نتایح جستجو

  1. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    در این سرای بی کسی کسی به در نمیزند به دشت پر ملال غم پرنده پر نمیزند
  2. محـسن ز

    شعر نو

    می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را می جویمت چنانکه لب تشنه آب را محو توام چنانکه ستاره به چشم صبح یا شبنم سپیده دمان آفتاب را بی تابم آنچنانکه درختان برای باد یا کودکان خفته به گهواره تاب را بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل یا آنچنانکه بال ِ پریدن عقاب را حتی اگر...
  3. محـسن ز

    فراق یار

    هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم اندوه من انبوه تر از دامن الوند بشکوه تر از کوه دماوند غرورم یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است تنها سر ِ مویی ز سر ِ موی تو دورم ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش تو قاف قرار من و من عین عبورم...
  4. محـسن ز

    غزل و قصیده

    تا مقصد عشاق رهی دور و دراز است یک منزل از آن بادیه‌ی عشق مجاز است در عشق اگر بادیه‌ای چند کنی طی بینی که در این ره چه نشیب و چه فراز است صد بلعجبی هست همه لازمه عشق از جمله یکی قصه‌ی محمود و ایاز است عشق است که سر در قدم ناز نهاده حسن است که می‌گردد و جویای نیاز است این زاغ عجب چیست که کبک دریش...
  5. محـسن ز

    رباعی و دو بیتی

    جرم است سراپای من خاک نهاد لیکن بودم به عفو او خاطر شاد ای وای اگر عفو نباشد ، ای وای فریاد اگر جرم نبخشد ، فریاد وحشی بافقی
  6. محـسن ز

    رباعی و دو بیتی

    شاها سر روزگار پامال تو باد گردون ز کتل کشان اجلال تو باد هر صید مرادی که بود در عالم فتراک پرست رخش اقبال تو باد وحشی بافقی
  7. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    وانگهم درداد جامی کز فروغش بر فلک زهره در رقص آمدو بربط زنان می گفت نوش
  8. محـسن ز

    كوي دوست

    اگر صد آب حیوان خورده باشی چو عشقی در تو نبود مرده باشی مدار زندگی بر چیست برعشق رخ پایندگی در کیست در عشق ز خود بگسل ولی زنهار زنهار به عشق آویز و عشق از دست مگذار به عین عشق آنکو دیده‌ور شد همه عیب جهان پیشش هنر شد هنر سنجی کند سنجیده‌ی عشق نبیند عیب هرگز دیده‌ی عشق
  9. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    تا حافظ و سعدیست کجا جای من و توست زاغیم و هوسباز که چون کبک خرامیم
  10. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    دیدن روی تو دادن جان مطلب ماست پرده بردار زرخسار که جان مطلب ماست
  11. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم دولت صحبت آن مونس جان مارا بس
  12. محـسن ز

    خودتو با یه شعر وصف کن...!

    کس نمیداند چو شمعی سوز جانم ای دریغ آتشی در زیر خاکستر نهانم ای دریغ کنج این محنت سرا بی غمگسارم ای فسوس در میان جمعم و بی همزبانم ای دریغ حسرت ماندن ندارم در جهان غم نصیب بی خبر هستم زپایان زمانم ای دریغ
  13. محـسن ز

    غزل و قصیده

    گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس من و همصحبتی اهل ریا دورم باد از گرانان جهان رطل گران ما را بس قصر فردوس به پاداش عمل می‌بخشند ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان گر...
  14. محـسن ز

    كوي دوست

    کشیدم رنج بسیاری دریغا به کام من نشد کاری دریغا به عالم، در که دیدم باز کردم ندیدم روی دلداری دریغا شدم نومید کاندر چشم امید نیامد خوب رخساری دریغا ندیدم هیچ گلزاری به عالم که در چشمم نزد خاری دریغا مرا یاری است کز من یاد نارد که دارد این چنین یاری؟ دریغا دل بیمار من بیند نپرسد که چون شد...
  15. محـسن ز

    فراق یار

    این حادثه بین که زاد ما را وین واقعه کاوفتاد ما را آن یار، که در میان جان است بر گوشه‌ی دل نهاد ما را در خانه‌ی ما نمی‌نهد پای از دست مگر بداد ما را؟ روزی به سلام یا پیامی آن یار نکرد یاد ما را دانست که در غمیم بی او از لطف نکرد شاد ما را بر ما در لطف خود فرو بست وز هجر دری گشاد ما را خود...
  16. محـسن ز

    سلام دختر گل اره حق با توست وقت کم میاریم همین که میایی و به فکر ما هستی یه دنیا ارزش داره...

    سلام دختر گل اره حق با توست وقت کم میاریم همین که میایی و به فکر ما هستی یه دنیا ارزش داره حتما بهش بگو نوه گلمه خدا نگهش داره امید وار تو هم همیشه شادو موفق باشی
  17. محـسن ز

    كوي دوست

    اگر سرم برود در سر وفای شما ز سر برون نرود هرگزم هوای شما بخاک پای شما کانزمان که خاک شوم هنوز بر نکنم دل ز خاک پای شما چو مرغ جان من از آشیان هوا گیرد کند نزول بخاک در سرای شما در آن زمان که روند از قفای تابوتم بود مرا دل سرگشته در قفای شما شوم نشانه‌ی تیر قضا بدان اومید که جان ببازم و حاصل کنم...
  18. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    شبی یاد دارم که چشمم نخفت شنیدم که پروانه با شمع گفت که من عاشقم گر بسوزم رواست تو را گریه سوز باری چراست
  19. محـسن ز

    مشاعرۀ سنّتی

    دستم نداد قوت رفتن به پیش یار چندی به پا گشتم و چندی به سر شدم
  20. محـسن ز

    سلام دختر گل چکار کنم یه پایه خوب پیدا نمی کنم برا مشاعره تو هم که سالی یه بار پیدات میشه من...

    سلام دختر گل چکار کنم یه پایه خوب پیدا نمی کنم برا مشاعره تو هم که سالی یه بار پیدات میشه من نیستم خوبی سرحالی چه خبر نگاه کن نوه ام هم شاعر شده از خودم به ارث برده
بالا