرنده در قفس خویش خواب می بیند پرنده در قفس خویش به رنگ و روغن تصویر باغ می نگرد پرنده می داند که باد بی نفس است و باغ تصویری ست پرنده در قفس خویش خواب می بیند
  13. mahdi271

    هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

    خواب باگریه می نویسم از خواب با گریه پا شدم دستم هنوز در گردن بلند تو آویخته ست و عطر گیسوان سیاه تو با لبم آمیخته ست دیدار شد میسر و با گریه پا شدم
  14. mahdi271

    هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

    مرثیه جنگل امشب همه غم های عالم را خبر کن ! بنشین و با من گریه سر کن گریه سر کن ! ای جنگل ، ای انبوه ِ اندوهان ِ دیرین ای چون دل ِ من ، ای خموش ِ گریه آگین سر در گریبان ، در پس ِ زانو نشسته ابرو گره افکنده چشم از درد بسته در پرده های اشک ِ پنهان ، کرده بالین ! ای جنگل ای داد از...
  15. mahdi271

    هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

    فلق ای صبح ای بشارت فریاد امشب خروس را در آستان آمدنت سر بریده اند
  16. mahdi271

    هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

    سرخ و سفید تا نیاراید گیسوی کبودش را به شقایق ها صبح فرخنده در ایینه نخواهد خندید
  17. mahdi271

    هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

    طرح گلوی مرغ سحر را بریده اند و هنوز در این شط شفق آواز سرخ او جاری است
  18. mahdi271

    هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

    من به باغ گل سرخ در گشودند به باغ گل سرخ و من دل شده را به سراپرده رنگین تماشا بردند من به باغ گل سرخ با زبان بلبل خواندم در سماع شب سروستان دست افشاندم در پریخانه پر نقش هزار اینه اش خویشتن را به هزاران سیما دیدم با لب اینه خندیدم من به باغ گل سرخ همره قافله رنگ و نگار به...
  19. mahdi271

    هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

    هفتمین اختر ای دریغا چه گلی ریخت به خاک چه بهاری پژمرد چه دلی رفت به باد چه چراغی افسرد هر شب این دلهره طاقت سوز خوابم از دیده ربود هر سحر چشم گشودم نگران چه خبر خواهد بود ؟ سرنوشت دل من بود درین بیم و امید آه ای چشمه نوشین حیات ای امید دلبند گرچه صد بار دلم از تو شکست هیچ گاه از...
  20. mahdi271

    هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

    برای روزنبرگ ها خبر کوتاه بود اعدامشان کنید خروش دخترک برخاست لبش لرزید دو چشم خسته اش از اشک پر شد گریه را سر داد و من با کوششی پر درد اشکم را نهان کردم چرا اعدامشان کردند ؟ می پرسد ز من با چشم اشک آلود عزیزم دخترم آنجا شگفت انگیز دنیایی ست دروغ و دشمنی فرمانروایی می کند...
بالا