ظهر با تکانی از جا بلند شدم . قطار ایستاده بود. آرام رو بیدار کردم تا وسایلهامونو جمع کنیم. نیم ساعت بعد به شیراز رسیدیم. موقعی که داشتیم از کوپه خارج می شدیم یکدفه چشمم به نیمرخ همون مرد پر روی دیشب افتاد که داشت با موبایلش صحبت میکرد. نیم رخ زیبا و جذابی داشت ولی اون لحظه برای من زشت ترین چهره...