شايد شايد و هزار تا شايد توي دل بود كه نميدونست به كدوم يكي اش گوش دهد
به ياد گذشته افتاد گذشته اي نه چندان دور و عشقي كه تازه دباره فكر مي كرد در دلش جوانه زده
خداي من ....اشك ديده اش رو تار كرد و بغض گلويش را مي فشرد...
چه كنم به ياد روزي افتاد كه باهم دست در دست هم زير درختان زبان گنجشك در...