كم مانده بود به شهر برسد كه بازي از هوا آمد و بوقلمون را از دست دختر گرفت و پرواز كنان رو به كوه برد. وقتي اينطور شد دخترك دو دستي بر سرش زد و گفت:«حالا به دختر والي چه بگويم ؟» از آنطرف بشنو كه باز بوقلمون را آورد و جلو كچل زمين گذاشت و پرواز كرد و رفت . دختر والي با دختر وزير منتظر نشسته بودند...