حکایتم کن!
برای دستــــ هایی که مرا جستند
و برای چشمانی که مرا قطره قطره نوشیدند!
برای لبــــ هایی که ترانه ام کردند
و بعد شاید مرثیه ای!
حکایتم کن به غروبــــ رسیده ام!!
من آن پیرمرد خمیده پشتم
که هر شب جمعه راهی دراز را می آید
تا فانوسی بر کند دخیلهای فراموش شده را.
...
توآن امام زاده مغروری
که یک هفته انتظار را
پایان نمی دهی به اجابتی
من آن پیرمرد خمیده پشتم
که هر شب جمعه راهی دراز را می آید
تا فانوسی بر کند دخیلهای فراموش شده را.
...
توآن امام زاده مغروری
که یک هفته انتظار را
پایان نمی دهی به اجابتی
من آن پیرمرد خمیده پشتم
که هر شب جمعه راهی دراز را می آید
تا فانوسی بر کند دخیلهای فراموش شده را.
...
توآن امام زاده مغروری
که یک هفته انتظار را
پایان نمی دهی به اجابتی
من اشتباه فکر کردم
خوشحال شدم از آشنائی به امید دیدار دوباره
شب خوش....
نه تقصیر قاب عکست به دیوار است ؛
نه تار ِ موهات روی تخت
اگر بعد ِ رفتن ات ، باز عاشقانه می نویسم .
مـَــــرگ بر من ...
که هنوز دوست ات دارم
( مهران پیرستانی / یکم اسفند نود )