نتایح جستجو

  1. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    سلام ممنون شرمنده من بیرون بودم الان رسیدم چرا بارون ارامش؟ بچه ها قصه گفتین؟ کجاس برم بخونم؟
  2. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    سلام سلام سلام کی هست کی نیست؟
  3. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    بچه ها منم خوابم با اجازه برم شب همه خوش بای
  4. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    من محمد رو پایه ام ولی داداشیو دلم نمیاد
  5. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    ممنون ملودی جون
  6. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    ممنون ملودی جون اره داداشی کرسی نباشی جات خالیه
  7. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    خواهش ااااااااااا هنوز عصبانیت یه زنو ندیدی هاااا اتفاقا من عاشق داستانهای کوتاهم
  8. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    کمتر میای جاهای دیگه نروووو کرسی باید بیایییی
  9. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    چی کار کنم تو نیستی من مجبورم قصه بگم ;)
  10. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید راستی نمی دونم چرا همه قصه هام بد اموزی داره تهش چند تا زن میگیرن!!
  11. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    وكيل همينكه اين حرف را شنيد طاقت نياورد آمد پيش دخترش ، ديد كه دختره رنگ و روي خودش را باخته و مثل ابر بهاري گريه ميكند ، فهميد كه حرف كچل راست است و دختر روزگار خودش را سياه كرده ، نتوانست آنجا بماند و به خانه اش رفت . كچل دنباله قصه را گرفت :« فرداي آن روزدختر وزير به صحرا آمد و او هم مثل...
  12. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    وزير گفت :« والي ما يك انبار گردو دارد تو بايد قصه ئي بگوئي كه تا قصه ات تمام شود گردوهاي انبار هم خالي شده باشد و در انبار گردوئي باقي نماند » كچل گفت :« قبول دارم تو به هركس كه صلاح ميداني بگو بيايد تا من قصه خودم را شروع كنم و گوني هم بياورند كه گردوها را از انبارببرند » وزير، والي ووكيل و...
  13. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    سلام داداشی تو که صاحب خونه ای
  14. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    - آي كچل ! ترا به خدا يكي از اينها را به من بده . - به چشم ! ولي به يك شرط ، آنهم اينكه يكبار همخوابه ام بشوي به غير از اين ، آنها را در مقابل هيچ چيز نميفروشم و نمي دهم . اگر به اندازه قد من طلا وجواهر هم بدهي نخواهم داد . دختر والي فكر كرد و با خود گفت :« اگر يكدفعه با اين كچل هم آغوشي كنم...
  15. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    كم مانده بود به شهر برسد كه بازي از هوا آمد و بوقلمون را از دست دختر گرفت و پرواز كنان رو به كوه برد. وقتي اينطور شد دخترك دو دستي بر سرش زد و گفت:«حالا به دختر والي چه بگويم ؟» از آنطرف بشنو كه باز بوقلمون را آورد و جلو كچل زمين گذاشت و پرواز كرد و رفت . دختر والي با دختر وزير منتظر نشسته بودند...
  16. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    كچل گفت:«اي وزير حيله كار! روزي كه والي دستور داده بود جار بكشند و همه شنيدند فقط شرط كرده بود كه داوطلب ستون را دو تكه كند ديگر شرطي نكرده بود، اين چه بازي و بساطي است كه براي من در ميآوريد؟ باشد... بگو ببينم ديگر چه شرطي هست؟» وزير گفت:«والي چهل تا بوقلمون سفيد دارد بايد آنها را مدت چهل روز...
  17. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    والي رو به وزير كرد و گفت:«وزير چاره اي بكن كه كچل دخترم را مي برد» وزير گفت:«غصه نخوريد تدبيري ميكنم» و دستور داد كچل را نزد والي آوردند و به او آفرين گفت كه موفق شده است بعد گفت:«اي جوان اين امتحان را خوب دادي ولي شرط ديگري هم هست كه بايد آنرا هم بجا بياوري» كچل گفت:«چه شرطي است؟ حاضرم كه آنرا...
  18. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    يكي دو تا از موريانه ها پيش كچل رفتند و سلام كردند و پرسيدند:«در مقابل اين احسان تو ما براي تو چه كاري ميتوانيم بكنيم؟» كچل نشاني ستون چوبي مقابل خانه والي را داد و گفت:«اگر شما مغز اين ستون چوبي را بخوريد كه پوك بشه خيلي ممنون ميشم» موريانه ها همينكه اين حرف را شنيدند آمدند پيش شاه خودشان و...
  19. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    - آي برادرها سلام! كجا ميريد؟ - آي برادر كچل! ما به شروان ميريم. - ممكنه منم با شما بيام؟ - عيبي نداره تو هم بيا روي كول ما كه سوار نميشي. كچل هم با آنها براه افتاد، كم آمد و زياد آمد، بعد از مدتي از دور ديوارهاي شهر شروان را ديد. به نزديك شهر آمدند، ديدند جماعتي جمع شده اند و يكنفر هم جار ميزند...
  20. hd_memar

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    يك گردو بينداز بيايد يكي بود يكي نبود غير از خداي هيچكس نبود. پيرزني بود كه در اين دنيا يك پسر كچل و يك خانه كهنه داشت ولي پسرك تنبل بود و كاري از دستش برنمي آمد. پيرزن هر روز مقداري پنبه ميگرفت و آنرا مي رشت و ميفروخت و مقداري را هم پس انداز ميكرد خرجي نداشت همه پولش را پنبه مي خريد و ميرشت و...
بالا