نتایح جستجو

  1. محـسن ز

    فراق یار

    دانم که در این محفل غم ماه پر از ناز نیاید و اندر این ظلمت شب چهرۀ غمّاز نیاید همه عمرم چو شبی بود و دگر وصل نگردد چو قیامت بشود همدم و همراز نیاید همه جا گشتم و راهی به وصالت جستم انگار کز این جستن من محرم طنّاز نیاید همه جا در زدم و غافل از آن قلب یخی دل من...
  2. محـسن ز

    كوي دوست

    در این سکوت پر غمم در آتشم خدای من شکایتی نمی کنم، بشنو ولی صدای من هزار و یک ترانه را نوشته ام به دفترم از آن زمان نوشته ام که خوانده ای دعای من
  3. محـسن ز

    غزل و قصیده

    در دلم افتاد آتش ساقیا ساقیا آخر کجائی هین بیا هین بیا کز آرزوی روی تو بر سر آتش بماندم ساقیا بر گیاه نفس بند آب حیات چند دارم نفس را همچون گیا چون سگ نفسم نمکساری بیافت پاک شد تا همچو جان شد پر ضیا نفس رفت و جان نماند و دل بسوخت ذره‌ای نه روی ماند...
  4. محـسن ز

    اوهههههه راست میگی ادبیاتی شدی تو از همون اولش بودی فقط یادت رفته بود یادت رفته روزای اول چه...

    اوهههههه راست میگی ادبیاتی شدی تو از همون اولش بودی فقط یادت رفته بود یادت رفته روزای اول چه شعرای میذاشتی تو کافه یادش بخیس
  5. محـسن ز

    سلام آرامش خانوم خوبی سرحالی کم رنگ شدی داشتم رد میشدم گفتم یه احوالی بگیرم به درک ضرر

    سلام آرامش خانوم خوبی سرحالی کم رنگ شدی داشتم رد میشدم گفتم یه احوالی بگیرم به درک ضرر
  6. محـسن ز

    كوي دوست

    گرفته رنگ ز خون دلم چو لاله پیاله ز بسکه بی تو خورم خون دل پیاله پیاله خوش است بزمگه یار و ناله‌ی نی مطرب ز دست یار کشیدن میان لاله پیاله صفای خاطر رندان ز چله خانه نیابی به دیر رو که پر است از می دو ساله پیاله بود علامت باران اشک خرمی ما شبی که باده‌ی روشن مه است و هاله پیاله اگر به چشم تو...
  7. محـسن ز

    ترانه ها و تصنیف ها...

    ای کاش ای کاش با تو میموندم ای کاش از تو میخوندم ای کاش لحظه هام بوی تو رو داشت ای کاش ای کاش عشقت عشق دنیامه عشقت شوق فردامه عشقت ای کاش غم توی قلبم نمیذاشت ای کاش ای کاش ای وای قلبم بی تابه ای وای چشمام بی خوابه کاش با من بودی هر شب هرجا مهتاب مهتابــــــــــه آه ای کاش ای کاش ای کاش...
  8. محـسن ز

    شعر نو

    هر چند عاشقان قدیمی از روزگار پیشین تا حال از درس و مدرسه از قیل و قال بیزار بوده اند اما اعجاز ما همین است : ما عشق را به مدرسه بردیم در امتداد راهرویی کوتاه در یک کتابخانه ی کوچک بر پله های سنگی دانشگاه و میله های سرد و فلزی گل داد و سبز شد...
  9. محـسن ز

    گریه کن ای دل..........

    بی تو یک لحظه ام مباد ، بی تو یک لحظه ام مباد وقتی به این جمله فکر می کنم ، احساسی وصف ناپذیر احساسی شگرف و عاشقانه ، تمام وجودم را فرا می گیرد احساسی که زبانم از بیان آن عاجز است و دستم از نوشتن آن کوتاه و حقیر به راستی این عشق چیست به راستی جدایی ، پایان عاطفه هاست به راستی عشق ، تکرار...
  10. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    در قفس گر ماند بلبل باغ عیشت تاز ه باد رونق گلزار از مرغ نوا پرداز نیست دهشتم در سنگلاخ هجر فرماید درنگ ورنه شوقم جز به راه وصل توسن تاز نیست
  11. محـسن ز

    كوي دوست

    وقت برقع ز رخ کشیدن نیست رخ بپوشان که تاب دیدن نیست بر من خسته بین و تند مران که مرا قوت دویدن نیست با که گویم غمت که در مجلس زهره‌ی گفتن وشنیدن نیست من خود از حیرت تو خاموشم حاجت منع و لب گزیدن نیست میرمد وحشی آن غزال از من هرگزش میل آرمیدن نیست
  12. محـسن ز

    فراق یار

    سوز تب فراق تو درمان پذیر نیست تا زنده‌ام چو شمع ازینم گزیر نیست هر درد را که می‌نگری هست چاره‌ای درد محبت است که درمان پذیر نیست هیچ از دل رمیده ما کس نشان نداد پیدا نشد عجب که به دامی اسیر نیست بر من کمان مکش، که از آن غمزه‌ام هلاک بازو مساز رنجه که حاجت به تیر نیست رفتی و از فراق تو از پا...
  13. محـسن ز

    به به ببین کی اومده سلام ساسان جان خوبی کجایی پسر کم پیدایی دل نگرانت شده بودم خدارو شکر می بینمت

    به به ببین کی اومده سلام ساسان جان خوبی کجایی پسر کم پیدایی دل نگرانت شده بودم خدارو شکر می بینمت
  14. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    تر کیب پیاله ای که در هم پیوست بشکستن آن روا نمیدارد مست
  15. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    تو ای ناشناسی که در گوش من طنین صدایت چنین آشناست زمن جان بگیرو عیان چهره کن روا گر مرادت به این رو نماست
  16. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    در لباس گوهری سودا گران سودا کنند سنگ و گوهر را بیک مقدار در این اجتماع بسکه درد آلود است اکنون هوای روزگار دم کشیدن گشته بس دشوار در این اجتماع
  17. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    با همین شبگردی و دیوانگی از شور عشق باز گشتم امشب از میخانه مست مست
  18. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    معاشری خوش و رودی بساز میخواهم که درد خویش بگویم به ناله بم و زیر
  19. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    لعلی از کان مروت بر نیامد سالهاست تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد
  20. محـسن ز

    بهترین شعری رو که دوست داری چیه؟

    با همه‌ی لحن خوش‌آوائیم در به‌در کوچه‌ی تنهایی‌ام ای دو سه تا کوچه زما دورتر نغمه‌ی تو از همه پرشورتر کاش که این فاصله را کم کنی محنت این قافله را کم کنی کاش که همسایه‌ی ما می‌شدی مایه‌ی آسایه‌ی ما می‌شدی هر که به دیدار تو نائل شود یک‌شبه حلّال مسائل شود دوش مرا حال خوشی دست داد سینه‌ی ما را...
بالا