آخراي سال بود و همه بوي عيد رو حس ميکرديم . هر کسي واسه خودش برنامه اي داشت :
آرام - برميگردم پيش خونوادم
اشکان - بايد برم سمينار پزشکي
شايان - بايد برم به تک تک دوست دخترهام سر بزنم عيد رو تبريک بگم.
پريسان هم به گفته ي خودش هرسال پنجم عيد خونشون جشن بود . البته ميگفت اين جشن از طرف پدرشه اما...